زندگی کاغذی
یادداشت های یک دانشجوی مهندسی
درباره وبلاگ


سلام
دختر کاغذی هستم
الان دانشجوی مهندسی ام و اینجاهم جاییه برای نوشتن احوالات، روزمرگی ها و تراوشات ذهنیم.
ممنون میشم ازتون اگر برام نظر بنویسید چون من نظراتتون رو خیلی دوست دارم.
امیدوارم از اومدن به این وبلاگ احساس خوبی داشته باشید و حتی شده برای چند لحظه از دنیای پرهیاهوی اطرافتون فاصله بگیرید.

مدیر وبلاگ : دختر کاغذی
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
از آموزشگاه رانندگی برگشتم.سر راهم شهرزاد جدید رو خریدم بعدم رفتم بانک تا پول بریزم به حساب نیروی انتظامی و فیش بگیرم.اومدم خونه.دوست داشتم برم باشگاه ولی حالش نبود.باید واسه ترم جدید ثبت نام میکردم.فکر کنم امروز دومین جلسه اش بود.شاید اولیش بود.
وارد خونه شدم.مامانم خواب بود.خالمم که بچه هاشو گذاشته بود مدرسه بعدش اومده بود خونه ی ما.او هم خواب بود.رفتم تو اتاقم لباس عوض کردم .ساعت هنوز نه نشده بود.نشستم شهرزاد نگاه کردم.بعد فیلم من هم با بالش و پتوم اومدم بیرون که بخوابم.به محض اینکه دراز کشیدم ، مامانم سرشو از رو بالشش بلند کرد و پرسید :قبول شدی؟
گفتم:ان شاالله دفعه ی بعد.
نشد که بخوابم.مجددا صبحانه خوردم البته اینبار با مامانم و خالم.




نوع مطلب : روز نوشت ها و دل نوشته ها، 
برچسب ها : آیین نامه رانندگی، امتحان، خاله، مامان، خواب، شهرزاد، صبحانه،
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 30 فروردین 1395
دختر کاغذی
به نام او
امروز از صبح ساعت شیش و نیم بیدارم.ساعت ۷کلاس رانندگیم شروع شد. تا حدودای ساعت نه پشت فرمون بودم و بعدم برگشتم خونه.
یهویی زنگ خونه رو زدن، از پشت آیفون صدای خالم رو شنیدم.از ساختمون اومد بالا و نزدیک دو ساعت مهمونمون بود.اومده بود عیادت مامانم.چون مامانم به شدت مریض سرما خورده و برونشیت گرفته.حالا همه کارای خونه افتاده گردن من و بابام.غذا رو یکی درمیون من و بابام میپزیم. نظافت و شست و شو و..‌....هم بینمون تقسیم میشه.هر کسی زودتر انجام داد دستش درد نکنه.
خلاصه اینکه مشغول گرم کردن غذا بودم که کم کم خالم خداحافظی کرد و رفت.همچنین برادرم از مدرسه اومد.از دوشب قبلش ماکارونی مونده بود.البته ماکارونی که چه عرض کنم.یک سری رشته ی بهم چسبیده ی شفته که به کفگیر هم نمیتونست از قابلمه درش بیاره(دستپخت خودم بود )آش نذری هم از خونه ی مادربزرگم آورده بودیم ،خوب شد آش رو داشتیم.وگرنه اون ماکارونی که افتضاح شده بود.حالا مونده بود یک مزه ی گندی گرفته بود که نگو.خلاصه با رب گوجه و سیب زمینی و سوسیس یه جورایی اصلاحات روش انجام دادم که قابل خوردن شه.البته بازم تعریفی نبود چندان.ولی خواهر و برادرم خوردنش خوششونم اومد تازه. 
حالا غذا خوردن تموم شد ،شروع کردم به جمع و جور کردن آشپزخونه.روی گاز که اصلا قابل وصف نبود.(لجن مال یک دقیقشه). روی گازو شستم و تمیز کردم. بعد رسید به ظرفا که یکسری تو ماشین ظرفشویی گذاشتم ،بقشیم باید خودم میشستم‌. حالا مگه تموم میشد؟
خلاصه بعد کلی شستن یهو داداشم ظرف کثیف غذاشو آورد. گفتم :تحفه آوردی واسه من؟خب خودت بذارش تو ماشین ظرفشویی دیگه.همه کارا تموم شد دیدم یک ظرف پر گل و خاک ،پیچیده شده  تو پلاستیک ،کنار ظرفشوییه.کار آقا داداشم بود.خیلی حرصم گرفت از دستش د
دیگه فقط سرش داد میزدم و میگفتم که اینو از اینجا بردار و تمیزش کن‌.چقدر بشورم وبسابم؟افتادی جلوی تلویزیون حالا من باس اینجا جون بکنم؟یک قاشق غذاخوری از تو اون کیسه در آورد که روش پر گل بوذ
د.بعد میخواست با اسکاچ ظرفشویی بشوردش .که دعواش کردم ،گفتم یعنی تو حالیت نیس این گلو تو ظرفی گذامونو میذاریم توش و قاشقی که باهاش غذا میخوریم نباید برداری!؟؟(اصلا حالیش نبود،راحته راحت).فقط یه لیوان آب برداشت و رفت. یک دقیقه رفتم تو اتاقم ،داشتم پ
میومدم بیرون که دیدم تو اون آبه گل رس ریخته ،دوباره لیوان آب خوریمونو گند شده. دیگه کفرم در اومده بود.کلا داداشم از نطر بهداشت خلاصهخلتونوو.هیچی دیگه، هرچی تونستم بارش کردم. در همین حینم داشتم خونه رو جمع و جور میکردم. خلاصه این که از نفس افتادم‌ و بعد خونذن نماز حدودای سه ساعت خوابیدم. بیدار مه شدم دیدم بابام اومدخونه و شام پخته . خلاصه این که شامو خوردیم و جمع کردیم وبعد هم ازیاد رفته رو دیدیم با خواهرم و مامانم(بابا ‌و داداشم رفتن اون یکی اتاق خوابیدن).بعد از اون اومدم و یه دستی به سر و گوش اتاق خودم کشیدم. (بازم نظافت. خدارو شکر که هنوز تن به ازدواج ندادم وگرنه باید درس و زندگی رو ول می کردم فقط از صبح تا شب آشپزی و خونه داری می کردم.(تصورشم برام وحشتناکه).
یکی از کتابای دانشگاه دستمه که فردا مهلتش تموم میشه.باید یه راه خیلی دور رو برم فقط برای اینکه این یه دونه کتابو پس بدم و بیام،تازه فردا هم که چهارشنبه سوریه . منم از ترقه بازیاش میترسم. فقط دعا کنید زنده و سالم بر گردم خونه.
راستی چهار شنبه سوریتونم مبارک.




نوع مطلب : روز نوشت ها و دل نوشته ها، 
برچسب ها : چهارشنبه سوری، عید، مامان، مریض، نظافت، دختر، آشپزی،
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 25 اسفند 1394
دختر کاغذی


 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic