زندگی کاغذی سلام این وبلاگ روزنوشت های یک دانشجوی مهندسی هستش.هرچی که خوشم بیاد و دوست داشته باشم اینجا میذارم. شماهم برام نظر بگذارید.ممنون ازتون. وبلاگ هایی که تبلیغاتی باشند لینک نمیشن ، نظرات تبلیغاتی هم تایید نمی شن. امیدوارم دیدن این وبلاگ بهتون احساس خوبی بده. http://zendegikaghazi.mihanblog.com 2018-09-22T21:43:41+01:00 text/html 2018-09-22T18:03:00+01:00 zendegikaghazi.mihanblog.com دختر کاغذی عشق واقعی من http://zendegikaghazi.mihanblog.com/post/326 <p>به نام خدا </p> <p>سلام، بچع ها وقتی پست عشق اینستاگرامی رو گذاشتم، اولاش تردید داشتم که کارم درسته یا غلط. ولی کم کم دیدم نظرات خیلی زیاد و ادامه داره، این یعنی توجه خیلیا جلب شده. همچنین میتونم بگم نظرات هرچند باهم متفاوت بودند اما دلسوزانه بود همشون و راه حل ارائه داده بودند. </p> <p>این باعث شد که من یک بار دیگه عشق واقعی رو با خودم مرور کنم و نظر من درباره عشق شاید برای شما عجیب باشه، ولی برا خودم این نوع عشق خیلی شیرینه: </p> <p><br> </p> <p>عشقت اونی نیست که بخاطرش آرایش کنی تا خوب نگاهت کنه، بلکه اونیه بخاطرش لباس یقه بسته بپوشی تا وقتی میبینیش نگاهشو ازت ندزده و جلوش خجالت نکشی... اونی که اومده خودتو ببینه نه جسمت رو ... </p> <p>عشقت اونی نیست که با قصد و غرض لب هات رو ببوسه، بلکه اونیه که بی قصد و غرض پیشونیت رو ببوسه... </p> <p>عشقت اونی نیست که تو روزهای خوشی الکی بگه دوستت دارم و برات استیکر قلب بفرسته، بلکه اونیه که تو لحظه های سختی با حرفای خوبش بهت روحیه بده تا از تنگنا عبور کنی... </p> <p>عشقت اونیه که عزیزم گفتنش از سر صداقت و ازته قلبش باشه، نه لق لقه ی زبونش... </p> <p>عشقت اونیه که کنارت باشه حتی اگر حضور فیزیکیش رو احساس نکنی. </p> <p>عشقت اونیه که تشنه ی دیدنش باشی حتی اگر جواب نامه هاتو نده... حتی اگر روزی چندتا جمله بیشتر نتونید حرف بزنید... </p> <p>همونی که به شدت منتظر اومدنشی، همون که خیلی منتظرشی </p> <p>عشقی که من دارم خیلی متفاوت از بقیه است... </p> <p>فکر نکنم بیشتر آدما این طرز عشق رو تجربه کنند... </p> <p>عشق من دلم برات تنگ شده... </p> text/html 2018-09-21T19:57:00+01:00 zendegikaghazi.mihanblog.com دختر کاغذی وبلاگ با ادب یا اینستاگرام بی ادب؟ http://zendegikaghazi.mihanblog.com/post/325 <p>یک چیزی برام خیلی عجیبه. اون هم تفاوت رفتار ایرانی هاست در وبلاگ ها و شبکه های اجتماعی و مجازی... </p> <p>از اون موقعی که یادمه وبلاگ وجود داشت تا الان که خودم وب دارم، مردممون چه مدیر وبلاگ بودن و نویسنده، و چه مخاطب بودند و خواننده، رفتارشون خیلی بهتر و محترمانه تر از فضای مجازی بود. اگر انتقادی از فضای اجتماعی، سیاسی یا هرچی داشتند، با نحوی بیان می شد که می شد در زمره ی متون با ادب نوشته شده قرارشون داد. </p> <p>ولی تو فضایی مثل اینستاگرام و جاهای دیگه اینجوری نیست و فضای غالب مال آدم عای بی ادبه... </p> <p>بچه ها، من تابحال تو وبلاگم حتی یک کامنت بی ادبانه و حاوی فحش دریافت نکردم تابحال. تو وبلاگ خودم و بقیه وقتی میرم کامنت هارو میخونم، همه خیلی مهربون و با ادب هستند. لحن صحبت ها خیلی خوب و دوستانه است. اگر من یا بقیه وبلاگ نویس ها درباره مشکلاتمون بنویسیم و نیاز به راه حل داشته باشیم، عوض فحش کامنت های خوبی دریافت می کنیم که حاوی راه حل یا همدلی هست... </p> <p>بچه ها این همه تفاوت واقعا از کجا نشأت میگیره؟؟ </p> <p>گاهی احساس میکنم یا این مهربونایی که تو وب میبینم ایرانی نیستن، یا اون بی ادبایی که تپ اینستا میبینم... </p> <p>این وسط یه چیزی تناقض داره، یه جای کار می لنگه... </p> <p>یک حفره ی بزرگ هست که داره از ماها دو تصویر متفاوت نشون میده... </p> <p>این قضیه برام حل نشده باقی مونده... </p> <p>واقعا چرا؟ </p> <p>کدومو باور کنیم؟ مردم مهربون و مودب تو وبلاگ رو یا مردم بی ادب و بی دین تو اینستاگرام رو؟‌ </p> <p>این وسط چندتا فرضیه به وجود میاد: </p> <p>۱_ اون بی ادبایی که تو اینستا میبینیم ایرانی نیستن </p> <p>۲_این با شخصیتایی که تو وب میبینیم ایرانی نیستن </p> <p>۳_ وبلاگ فضایی برای گردهمایی آدم های بافرهنگ و روشنفکره </p> <p>۴_ فضای مجازی جایی برای گرد همایی آدم های بی مبالات و بی ادبه که از زیر بوته سبز شدن </p> <p>۵_ فاز مردم تو فضای مجازی و وبلاگ کاملا متفاوت میشه و عین بیماران دوشخصیتی، از خودشون رفتارهای بی ربط نسبت به شخصیت قبلی شون نشون میدن‌ </p> <p><br> </p> <p><br> </p> <p>حالا شما اگه فرضیه جدیدی دارید ارائه بدید، وگرنه که از بین گزینه های بالا پاسخ درست رو انتخاب کنید⁦:-)⁩ </p> text/html 2018-09-19T11:03:00+01:00 zendegikaghazi.mihanblog.com دختر کاغذی تسلیت http://zendegikaghazi.mihanblog.com/post/324 <p>این روزا رفتید عزادا ی منم دعا کنید. </p> <p>تاسوعا و عاشورای حسینی برهمگی تسلیت </p> text/html 2018-09-13T21:24:00+01:00 zendegikaghazi.mihanblog.com دختر کاغذی عشق اینستاگرامی http://zendegikaghazi.mihanblog.com/post/323 <p>بچه ها میخوام امروز داستان یک عشق و یه رازی رو باهاتون درمیون بذارم </p> <p>اگر کسی شرایط مشابهی رو تجربه کرده، وجدانا بگید ببینم چیکار کردید تو این وضعیت ‌ </p> <p>من حدود چهارسال پیش، پیج یه نفر رو تو اینستا دیدم که بعد دیدن پستاش یه جورایی ازش خوشم اومد و عاشق شدم </p> <p>طرف یه آدم همه چی تموم بود. هم سن خودم بود. تو دانشگاه شریف درس میخوند. یه عالمه اختراع داشت و دانشمند نانو بود. قیافه و هیکل و اینا هم خوب بود. خدایی خیلی ازش خوشم اومده. دائما بهش فکر میکنم. حس میکنم هیچ کس مثل اون نمیشه برام. </p> <p>من حتی خواستگارامم رد می کنم برای رسیدن ب اون... </p> <p>قسمت جالب ماجرا اینجاست که تابحال هیییییچ رابطه ای نداشتم باهاش. نه چت کردیم نه چیزی </p> <p>ولی من خیلی دوستش دارم. از طرفی ام دیگه از این وضعیت خسته شدم.این طرز عاشق شدن خیلی احمقانه است. امکان رسیدنم بهش هم صفره تقریبا. </p> <p>خودمم اینارو میدونم ولی از نرسیدن بهش و الکی دوست اشتنش خسته شدم. واقعا نمیدونم چیکار کنم... </p> <p>شماها یک راهکار بدید </p> text/html 2018-09-12T20:05:00+01:00 zendegikaghazi.mihanblog.com دختر کاغذی چقدر شیرین، چقدر شکر http://zendegikaghazi.mihanblog.com/post/322 <p>هر وقت از بخاطر درس خوندنم مضطرب بودم </p> <p>یا خسته و بی حوصله و بی انگیزه شدم </p> <p>به یاد می آرم که با درس خوندن میتونم به شماها نزدیک شم... </p> <p>و بودن در کنار تو و بقیه دوستات، چقدر برام شیرینه... </p> <p>چقدر برام شِکره... </p> <p><br> </p> <p>برای ح.ا و ح.ح </p> text/html 2018-09-11T20:56:00+01:00 zendegikaghazi.mihanblog.com دختر کاغذی باید بنویسم http://zendegikaghazi.mihanblog.com/post/321 <p>خیلی حرف ها برای نوشتن دارم تو ذهنم... </p> <p>ولی بیشترشون هیچ‌وقت نوشته نمی شن </p> <p>چون یا تنبلیم میاد، یا وقت ندارم.‌.. </p> text/html 2018-09-09T21:11:00+01:00 zendegikaghazi.mihanblog.com دختر کاغذی خورده ها قلبم http://zendegikaghazi.mihanblog.com/post/320 <p>یک روز تکه خورده های کوچک قلبم را ‌ </p> <p>داخل یک حباب شیشه ای میریزم‌ </p> <p>و نگه میدارم برای روز مبادا‌ </p> <p>شاید هرکدام از این تکه ها‌ </p> <p>یک روزی‌ </p> <p>یک جایی‌ </p> <p>برای ادامه دادن یک مسیر سخت‌ </p> <p>بدردم خورد‌ </p> <p>بالاخره خورده های قلبم‌‌ </p> <p>تکه های حیاتم هستند ‌ </p> <p>که هرکدامش در یک لحظه ی دردناک </p> <p>جدا شد و از کار افتاد‌ ‌‌ </p> text/html 2018-09-09T21:10:00+01:00 zendegikaghazi.mihanblog.com دختر کاغذی هم نیا هم بیا http://zendegikaghazi.mihanblog.com/post/319 <p>نمیدانم بگویم آمدنت را به تعویق بیندازی یا نه‌ </p> <p>از طرفی دوست ندارم مرا با چشم های گریان ببینی‌ </p> <p>غرورم نمیکذارد جلوی دیگران اشک بریزم‌ </p> <p>از طرفی دیگر ‌ </p> <p>اگر تو بیایی و کنارم باشی‌ </p> <p>خیلی از گریه هایم تبدیل به لبخند می شود...‌ </p> <p>تقدیم به ح.ح‌ </p> text/html 2018-09-08T16:57:00+01:00 zendegikaghazi.mihanblog.com دختر کاغذی چندمین آرزو؟؟؟ http://zendegikaghazi.mihanblog.com/post/318 <p>‌ </p> <p>دلدار من ‌ </p> <p>دارم به نوبت ‌ </p> <p>به همه آرزوهایم میرسم‌ </p> <p>تو هم یکی از آرزوهایم هستی‌ </p> <p>کی خودم را برای رسیدن به تو آماده کنم؟‌ </p> <p>کی قرار است ‌ </p> <p>چای را دو نفره بنوشیم؟ ‌ </p> <p>کی قرار است من پاکت نامه هایی ‌ </p> <p>که برایت نوشته ام را به دستت بدهم‌ </p> <p>دلدار من که خودت را به بهترین نحو در دلم جا کردی‌ </p> <p>تو چندمین آرزویی هستی که به آن خواهم رسید؟؟ </p> <p>‌ ‌ </p> <p>‌ </p> <p>برای ح.ح ‌‌ </p> <p>از طرف #نارگل </p> <p>‌ </p> <p>#دلنوشته‌ </p> <p>#شعر </p> text/html 2018-09-07T18:16:00+01:00 zendegikaghazi.mihanblog.com دختر کاغذی انتخاب واحد http://zendegikaghazi.mihanblog.com/post/317 <p>داریم به لحظات انتخاب واحد نزدیک میشیم. همون لحظاتی که ملت عین زامبی میریزن تو سایت و هرچی هست جارو می کنند... </p> <p>البته من الان چون ترم بالایی حساب میشم، اولین روز انتخاب واحد برای من و هم ورودیامه. خدارو شکر از این بابت خیالمون راحته </p> <p><br> </p> <p>خدایا شکرت که محاسبات عددی پاس شدم. ممنونم ازت. </p> <p><br> </p> <p><br> </p> <p>خودت هوامو داشته باش که هرچی برمیدارم پاس شم. الهی آمین⁦:-*⁩ </p> text/html 2018-09-05T19:24:00+01:00 zendegikaghazi.mihanblog.com دختر کاغذی خلاف تصور http://zendegikaghazi.mihanblog.com/post/316 <p>من: چند روز دیگه تابستون تموم میشه این بچه ها ام میرن مدرسه. </p> <p>بعد اندکی مکث؛ ماام منتظریم عمرمون تموم شه... </p> <p>بابا بزرگم: نه، اینو نگو، این نشانه ی افسردگیه... </p> <p><br> </p> <p><br> </p> <p>پ.ن: راسته که میگن اونچه که پیر تو خشت خام میبینه، جوون تو آیینه نمیبینه... </p> <p>انگار پیرا آدمو بهتر میفهمند، هرچند خلاف تصور آدمه... </p> text/html 2018-08-31T20:55:00+01:00 zendegikaghazi.mihanblog.com دختر کاغذی بی بهانه دوستم داشته باش http://zendegikaghazi.mihanblog.com/post/315 <p>‌ </p> <p>می دانی! شاید بعضی روزها حالم خوب نباشد ، </p> <p>شر مگین باشم، </p> <p>یا به هر دلیلی روی آمدن پیش تو را نداشته باشم‌ </p> <p>یا جرأت حرف زدن و خبر گرفتن از تو را به خودم ندهم‌ </p> <p>ولی این را بدان که ‌ </p> <p>همیشه گوشه ای از قلب من ‌ </p> <p>در تصاحب توست ‌ </p> <p>حتی اگر خودم را به بی محلی بزنم....‌ </p> <p>این را بدان که کنار آمدن با دوری ات‌ </p> <p>برایم خیلی سخت بوده...‌ </p> <p>اگر قهر کردم، دلخور شدم یا زبانم گزنده بود‌ </p> <p>بذار به حساب رنج هایی که از شدت دلتنگی زیاد کشیده ام...‌ </p> <p>اگر رگ ها یا دریچه های قلب دچار گرفتگی یا تنگی بشوند، آدم را می کشند ‌ </p> <p>ولی علم پزشکی با این همه پیشرفتش، هنوز نفهمیده که تنگی و گرفتگی دل، چه بلاهایی سر آدم می آورد...‌ </p> <p>ای کاش یک روز هم دارویی برای انتظار و دلتنگی ساخته می شد... </p> <p>اما فکر میکنم، یکی از بهترین مسکن های دردهای من، تو هستی... </p> <p>بی بهانه دوستم داشته باش‌ </p> <p>#خودنوشت‌ </p> <p>‌ </p> text/html 2018-08-30T16:16:00+01:00 zendegikaghazi.mihanblog.com دختر کاغذی زندگی، آرام تر http://zendegikaghazi.mihanblog.com/post/314 <p>‌ </p> <p>زندگی‌ </p> <p>لطفا آرام تر بگذر‌ </p> <p>من هنوز ‌ </p> <p>به خودم‌ </p> <p>خیلی چیزها بدهکارم‌ </p> <p>مثلا یک خنده از ته دل‌ </p> <p>مثلا یک عشق واقعی‌ </p> <p>مثلا یک دل سیر زندگی کردن...‌ </p> <p>#خودنوشت ⁦♥️⁩‌ </p> <p>‌ </p> <p>‌#زندگی </p> <p>#شعر </p> <p>#شاعر </p> <p>#نویسنده </p> <p>#نویسندگی </p> <p>#دلنوشته </p> <p>#کپشن </p> text/html 2018-08-29T15:40:00+01:00 zendegikaghazi.mihanblog.com دختر کاغذی هنوزم دوست دارم بمیرم http://zendegikaghazi.mihanblog.com/post/313 <p>ولی من هنوزم دوست دارم خودکشی کنم </p> <p>قبلا فکر میکردم خیلی از سختیا مقطعی هستند و هرچی بگذره وضعیت بهتر میشه ولی هرچی میگذره میبینم وضع بدتر و زندگی سخت تر میشه </p> <p>هنوزم دوست دارم بمیرم </p> <p>من زندم چون خودکشی گناهه... </p> text/html 2018-08-27T13:22:00+01:00 zendegikaghazi.mihanblog.com دختر کاغذی داستان یک تغییر (خودکشی) http://zendegikaghazi.mihanblog.com/post/312 <p>من حسود نیستم، فقط قدر نشناسی دیگران اذیتم میکنه. </p> <p>خواهر من کلاس دوم دبیرستان میره که الان تو سیستم نظام جدید بهش میگن کلاس دهم. </p> <p>خواهرم خیلی راحت رفت رشته ی تجربی ثبت نام کرد و خیلی راحت میگفت که دوست دارم پزشکی بخونم. از طرف خانواده و علی الخصوص مادرم هم به شدت تشویق میشه که خوب درس و نگران هیچی نباش. یک مدرسه غیر انتفاعی خیلی عالی هم ثبت نامش کردن که حتما دانشگاه خوبی قبول شه. </p> <p>حالا من این رو با دوم دبیرستان خودم مقایسه می کنم... </p> <p>اون زمان من دوست داشتم برم رشته ریاضی. مدرسه ی ما کلا دوتا رشته داشت.یکیش ریاضی بود یکیشم معارف اسلامی. و البته خود مدرسه به شدت تمایل داشت که همه دانش آموزانش برن رشته ی معارف چون اصولا اون مدرسه با هدف مدرسه ی معارف پایه گذاری شده بود. </p> <p>مامانم معتقد بود من چون خنگم باید برم انسانی بخونم. چون کشش ندارم تو یک رشته ای مثل ریاضی ادامه تحصیل بدم... (در این حد بهم لطف داشتن و روحیه میدادن...) بابامم علاوه بر تایید حرف مامانم میگفت که دخترایی که مهندسی میخونن بعدها بی دین و بی حجاب میشن...(این یکی رو دیکه نمیدونم از کجاش در آورده بود...) </p> <p>من خودم از انسانی متنفر بودم. هیچ هدفی توش نداشتم به علاوه این که از درسای حفظ کردنی هم متنفر بودم. واقعا از انسانی بدم میومد. </p> <p>من درسم خوب بود. یک شاگرد متوسط رو به بالا بودم. و البته باهوش خیلی بالا و اعتماد بنفس خیلی پایین. هنوزم همون جوری ام. اگر با این میزان هوش و استعدادم، اعتماد بنفس بالایی هم داشتم واقعا میترکوندم. البته اعتماد بنفس پایینم ناشی از افسردگی دوران نوجوانیم هست. اونم تو پستای قبل تر یه مقدار توضیح دادم که ما از شهرستان اومدیم و تهران و من از نظر روحی داغون شدم. حالا بگذریم. بریم سر اصل مطلب. </p> <p>داشتم میگفتم. من هوش و استعدادم خوب بود ولی مادرم معتقد بود چون خنگ و درس نخونم باید برم انسانی. خیییلی تقلا کردم که راضیش کنم که بذاره برم ریاضی ولی مرغش یک پا داشت. مدرسه ی ما هم چون انسانی نداشت مجبور شدم برم رشته ی معارف اسلامی. </p> <p>سال دوم دبیرستان بودم که همون ترم اول که تموم شد، طاقت منم دیگه تموم شد. به این نتیجه رسیدم که بزرگترین اشتباه عمرم رو مرتکب شدم که اومدم معارف و اصصصصصصصصصلا نه من به درد این رشته میخورم و نه این رشته به درد من میخوره. واقعا روزهای حال بهم زنی رو میگذروندم. خیلی بی انگیزه شده بودم. افت تحصیلی شدید پیدا کرده بودم. حالت افسرده داشتم و همش سرکلاس ها خواب بودمم. حافظه ام به شدت کم شده بود. دائما فکرم مشغول بود. دوست داشتم از جهنمی که توش گیرکرده بودم رها شم و برم ریاضی. </p> <p>مدرسه می گفت وسط سال تحصیلی نمی تونی رشته عوض کنی. </p> <p>صبر کردم تا تابستون شه. چهارتا درس بود که خودم باید میخوندم. دروس سال دوم دبیرستان رشته ی ریاضی بود. شامل: ریاضی، فیزیک، شیمی، هندسه. </p> <p>تابستون شده بود.منم تصمیمم برای تغییر رشته کاملا مشخص بود. ولی خانواده به شدت مخالف بودن و میخواستن هرکاری از دستشون برمیاد انجام بدن که من تو امتحاناتم قبول نشم. مامانم همش دعوا راه مینداخت که آرامش نداشته باشم درس بخونم. حتی کتاب کمک درسی هم نداشتم. صرفا خود کتابای درسیم رو داشتم میخوندم. فقط برای ریاضیم، پسرخالم بهم یک کتاب گاج مشکی داده بود. بدون معلم و بدون کتاب کمک درسی و با اعصاب داغون و محیطی که برای درس خوندن اصلا مهیا نیست، داشتم تلاش میکردم و جون میکندم. خیلی حالم بود. هم استرس امتحانام بود و همچینین فشاری که خانواده و محیط ناآرام خونه روی من گذاشته بود، همش سردرد های شدید داشتم. گاهی یه جوری سرم گیج میرفت که همه جارو سیاه می دیدم و میخواستم بخورم زمین... </p> <p>شهریور رسید و منم رفتم امتحان دادم.به هر زوری بود ریاضی و شیمی رو قبول شدم و فیزیک و هندسه هم در حد نزدیک قبولی نمره گرفتم. ولی مدرسه داشت اذیت میکرد. چون خودشون بیشتر میخواستن که شاگرداشون تو معارف باشن تا ریاضی. معمولا مدارس به کسی که میخواد تغییر رشته بده کمک می کنن و اذیتش نمی کنند و چه قبول بشه چه نشه، باهاش مساعدت میکنند تا بره رشته ی دلخواهش. ولی مدرسه ی ما بخاطر شرایط خاصش شرط و شروطای الکی گذاشته بود و سنگ اندازی میکرد برام. مهر شروع شد و من یک هفته سر کلاس های ریاضی نشسته بودم. هرچند پایه نداشتم ولی درسای جدیدی که معلم ها میدادند رو یاد میگرفتم. همه معلما میگفتن هوش و گیراییت خوبه ولی باید پایه ات رو قوی تر کنی. بعد یک هفته یهویی مدرسه زد زیر همه چیز و گفت که نمره قبولی ما 14 هست نه 10. و تو چون 14 نگرفتی باید برگردی سر رشته ای که قبلا بود.... </p> <p>بعدا فهمیدم این آشی بوده که مامانم برام پخته. و به مدرسه گفته این نمیتمونه ریاضی بخونه و ما تمایلمون اینه که دخترمون همون معارف رو ادامه بده..... </p> <p>تو سالی که گذشته بود خیلی باهاش صحبت کرده بودم و حتی یه عالمه دعوا هم گرفته بودیم ولی هیچ فایده نداشت و مامان دیکتاتور من، نظرش همون نظر احمقانه ی قبلی بود... </p> <p>مدرسه هم من رو برگردوند برم رشته ی معارف. برگشتم به همون چاهی که توش بودم.چقدر بد بود، خدا نیاره اون روزها رو.... </p> <p>احساس پوچی داشتم. با خودم میگفتم زنده بودنم چه فایده داره وقتی که هیچی این زندگی رو دوست ندارم؟ آخه مگه یه رشته ی دبیرستان چیه که بخاطرش مامان بابام دارن با من این کارارو میکنند...ب </p> <p>بابا آخه همه مردم دوست دارن بچه هاشون دکتر مهندس شن، حالا ننه بابای ما برعکس هستند، من دوست دارم مهندس شم، اونا دوست دارن که پایین دست بمونم تا راحت شوهرم بدن... </p> <p>شما شرایط اون موقع من رو مقایسه کنید با الان خواهرم که به راحتی رفت و رشته تجربی ثبت نام کرد... </p> <p>سوال بزرگ این روزهای من اینه که چرا بین و من خواهرم این همه تفاوت میگذارن؟ یعنی آینده ی اون مهمه ولی آینده ی من مهم نبود؟ همه عن بازیاشون مال من بود؟ فقط من اگه مهندس شم بی دین میشم؟ فقط من بودم که انسانی برام رشته ی دخترونه حساب میشد و عین محکوم شده ها باید می پذیرفتمش؟؟؟ </p> <p>بچه ها این فکرا واقعا من رو آزار میده، واقعا دلیل خیلی از کارای مامان بابامو نمی فهمم، چرا با من که خودم یه نوجوان ضربه خورده بودم، اون کارارو میکردن؟؟؟ </p> <p>خدایا چرااااااا؟ </p> <p>دوباره برگردیم به مطلب قبل، تو همون افکار خودم بودم و احساس پوچی وحشتناکی بهم مستولی شده بود.تو بن بست بدی گیر کرده بودم و هیچ راه فراری نداشتم... تصمیم به خودکشی گرفتم. خودکشی کردن من برای جلب توجه کردن یا لوس بازی نبود. واقعا دوست داشتم زندگیم تموم شه چون هیچ نقطه ی روشنی توش نبود... </p> <p>بگذریم از این که روزهای بعد خودکشی چجوری گذشت و چه کارایی کردم... </p> <p>یک بار همون اول خودکشی کردم، بعد که دیدم زنده ام، باز دوباره به یک طریق دیگه اقدام کردم ولی نشد... </p> <p>زمان گذشت، و من حالم بهتر شد و کم کم سرپا شدم. مامانم نرم تر شده بود که من تغییر رشته بدم. از قبل بهش گفته بودم که اگه تغییر رشته ندم خودمو میکشم، اونم جدی نگرفته بودو خندیده بود و گفته بود: یه خر کمتر... </p> <p>حالا که خودکشی کردم ، علی رغم میل باطنیش یه ذره راضی شده بود که من تغییر رشته بدم. البته اینا فقط به زبون بود. قلبا راضی نبود و اطمینان داشت که من نمی تونم تغییر رشته بدم... یه جورایی خودشم مطمین بود که همه راه هارو به روم بسته و من راه گریزی ندارم... </p> <p>حالا درسته یه اپسلین نرم شده بود که رشته عوض کنم، ولی یه عن بازی جدید یاد گرفته بودن. اونم این بود که منو ببرن پیش یه روانپزشک کسخل و مجبورم کنند که قرص بخورم... نگم براتون که روانپزشکه چجوری بود. من نمیدونم درباره ی من از کجا به اون نتایج رسیده بود... </p> <p>با دوستم مشورت کردم و گفت بهت که قرص میدن، قرصارو بذار زیر زبونت ولی قورتش نده بعدم بندازش بیرون. </p> <p>منم همین کارو میکردم. خداخیرش بده، روش خوبی بهم یاد داده بود. </p> <p>سال سوم دبیرستان، خیییلی برام سیاه و بد بود...اگه بخوام دربارش بگم کلی طول میکشه. ولی با همه سیاهیاش تموم شد خداروشکر. تابستون اومد و من دوباره باید کارم رو شروع میکردم برای تغییر رشته. این دفعه دیگه محیط خانواده باهام همراه تر بودن. فضا آروم تر بود. خودم باتجربه تربودم. پولامو جمع کرده بودم و کتاب کمک درسی گرفته بودم برای خودم. انگار دوران روشن و قشنگ زندگی من رسیده بود. خیلی حالم خوب بود. خیلی خوشحال بودم. و خیلی خداروشکر میکردم که دارم برای تغییر رشته میخونم. کارم خیلی سخت و فشرده بود ولی خودم خیلی با روحیه و انگیزه بودم. پر از نشاط و امید شده بودم. حس میکردم بعد از مدتها میتونم از ته دل بخندم و شاد باشم. سه تا درس رو باید پاس میکردم. شامل: حسابان، فیزیک و جبر </p> <p>برای حسابانم 5 جلسه معلم گرفتم و بقیه اش رو هم خودم خوندم، فیزیک و جبر رو هم خودم خوندم. </p> <p>خاطرات اون تابستون خیلی برام شیرین بود. هنوز که هنوزه وقتی بهش فکر میکنم حالم خوب میشه... </p> <p>موعد امتحاناتم رسید. امتحاناتم نهایی بود. باید میرفتم با بچه های تجدیدی که تو شهریور امتحان داشتند، امتحان میدادم و این چند تا مزیت داشت برام.یک مزیت این بود که سطح سوالات استاندارد بود و میشد جواب داد. یعنی چون از سمت آموزش و پرورش بود، واسه همین مدرسه نمی تونست کرم ریزی کنه واز عمد امتحان سخت بگیره که نتونم قبول شم. دوم این که تصحیح سوالات هم با مدرسه نبود و تو حوزه امتحانی تصیح می شد. سوم این که حوزه امتحانیم مدرسه خودم نبود. </p> <p> اولیش حسابان بود. رفتم امتحان دادم و خداروشکر با نمره ی 11/75 قبول شدم. خیلی خوب بود. واقعا خداروشکر. همش لطف خدا بود. </p> <p>امتحان بعدیم فیزیک بود. اونو خوب بلد نبودم چون همه وقتمو گذاشته بودم سر حسابان. امتحان فیزیکش خیلی سخت بود. کتابو باز کردم که تقلب کنم ولی سوالاش از سطح کتاب بالاتر بود. زنگ زدم به دوستم که به بچه های ریاضی بگه برام حل کنند، اونام سعی خودشونو کرده بودن ولی میگفتمن امتحانش خیلی سخته و نتونستن حل کنند . خیلی لحظات سختی بود. تنها امیدم خدا بود. خیلی التماسش کردم. تا این که ناظم مدرسه ای که توش داشتم امتحان میدادم اومد و گفت تقلب کن اشکال نداره،باهاش صحبت کردم و گفتم امتحانش خیلی سخته و با تقلب نمیشه، دلش سوخت و گفت تو امتحان حسابانت رو خوب پاس شدی و حسابان خیلی پر زحمته. اگر اینو قبول نشی زحماتت حیف میشه. بخاطر همین رفت کلید سوالات رو برام پرینت گرفت و داد دستم و نوشتم و پاس شدم خداروشکر. </p> <p>امتحان جبر هم دادم. اونم به صورت معجزه آسایی پاس شدم چون بخاطر حسابان وقت نکرده بودم برا جبر خیلی بخونم ولی خداروشکر امتحانش شبیه امتحان نهایی های سالهای گذشته بود و با خوندن سوالات بنی هاشم قبول شدم. </p> <p>پاس شدن این امتحانات، موفقیت خیلی بزرگی بود.واقعا لطف خدا بود. این دست الهی بود که منو موفق کرد. خیلیا باورشون نمیشد. به هرکس میگفتم، که از معارف اومدم ریاضی، خیلی متعجب می شد. خیلی ها تشویقم میکردن. ولی بعضیا هم مثل یک احق نگاهم میکردن، از جمله مامانم.... </p> <p>مامانم بهم میگفت تو دیوونه ای و هیچ کس همچین کاری نمی کنه... </p> <p>یادمه وقتی کنکور ثبت نام کردم، از سازمان سنجش زنگ زدن به گوشیم و گفتن اطلاعاتتو اشتباه وارد کردی. </p> <p>پرسیدم: چرا؟ مگه چی شده؟ </p> <p>گفت: آخه اینجا نوشته که سال دوم و سوم رشته ی معارف بودی و سال چهارمت رو در رشته ی ریاضی مشغول تحصیلی. </p> <p>گفتم: نه درسته. </p> <p>اونم خیلی تعجب کرد. بهم میگفت که همچین چیزی تابحال ندیدم. </p> <p>به مامانم که گفتم جریانشو، </p> <p> برگشت بهم گفت: بهش میگفتی آخه من دیوونه ام. برا همین این کارو کردم. وگرنه تو کل ایران هیچ کس همچین کاری نمی کنه.... </p> <p>هرچند خانوادم اصلا پشتیبانم نبودن و همش مسخره ام می کردن و میگفتن بالاخره شکست میخوری، ولی لطف خدا بالاتر از این حرفا بود. خدا کمکم کرد و دانشگاه قبول شدم و اومدم همون رشته ای که آرزوشو داشتم. </p> خدایا شکرت خدایا شکرت خدایا شکرت