زندگی کاغذی سلام دختری هستم که تو دبیرستان رشتم انسانی بود ولی سال پیش دانشگاهی تغییر رشته دادم و با این که فوق العاده سخت بود و نشدنی به نظر میرسید، اومد م رشته ریاضی تا به آرزوهام برسم. الان دانشجوی مهندسی ام و اینجاهم جاییه برای نوشتن احوالات، روزمرگی ها و تراوشات ذهنیم. ممنون میشم ازتون اگر برام نظر بنویسید چون من نظراتتون رو خیلی دوست دارم. امیدوارم از اومدن به این وبلاگ احساس خوبی داشته باشید و حتی شده برای چند لحظه از دنیای پرهیاهوی اطرافتون فاصله بگیرید. http://zendegikaghazi.mihanblog.com 2020-03-31T04:09:53+01:00 text/html 2020-02-20T20:53:00+01:00 zendegikaghazi.mihanblog.com دختر کاغذی انتخابات http://zendegikaghazi.mihanblog.com/post/413 <p>انقدر با دیگران صحبت کردم که لیستی رای بدن، دیگه رمق برام نمونده </p> <p>آخه این لیست مستقل دیگه چی بود دم انتخابات.... </p> <p><br> </p> <p>دیگه کشش بحث سیاسی ندارم، انقدر تو گوشی با بقیه صحبت کردم سر سیاست که انگشتم درد گرفته و این قضیه بی سابقه اس... </p> <p>دیگه سوزش چشم که جای خود دارد.... </p> <p><br> </p> <p>امیدوارم انتخابات خوب برگزار شه </p> text/html 2020-02-13T12:36:00+01:00 zendegikaghazi.mihanblog.com دختر کاغذی باشه تو خوبی http://zendegikaghazi.mihanblog.com/post/412 <p>میدونستم بی ادبی ولی انقدر دیگه نمی دونستم،اگه یه ذره دلم باهات بود که برات خواستگار بیاد دیگه الان کاری کردی که،حق الناس به گردن من میوفته تو رو به کسی معرفی کنم.فقط امروز به خاطر قلب خواهرم کوتاه اومدم تو دهنت نزدم.مهدیم گفت حیفه پسر خانم کوثریه واسه راضیه،من خودمو مدیون یه شهید نمیکنم.بعد ببینم تو با عموتم که همه میدونن هم طبقه ما اصلا نیست برات خواستگارای بی فرهنگی مثه خودشون میفرسته اینطوری برخورد میکنی؟گوشیو میگیری به عموتو زن عموت بد و بیراه میگی یا یاد گرفتی به پایین تر از خودت احترام بزاری؟حیف که نگران خواهرمم مثه شما بی غیرت نیستم که به وضعیت جسمی مادرتون هیچ اهمیتی نمیدید. </p> <p><br> </p> <p><br> </p> <p><br> </p> <p><br> </p> <p>متنی ڪه خوندید نامه ی فدایت شوم خاله ام بود برای من که تو واتساپ فرستاده برام. علتشم اینه که همش تو کار اینه که منو شوهر بده، منم نمیخوام ازدواج کنم. حداقل با موردایی که اون معرفی میکنه نمیخوام ازدواج کنم... </p> <p style="margin-left: 20px;">امروز داشت با مامانم حرف میزد درباره همین پسر جدیدی که معرفی کرده، منم گوشیو گرفتم و گفتم خاله میشه دیگه کسی رو برای من معرفی نکنی؟میدونستم بی ادبی ولی انقدر دیگه نمی دونستم،اگه یه ذره دلم باهات بود که برات خواستگار بیاد دیگه الان کاری کردی که،حق الناس به گردن من میوفته تو رو به کسی معرفی کنم.فقط امروز به خاطر قلب خواهرم کوتاه اومدم تو دهنت نزدم.مهدیم گفت حیفه پسر خانم کوثریه واسه راضیه،من خودمو مدیون یه شهید نمیکنم.بعد ببینم تو با عموتم که همه میدونن هم طبقه ما اصلا نیست برات خواستگارای بی فرهنگی مثه خودشون میفرسته اینطوری برخورد میکنی؟گوشیو میگیری به عموتو زن عموت بد و بیراه میگی یا یاد گرفتی به پایین تر از خودت احترام بزاری؟حیف که نگران خواهرمم مثه شما بی غیرت نیستم که به وضعیت جسمی مادرتون هیچ اهمیتی نمیدید.<span class="redactor-invisible-space">. من اصلا نمیخوام ازدواج کنم. از من بکش بیرون... </span> </p> <p style="margin-left: 20px;">گفت این مورد خوبیه، گفتم ازت خواهش میکنم دیگه موردای خوب برای من معرفی نکن.... </p> <p style="margin-left: 20px;"><br> </p> <p style="margin-left: 20px;">خساه شدم از دست کارای فک و فامیلامون. نمیذارن آدم یک روز راحتی و آرامش داشته باشه... </p> <p style="margin-left: 20px;">یعنی اون روزی که خالم فضولی منو نکنه روز عید منه... </p> <p style="margin-left: 20px;"><br> </p> <p style="margin-left: 20px;">بنظرم باید یک آمار بگیرن ببینن چند درصد از کسایی که میرن خارج، در حقیقت دارن از دست فامیلاشون فرار میکنن؟! </p> text/html 2020-02-02T21:08:00+01:00 zendegikaghazi.mihanblog.com دختر کاغذی ای کاش زن نبودم http://zendegikaghazi.mihanblog.com/post/411 <p>هیچ وقت هیچ زنی تو هیچ جای دنیا با هیچ مردی برابر نیست </p> <p>تلاش ما بی فایده است </p> <p>من همین قدر که دختر متولد شدم یعنی به طور خوشبینانه پنجاه درصد از احتمال خوشبختیم کم شده... </p> <p>هیچ فرقی نمیکنه یک زن باشی تو ایران، خاورمیانه، اروپا، آمریکا یا هرجای دیگه... </p> <p>مهم اینه که تو زنی و از هر لحاظ کمتر از یک مردی </p> <p>برای زندگیت احتیاج به یک مرد داری </p> <p>فقط برای این که نیازهای اولیه ات رو بگذرونی </p> <p><br> </p> <p>این قضیه فقط هم مربوط به مسائل اجتماعی نیست </p> <p>مسائل روحی، جسمی و خیلی چیزای دیگه در این ضعیف بودن شریکند.... </p> text/html 2020-01-30T00:02:00+01:00 zendegikaghazi.mihanblog.com دختر کاغذی زنان را تحقیر کنید http://zendegikaghazi.mihanblog.com/post/410 <p>متاسفم برای طرز تفکری که آشپزی و خیاطی و خانه داری رو برای زنان عار میدونه....‌ </p> <p>متاسفم برای کسی که به یک زن خانه دار میگه: تو که از صبح تا شب تو خونه ای و کاری نمیکنی...‌ </p> <p>‌ </p> <p>اگر یک مرد آشپزی و خیاطی بلد باشه، باعرضه و خفن حساب میشه، اما اگر یک زن این کارهارو بکنه تحقیر میشه...‌ </p> <p>متاسفم برای مردمی که خانه داری رو یک کار پست و حقیر میبینند...‌ و کار کردن توی شرکت و... رو زرنگی میدونن...‌ </p> <p>‌در حالی که رسیدن به امورات خونه خودش یک کار سنگین و تمام وقت هست‌ </p> <p>بزرگ کردن بچه، بی شک سخت ترین و ظریف ترین کار دنیاست. چون موقع تربیت کردن یک انسان، کوچکترین اشتباه میتونه بزرگ ترین خسارات رو برای جوامع به وجود بیاره...‌ </p> <p>‌ </p> <p>‌ </p> <p>‌ </p> <p>‌ </p> <p>زنان یک جامعه را تحقیر کنید‌ </p> <p>کاری کنید که از انجام آشپزی و خیاطی و خانه داری احساس شرم و عقب ماندگی کنند‌ </p> <p>زنانگی آنها را قبول نکنید، به آنها بگویید اگر کارهای مردانه نکنند بدرد نخور هستند‌ </p> <p>بهشان یاد بدهید که پیشنهاد هیچ مردی را رد نکنند، ازدواج نکنند و در عوض بچه های نامشروع بدنیا بیاورند‌ </p> <p>حاصل روابط های نامشروع شان دیوانه هایی مثل ترامپ میشود‌ </p> <p>به آنها بگویید در چهارچوب پاکدامنی و کارهای زنانه به هیچ جا نمیرسند...‌ </p> <p>مجبورشان کنید که برابری را در افسارگسیختگی ببینند‌ </p> <p>بجای کتاب، لوازم آرایش بدهید دستشان‌ </p> <p>من تضمین میدهم، هزارسال هم بگذرد چنین جامعه ای پیشرفت نخواهد کرد، چون زن هایش یادگرفته اند که زن نباشند و اگر طبق خواسته ی مردها عمل نکنند جایی در این دنیا ندارند... </p> <p>‌ </p> <p>‌⁦✍️⁩ خودنوشت </p> <p>۱۰بهمن۹۸‌ </p> <p>‌ </p> text/html 2020-01-28T20:55:00+01:00 zendegikaghazi.mihanblog.com دختر کاغذی فاطمیه http://zendegikaghazi.mihanblog.com/post/409 <p>یا فاطر بحق فاطمه </p> <p>اللهم عجل لولیک الفرج text/html 2020-01-26T00:06:00+01:00 zendegikaghazi.mihanblog.com دختر کاغذی خانه ام ابریست، در خیال روزهای روشنم... http://zendegikaghazi.mihanblog.com/post/406 <font face="Mihan-IransansLight" size="3">امروز بعد مدتها با لبتاب اومدم وبلاگم. به منظور غبار روبی و راه اندازی مجدد وبلاگ.</font><div><font face="Mihan-IransansLight" size="3">خیلی وقته که دیگه جدی نمی نویسم.اما میخوام دوباره مثل سابق شروع به نوشتن کنم ان شاالله.</font></div><div><font face="Mihan-IransansLight" size="3">از بس که قبلا حرف های نگفته ی زیادی داشتم. میخواستم همه رو بیام بنویسم اما یا حالش نبود یا وقتش. هی نانوشته ها روی هم تلنبار شد تا این که سررشته ی کار و نوشتن توی وبم از دستم در رفت. از پارسال تابحال کلی اتفاقی مهم و غیر مهم و جور واجور برام افتاده که من درباره هیچ کدومش هیچی ننوشتم. قبلا یک جورایی معتاد بودم به نوشتن روزانه. تمام احساسات و اتفاقات رو ریز به ریز مینوشتم . این کار اوایلش برام مسخره بود و حکم وقت تلف کردن رو داشت اما کم کم دیدم داره شکل جدی به خودش میگیره و وبلاگم تبدیل شده به یک بیوگرافی و سرگذشت نامه ای که رازهای مگوی زیادی توش دارم. خیلی چیزهایی رو اینجا نوشتم که نتونستم به کسی بگم. جالبه که حرفام رو مینویسم و هزاران غریبه میخوننش ولی هین حرف هارو به هیچ آشنایی نمیشه گفت...</font></div><div><font face="Mihan-IransansLight" size="3">کی فکرشو میکرد یک روزی حرفامونو برای کلی آدم غریبه که نمیشناسیم شون بگیم؟</font></div><div><font face="Mihan-IransansLight" size="3">همچنان و روز به روز هم بیشتر ایمان میارم که وبلاگ از اینستاگرام و خیلی شبکه های مجازی دیگه بهتره. آرامشی که وبلاگ داره رو اینستاگرام و توییتر و غیره و ذلک ندارن...</font></div><div><font face="Mihan-IransansLight" size="3">اینجا خبری از عکس های پر زرق و برق نیست. همه چیز مکتوبه و کسایی که نوشته هات رو میخونن انگار برات بیشتر ارزش قایلند چون خوندن یک نوشته که به صورت خشک و بی هیچ عکسی به اشتراک&nbsp; گذاشته شده جذابیت بصری کمی داره.&nbsp;</font></div><div><font face="Mihan-IransansLight" size="3">همواره به این فکر میکنم که توی وبلاگم چقدر به خود واقعیم نزدیک ترم تا توی پیج اینستاگرامم. توی پیجم دوست و آَشنا و فامیل فالوم کردن و پیجی که همه آشناهات فالوت میکنن یک جورایی شبیه مجلس مهمونی میشه که باید به سبک خاصی رفتار کنی و جامعه پسند باشی...چون دیگران میبینندت و قضاوتت میکنند. اما وبلاگم رو هیچ آشنایی نداره. توش راحتم و بی دغدغه مینویسم و میگم و مردم هم برام کامنت میگذارند.</font></div><div><font face="Mihan-IransansLight" size="3">اینجا سانسور چندانی روی شخصیت و واقعیت های زندگیم اعمال نمیکنم...</font></div><div><br></div><div><br></div><div><font face="Mihan-IransansLight" size="3">امروز انتخاب واحدمون بود. امتحانات رو به سختی پشت سر گذاشتم . به خاطر شهادت حاج قاسم خیلی روحیه ام خراب بود. بزور امتحان میدادم. اصلا فکرشم نمیکردم دم امتحانام همچین اتفاقایی بیفته. ولی اون اتفاق وحشتناک افتاد... اصلا انگار از اون روز تابحال زندگیم وارد فاز جدیدی شده... بگذریم ، بریم سر امتحانام.</font></div><div><font face="Mihan-IransansLight" size="3">حالا سه تا درس سه واحدی رو با ده پاس شدم. یک درس سه واحدی رو هم افتادم و نمره درس عمومیم نیومده. به شدت اضطراب دارم که مشروط نشم. همش دارم به خداو معصومین ابراز عجز و لابه میکنم که یک رحمی بکنن و ترتیبی بدن که مشروط نشم...</font><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/6.gif"></div><div><font size="3" face="Mihan-IransansLight">متاسفانه امتحان عمومیم رو هم خوب ندادم و الان یه جورایی مشروط شدن یا نشدنم در گرو همون نمره عمومیه که امیدوارم لطف خدا شامل حالم شه و استادش خوب نمره بده و از مشروطی نجات پیدا کنم...</font></div><div><font size="3" face="Mihan-IransansLight">امروز انتخاب واحد بود. دیگه خدا بخواد ترم آخرم(البته اگه مشروط نشم)</font></div><div><font size="3" face="Mihan-IransansLight">صبح به صورت اینترنتی انتخاب واحد کردیم. چون 24 واحد میخواستم رفتم دانشگاه تا مشکلم رو برطرف کنن. اتاق آموزش شلوغ بود. مملو از دانشجوهای ترم آخری که هرکدوم یک مشکلی داشتند و درسی رو میخواستند که ظرفیتش پر شده بود. بعد از این که مسئول آموزش برام مشکلم رو حل کرد و و واحدهای مد نظر رو برداشت، گفتش که برای درس ورزش باید بری اداره تربیت بدنی دانشگاه تا اونجا بهت این واحد رو بدن. رفتم اونجا دیدم اووووووووووووه چهههه صفی برای برداشتن درس ورزش هست. همه ام ترم آخر بودن و اومده بودن که ورزش بردارن که درس شون تموم شه... خلاصه این که دانشگاه عرضه نداره عین آدم برای درسای مختلف ظرفیت ارائه بده تا بچه ها انقدر بدبختی نکشن.</font></div><div><font face="Mihan-IransansLight" size="3">&nbsp;حالا شما فکرشو بکنید تو اون اوضاع و اون صف، یک سری از بچه ها بدون صف وایستادن جلو میزدن و میرفتن جلو تر از جایی که بودن<img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/45.gif">&nbsp;یعنی چقدر یک آدم میتونه بیشعور باشه...</font></div><div><font face="Mihan-IransansLight" size="3">از جمله کسایی که این کارو کرد یکی از بچه های هم رشته ای خودم بود که روابط دوستانه ای هم باهم داشتیم. یهو دیدم تو صف جلوتر از من و دوستم وایستاده. بهش گفتم تو جات اینجا نبود. خیلی عقب تر بودی، بیا برو سرجات. ناراحت شد، بد نگاهم کرد. یکی دیگه از بچه هاهم معترض شد بهش. بعد با حالت طلبکارانه گفت بیا اصلا ، بیا سرجای من وایستا.من جلو تر ازش بودم و رفت پشت سرم وایستاد ولی باهام سرسنگین شد.&nbsp;</font></div><div><font face="Mihan-IransansLight" size="3">بعدم گفت تو تقلب میکنی حق بقیه رو نمیخوری؟ اون وقت من اینجا وایستادم حق بقیه اس؟&nbsp;</font></div><div><font face="Mihan-IransansLight" size="3">گفتم نمیبینی هزار نفر با چه وضعی تو صف وایستادن؟ تو صف وایستادن آسونه؟ پدر همه داره در میاد اینجا....</font></div><div><font face="Mihan-IransansLight" size="3">(منم تقلب کردنمو توجیه نمیکنم ولی واقعا کارش بد بود دیگه)</font></div><div><font face="Mihan-IransansLight" size="3">بالاخره باکلی بدبختی درس ورزش رو گرفتم و بعد رفتم کتابخونه دانشگاه که یک مقدار مطالعه کنم تا یک ذره ترافیک شهر کمتر شه و راه بیفتم.&nbsp;</font></div><div><font face="Mihan-IransansLight" size="3">حالا دانشگاه احمق این ترم به این نتیجه رسیده که درس دفاع مقدس رو یهو اجباری کنه برای همه. اگر این کارو بکنه این ترم درسم تموم نمیشه و عملا باید تابستون دوتا درس رو به صورت معرفی به استاد بردارم. الان منتظریم تا حذف و اضافه بشه و ببینیم این نفهم ها چه غلطی میکنن. امیدوارم این درس رو برامون اجباری نکنن که تموم کنیم و راحت شیم ان شاالله.</font></div><div><font face="Mihan-IransansLight" size="3">خلاصه که ساعت یک ربع به شش بود که از کتابخونه ی لاکچری دانشگاه اومدم بیرون . داشت برف کم رمقی میبارید. طبق معمول احساس خوبی نداشتم. این شعر توی ذهنم همش زمزمه و تکرار میشد: خانه ام ابریست ، در خیال روزهای روشنم...</font></div><div><font face="Mihan-IransansLight" size="3">راه افتادم. گرسنه بودم. من همیشه موقع برگشت گشنه ام. کلا اکثر وقت ها تو دانشگاه گشنه ام...</font></div><div><font face="Mihan-IransansLight" size="3">با خودم گفتم مثل همیشه تحمل میکنم تا برسم خونه. از در دانشگاه تا مترو ، با brt حدود یک ساعت راهه. رسیدم دم مترو دیدم گشنگی داره خیلی فشار میاره. اون اطراف مغازه نبود. یک کبابی کثیف بود. گفتم بیخیال، صبر میکنم تا برسم خونه. سوار مترو شدم. چندتا ایستگاه گذشت، دیدم انقدر گشنه ام که حالم داره بدمیشه کم کم. تا حالا تو عمرم اینجور گشنگی رو ندیده بودم. سردرد گرفته بودم از شدت گشنگی...</font></div><div><font face="Mihan-IransansLight" size="3">تا مقصد هم خیلی فاصله داشتم. آخر سر دل رو زدم به دریا و ایستگاه منیریه پیاده شدم. با خودم گفتم به اولین غذا فروشی که رسیدم میرم میشینم غذا میخورم ، بدون توجه به قیمتش. از طرفی هم دیروقت بود و من عجله داشتم. خلاصه یک سمبوسه فروشی پیدا کردم که داشت مغازشو میبست. کلا سه تا سمبوسه تو یخچالش بود که یکیش رو خریدم. برگشتم به ایستگاه مترو و با ولع خوردمش که نمیرم از گشنگی...</font></div><div><font face="Mihan-IransansLight" size="3">بعد هم که رسیدم خونه. الان ساعت حدود 4/5 صبحه. برام تعجبه که چجوری با اون حجم از خستگی هنوز بیدارم... البته از خستگی قلبم درد میکنه.</font></div><div><font face="Mihan-IransansLight" size="3"><br></font></div><div><font face="Mihan-IransansLight" size="3"><br></font></div> text/html 2020-01-15T21:52:00+01:00 zendegikaghazi.mihanblog.com دختر کاغذی اینستاگرام عوضی http://zendegikaghazi.mihanblog.com/post/405 <p><font face="Mihan-Iransans" size="3">اینستاگرام روانی امشب دوتا پیج از من حذف کرد بخاطر عکس سردار سلیمانی</font></p> text/html 2020-01-13T22:59:00+01:00 zendegikaghazi.mihanblog.com دختر کاغذی دهمین روز بی تو http://zendegikaghazi.mihanblog.com/post/404 <p><font face="Mihan-Iransans" size="2">روزها میگذرد بی تو ‌ </font></p> <p><font face="Mihan-Iransans" size="2">شاعری میگوید: ‌ </font></p> <p><font face="Mihan-Iransans" size="2">زندگی گر هزار باره بود‌ </font></p> <p><font face="Mihan-Iransans" size="2">بار دیگر تو، بار دیگر تو‌ </font></p> <p><font face="Mihan-Iransans" size="2">من چه میدانستم‌ </font></p> <p><font face="Mihan-Iransans" size="2">که در آن بدرقه ی سخت و عجیب ‌ </font></p> <p><font face="Mihan-Iransans" size="2">پشت قدم های عجولانه ی تو ‌ </font></p> <p><font face="Mihan-Iransans" size="2">دل من تسکین و تسلا نپذیرد دیگر‌‌ </font></p> <p><font face="Mihan-Iransans" size="2">‌ </font></p> <p><font face="Mihan-Iransans" size="2">‌ </font></p> <p><font face="Mihan-Iransans" size="2">‌ </font></p> <p><font face="Mihan-Iransans" size="2">به وقت دهمین روز نبودنت‌ </font></p> <p><font face="Mihan-Iransans" size="2">‌ </font></p> <p><font face="Mihan-Iransans" size="2">‌هنوز به واژه ی شهید پشت اسمت عادت نکرده ام‌... </font></p> <p><font face="Mihan-Iransans" size="2"><br> </font></p> <p><font face="Mihan-Iransans" size="2">‌ </font></p> <p><font face="Mihan-Iransans" size="2">#شهیدسلیمانی </font></p> <p><font face="Mihan-Iransans" size="2">#خودنوشت </font></p> text/html 2020-01-12T22:51:00+01:00 zendegikaghazi.mihanblog.com دختر کاغذی غمگین ترین مرد دنیا http://zendegikaghazi.mihanblog.com/post/403 <p><font face="Mihan-Iransans" size="3">هو المحبوب </font></p> <p><font face="Mihan-Iransans" size="3">احتمالا تو این چند روز غمگین ترین مرد دنیا اون کسی بوده که موشک هارو زده و بعد فهمیده اون هواپیما، مسافربری بوده... </font></p> <p><font face="Mihan-Iransans" size="3">همون مردی که تو آماده باش کامل بوده و داشت به وظیفه اش عمل میکرده، هواپیمایی رو زده که بعدا فهمیده خیلی از مسافراش هم وطن بودند... </font></p> <p><font face="Mihan-Iransans" size="3">خودم رو جای اون میگذارم. احساس میکنم حالش از حال کشته شدگان هواپیما هم بدتره... </font></p> <p><font face="Mihan-Iransans" size="3">چون خانواده فوت شدگان، فقط غم از دست دادن عزیز رو دارند اما اون مرد، هم غم از دست دادن هم وطن رو داره، هم عذاب وجدان داره، هم قراره احتمالا از طرف فرماندهانش به شدت توبیخ و تنبیه شه، هم احتمال داره شغلش رو از دست بده و شرمنده ی زن و بچش بشه، هم آبروی کشورش رفته، هم شیرینی انتقام سخت زهر شده... </font></p> <p><font face="Mihan-Iransans" size="3">‌ </font></p> <p><font face="Mihan-Iransans" size="3">حتی بخاطر کار اون، فرماندهش آرزوی مرگ کرده، آبروش رو با خدا معامله کرده ولی حالا آماج حمله ها و توهین های مردم قرار گرفته و هیچ کس حرفش رو باور نمیکنه و متهم به دروغگویی شده </font></p> <p><font face="Mihan-Iransans" size="3">حالا اون مرد شرمنده ی همه است، شرمنده ی فرمانده‌ش، شرمنده مردم کشورش و حتی شرمنده مردم دنیا... </font></p> <p><font face="Mihan-Iransans" size="3">هیچ کس به این فکر نمیکنه که اون در شرایط سخت جنگی چه فشارها و سختی هایی رو تحمل کرده، هیچ کس فکر نمیکنه اون مرد چه حالی شده وقتی دیده یک هواپیمای بی نام و نشون و بی اطلاع و مجوز، مثل تیر غیب داره به خانه های مردم شهر نزدیک میشه و حمله میکنه... </font></p> <p><font face="Mihan-Iransans" size="3">اون هدفش این نبود که مردم خودش رو بکشه، هدفش این بود که مردم شهر با صدای مهیب موشکباران دشمن از خواب نپرند و در گرگ و میش صبح جان ندهند... </font></p> <p><font face="Mihan-Iransans" size="3">بیایید باور کنیم که اون مرد هم مثل کشته شده های همون هواپیما، هم وطن ماست، سرباز همین وطن و جای برادر یا پدر ماست... </font></p> <p><font face="Mihan-Iransans" size="3">حالا اون مرد غمگین ترین آدم دنیاست... </font></p> <p><font face="Mihan-Iransans" size="3">چون پشیمونی براش فایده نداره </font></p> <p><font face="Mihan-Iransans" size="3">چون مردم فرق بین دوست و دشمن رو نفهمیدن </font></p> <p><font face="Mihan-Iransans" size="3">چون مردم به حال اون فکر نکردن و متوجه نیستند که اگر اون هواپیما جدی جدی یک جنگنده بود چی میشد... </font></p> <p><font face="Mihan-Iransans" size="3">چون مردم فکر میکنند اگر پای خارجی ها وسط نبود، فرمانده هاش به مردم دروغ میگفتند... </font></p> <p><font face="Mihan-Iransans" size="3">چون مردم نمیدونند اون هدفش محافظت از جون ما بوده نه صدمه بهمون... </font></p> <p><font face="Mihan-Iransans" size="3">حالا اون مرد هم عزاداره عین من و تو </font></p> <p><font face="Mihan-Iransans" size="3">اون مرد غمگین ترین آدم دنیاست...</font></p> text/html 2020-01-10T15:53:00+01:00 zendegikaghazi.mihanblog.com دختر کاغذی تبریک بابت سقوط هواپیما http://zendegikaghazi.mihanblog.com/post/402 <p><font face="Mihan-IransansLight" size="3">خوشبحال اونایی که تو اون هواپیما مردن </font></p> <p><font face="Mihan-IransansLight" size="3">من تسلیت نمیگم، تبریک میگم به خانواده هاشون، که عزیزانشون راحت شدن و به جایگاه ابدی شون رفتند </font></p> <p><font face="Mihan-IransansLight" size="3">واقعا زندگی چه ارزشی داره </font></p> <p><font face="Mihan-IransansLight" size="3">سالهاست دارم به معنای زندگی و انگیزه ای برای بودن فکر میکنم. اما به هیچ نتیجه ای نرسیدم. </font></p> <p><font face="Mihan-IransansLight" size="3"><br> </font></p> <p><font face="Mihan-IransansLight" size="3">تهش که قراره هممون بمیریم، این همه سختی بکشیم که چی </font></p> <p><font face="Mihan-IransansLight" size="3">‌ </font></p> <p><font face="Mihan-IransansLight" size="3">ای کاش منم تو همون پرواز بودم و الان از همه ی داد و قال های این دنیا راحت بودم </font></p> <p><font face="Mihan-IransansLight" size="3">‌ </font></p> <p><font face="Mihan-IransansLight" size="3">علت زنده بودنم اینه که خودکشی حرامه وگرنه سالها پیش همه چیو تموم میکردم... </font></p> <p><br> </p> text/html 2020-01-09T22:25:00+01:00 zendegikaghazi.mihanblog.com دختر کاغذی مهمان داریم... http://zendegikaghazi.mihanblog.com/post/401 <p>ن<font face="Mihan-Iransans" size="2">میدانم امروز تو مهمان ما بودی یا ما مهمان تو... </font></p> <p><font face="Mihan-Iransans" size="2">چه مهمانی داغ و پرسوگی بود </font></p> <p><font face="Mihan-Iransans" size="2">از آن روزهایی بود که تاریخ کمتر به خودش دیده است </font></p> <p><font face="Mihan-Iransans" size="2">هوا سرد بود اما التهاب و احساسات مردم داغ </font></p> <p><font face="Mihan-Iransans" size="2">هیچ سرمایی نمیتوانست داغی این خشم و عزا را خاموش کند </font></p> <p><font face="Mihan-Iransans" size="2">فریادهای مردم که از سوز جگرشان بود، درهرجا به گوش میرسید </font></p> <p><font face="Mihan-Iransans" size="2">فریادهای سوزناک و غضبناک مردم گوش رسانه های همیشه سانسور شده ی غرب را کر کرده بود </font></p> <p><font face="Mihan-Iransans" size="2">آری ما فریاد میزنیم، روزی فریاد انتقام خواهی ما، شاید تبدیل به صدای غرش موشکی شود که سقف کاخ سیاه را میشکافد و ترامپ را به زباله دان تاریخ میفرستد </font></p> <p><font face="Mihan-Iransans" size="2">کمتر کسی است ما ایرانی ها اندازه حاج قاسم دوستش داشته باشند، و‌ کمتر کسی است در تاریخ که به اندازه دولتمردان آمریکا مخصوصا ترامپ، از او تنفر داشته باشیم </font></p> <p><font face="Mihan-Iransans" size="2">‌ </font></p> <p><font face="Mihan-Iransans" size="2">حاج قاسم، همه برای تشعیع ات آمده بودند، و بقول شهید آوینی: آن یار، شاید اوهم اینجا باشد... </font></p> <p><font face="Mihan-Iransans" size="2">آری، شاید اوهم برای پیکر اِرباً اربای تو نماز خواند.... </font></p> <p><font face="Mihan-Iransans" size="2"><br> </font></p> <p><font face="Mihan-Iransans" size="2"><br> </font></p> <p><font face="Mihan-Iransans" size="2">مطلب به تاریخ ۱۵ دی ۹۸ نوشته شده. همان روزی که به تشعیع سردار دلها رفتیم</font></p> text/html 2020-01-08T15:34:00+01:00 zendegikaghazi.mihanblog.com دختر کاغذی نماز شب اول قبر... http://zendegikaghazi.mihanblog.com/post/400 <p><font face="Mihan-Iransans">امشب نماز شب اول قبر برای شهدامون یادتون نره </font></p> <p><font face="Mihan-Iransans">‌ </font></p> <p><font face="Mihan-Iransans">هنوز باورم‌نمیشه، یعنی حاج قاسم رفت به آغوش خاک؟ </font></p> <p><font face="Mihan-Iransans">حس میکنم پشتم خالی شده... </font></p> text/html 2020-01-07T17:35:00+01:00 zendegikaghazi.mihanblog.com دختر کاغذی دلم تنگ حاج قاسم http://zendegikaghazi.mihanblog.com/post/399 <p><font face="Mihan-Iransans">حاج قاسم دلم برات‌ خیلی تنگه،</font><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/53.gif"></p> text/html 2020-01-05T16:38:00+01:00 zendegikaghazi.mihanblog.com دختر کاغذی ایران امشب نمیخوابد... http://zendegikaghazi.mihanblog.com/post/398 <p><font size="3" face="Mihan-IransansLight">موقعی که شهید حججی شهید شد و چند وقت بعد پیکرش از داعش پس گرفته شد آمد برای تشعیع، شب قبل تشعیعش یک مطلب مفصل نوشتم با عنوان (شهر امشب نمیخوابد) توی همین وبلاگ منتشر کردم. </font></p> <p><font size="3" face="Mihan-IransansLight">اون موقع ها حتی به ذهنم هم خطور نمیکرد یک روز بیام و پیام تسلیت سردار عزیزتر از جانم رو بنویسم. برای شهید حججی چه ولوله ای افتاده بود تو کشور. خواستم همون تیتر(شهر امشب نمیخوابد) رو برای حاج قاسم هم تکرار کنم، اما دیدم زیاد منطقی نیست چون الان سه روزه کل ایران نمیخوابند و در سوگ حاجی میسوزند. البته اگه بگیم تنها ایران بیداره و سوگوار، کم لطفی کردیم، چون شهادت حاج قاسم عزیز دلم جهان رو ( مخصوصا کشورهای منطقه رو) متاثر کرده و براش سوگوارند و خیلی هاهم از شنیدن خبرش رعشه به تنشون افتاده... </font></p> <p><font size="3" face="Mihan-IransansLight">‌ </font></p> <p><font size="3" face="Mihan-IransansLight">این چند روزه همش اشک بودیم و آه و غصه و البته خشم و عزم انتقام...‌ </font></p> <p><font size="3" face="Mihan-IransansLight">خدایا، اصلا باورم نمیشه حاج قاسم شهید شده... </font></p> <p><font size="3" face="Mihan-IransansLight">‌خییییلی دوستش داشتم </font></p> <p><font size="3" face="Mihan-IransansLight">‌خوش به سعادتش واقعا </font></p> <p><font size="3" face="Mihan-IransansLight">امشب قرار بود بیارندش مصلی تهران و بریم باهاش خداحافظی... </font></p> <p><font size="3" face="Mihan-IransansLight">اما مردم مشهد انقدر ازش استقبال کردند که نتونستند بیارندش تهران </font></p> <p><font size="3" face="Mihan-IransansLight">ولی فردا قراره بریم تشعیعش ان شاالله </font></p> <p><font size="3" face="Mihan-IransansLight">‌یادمه موقعی که میخواستن شهید حججی رو تشعیع کنند، حاج حسین یکتا میگفت از قبلش برید غسل کنید و پاکیزه برید تشعیع، چون که امام زمان علیه السلام میاد تشعیع همچین شهیدی... </font></p> <p><font size="3" face="Mihan-IransansLight">مطمئنم برای حاح قاسم هم امام زمان علیه السلام میان تشعیع... </font></p> <p><font size="3" face="Mihan-IransansLight">خیلی خسته ام. امروز امتحان ترم داشتم. علی رفم این که خونده بودم طبق معمول امتحان رو خوب ندادم.اعصابم از دست خودم خورد بود که چرا با این که خونده بودم ولی بازم بد دادم امتحانمو </font></p> <p><font size="3" face="Mihan-IransansLight">از بعد امتحانم که اینستاگرامو باز کردم و شروع کردم به چت کردن درباره حاجی و اتفاقات اخیر، بغض گلوم رو گرفت. دوست داشتم گزیه کنم ولی حیف که تو خیابان بودم. رسیدم خونه مفصصصصصصل گریه کردم. چیزی حدود یکی دوساعت گریه ام طول کشید، پای تلویزیون فقط اشک میریختم. </font></p> <p><font size="3" face="Mihan-IransansLight">بعدم میخواستیم با خواهرم و خالم و دخترخالم بریم مصلی که اونجا چیکار؟؟؟ </font></p> <p><font size="3" face="Mihan-IransansLight"><br> </font></p> <p><font size="3" face="Mihan-IransansLight">‌ </font></p> <p><font size="3" face="Mihan-IransansLight">کنسل شد. </font></p> <p><font size="3" face="Mihan-IransansLight">دیشب بخاطر امتحانم شب بیداری داشتم. و فقط حدود۲ _ ۱/۵ ساعت خوابیدم. و بقیه اش رو درس میخوندم. </font></p> <ul> <li><font size="3" face="Mihan-IransansLight">وقتی ام که رسیدم خونه، دیگه خیلی خوابم میومد اما خوابم نمیبره. بعدش که خالم اومد خونمون و بعد ۲ ساعت رفتن.</font></li> <li><font size="3" face="Mihan-IransansLight">الان انقدر خسته ام که نمیفهمم چی تایپ میکنم ، فقط دوست دارم بخوابم. عصری هم خوابم میومد ولی خوابم نمیپرد....</font></li> <li></li> </ul> text/html 2020-01-03T07:42:00+01:00 zendegikaghazi.mihanblog.com دختر کاغذی سردار سلیمانی عزیزم http://zendegikaghazi.mihanblog.com/post/397 <p><font face="Mihan-IransansLight" size="3">سردار بزرگ مون، عزیز قلبمون </font></p> <p><font face="Mihan-IransansLight" size="3"><br> </font></p> <p><font face="Mihan-IransansLight" size="3">الان نبودنشو چجوری باور کنم</font></p>