زندگی کاغذی
یادداشت های یک دانشجوی مهندسی
درباره وبلاگ


سلام
این وبلاگ روزنوشت های یک دانشجوی مهندسی هستش.هرچی که خوشم بیاد و دوست داشته باشم اینجا میذارم. شماهم برام نظر بگذارید.ممنون ازتون.
وبلاگ هایی که تبلیغاتی باشند لینک نمیشن ، نظرات تبلیغاتی هم تایید نمی شن.
امیدوارم دیدن این وبلاگ بهتون احساس خوبی بده.

مدیر وبلاگ : دختر کاغذی
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

 بسم الله الرحمن الرحیم

روزهای انتظار روزهای سختی است

دایما برایش نامه می نویسی، و به هیچ آدرسی پست نمی کنی. نمی دانی که آیا این نامه ها روزی به دستش می رسد یا نه...

گاه و بی گاه به حافظ تفال می زنی و میخوانی:

یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور...

ناخواسته شاعر می شوی، برایش شعر می گویی و هی قربان صدقه اش می روی، بدون آن که خودش بشنود یا بفهمد که چه ها برایش سروده ای و گفته ای...

لحظه ی رسیدنتان به هم و وصل دوباره را، در ذهنت مرور می کنی. خودت را تصور میکنی که با یک دسته گل رز قرمز به انتظارش ایستاده ای. عطر رزها ناخود آگاه در مشامت می پیچد و احساس می کنی دنیا گلستان شده است...

انتظار داری که صدایت کند و تو برگردی و گل ها را تقدیمش کنی و بعد هم از شوق گریه کنی، اشک از چشمانت جاری می شود...

اما یکباره صدای شرشر باران، تو را به خودت می آورد. اشک های داغت را از صورتت پاک می کنی و از پشت پنجره به آسمان و گریه اش خیره می شوی...

تصمیم میگیری برای هزارمین بار به دنبالش بروی. چکمه و بارانی ات را می پوشی و چترت را دست میگیری. زیر باران میروی. صدای برخورد قطره های درشت باران با چتر و بارانی ات را نادیده میگیری و باز هم به فکر فرو میروی و در خیال با او هم قدم می شوی. نا خود آگاه می خندی و نبودنش را به یاد می آوری... اگر بود چقدر خوب بود و چقدر خوشحال بودی...

به خودت می آیی و میبینی از پیچ خیابان گذشته ای. به پشت سر نگاه میکنی و میبنی خیلی راه آمده ای اما هنوز هم به دلدارت نرسیده ای...

پاهایت همچنان تمنای پیمودن مسیری جدید را دارند تا شاید به وصل برسند اما عقلت می گوید برگرد، تو با این راه رفتن ها فقط از خودت دور تر می شوی...

روزهای انتظار می گذرند و تو همچنان نامه می نویسی و نامه می نویسی و نامه می نویسی...

کم کم به نبودنش و به تنها بودنت کمتر فکر می کنی، سعی می کنی خودت را سرگرم کنی. حتی گاهی از دستش دلخور می شوی که چرا منتظرت گذاشته و برنگشته...

دیگر موقع باران بی هوا به کوچه و خیابان نمی روی. بلکه با یک فنجان چای فقط پشت پنجره می نشینی وبه خیابان خیره می شوی و برخورد باران با شیشه و عبور و مرور بی رمق و گَه گاهِ عبران را نگاه می کنی و به صدای باران گوش میدهی.شاید این عابران هم منتظرانی هستند  که از فرت دلتنگی به دنبال محبوبشان می روند. روزهایی را به یاد می آوری که تو هم مانند همین مجنون ها این کوچه ها را گز کرده ای و همچنان به جایی نرسیده ای...
آنقدر غرق در افکار خودت هستی که چای سرد می شود. با خودت زمزمه می کنی: روزهای هجر را گذراندیم و زنده ایم، ما را به سخت جانی خود این گمان نبود...




نوع مطلب : شعر ها و عاشقانه ها، روز نوشت ها و دل نوشته ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 12 مرداد 1397
دختر کاغذی

به نام خدا

بچه که بودم آسمون و ستاره هاشو خیییییلی دوست داشتم. انقدر از نگاه کردن به آسمون و ستاره هاش لذت میبردم که دوست داشتم وقتی بزرگ میشم، منجم بشم.خونه ما توی شهرستان یک حیاط بزرگ جنوبی داشت، با یک حوض آبی وسطش. دور تادور حوز هم باغچه بود. باغچه ای که تابستان ها میزبان گل های آفتابگردان و شب بو ، بود و زمستان ها جولان گاه علف های هرز.

شب های کویر فوق العاده اند‌. آسمان حیاط خونمون هم مال یک منطقه ی کویری دور افتاده بود. روزهای کویر خشک و گرم و بی روح هستند، با بادهای وحشی که خاک بیابان رو بلند می کنند و می کوبند تو سر و صورت آدم هایی که تو فضای آزاد مشغول راه رفتن هستند. آفتاب تند و سوزان و بادهای بی رحم و خاک آلودش، مجال چشم باز کردن رو از آدم می گرفت. مجبور بودم برای راه رفتن، سرم رو بندازم پایین پایین و چشم هام رو تا اونجایی که می تونم تنگ کنم، در مقابل باد، راه بروم. کج بُته، یک سرو خمیده است. یکی از نمادهای اصیل ایرانی است. چون ایرانی های قدیم هم مثل بچگی های من، سر و قامتشون رو جلوی باد خم میکردند تا بتونن راه بروند. ازدور که نگاه میکردی، یک آدم شبیه به یک سرو خمیده بنظر می آمد،مثل یک کج بته، برای همین هم کج بته شد نماد ایرانی ها

و اما شب های کویر....

شب های کویر، تمام سختی های روز رو برای آدم هاش جبران می کنه....

آسمان حیاط خانه ی ما هم یک جرعه از همان آسمان فوق العاده بود...

شب ها می نشستم روی پله ی کوتاه جلوی در حیاط و بعد مشغول دیدن آسمان می شدم. انقدر آسمانش ستاره داشت که یک جای خالی توش پیدا نمی شد. و این آسمان پر ستاره، انقدر صاف و تمیز بود که احساس میکردم میتونم دهنم رو بچسبونم به یک گوشه اش و همه ی ستاره هاش رو باهم هورت بکشم...

انقدر ماه نزدیک بنظر می رسید که دوست داشتم بهش دست بزنم و از نزدیک لمسش کنم. اما همه ی این ها یک طرف, شهاب هایی که سرتاسر آسمان کشیده می شدند یک طرف.

من در حقیقت آخر شب ها می رفتم تو حیاط که شهاب ببینم.

همون آسمانی که آفتاب روزش آدم رو ذوب میکرد و بادهای پرغبارش انگار با آدم دشمنی داشت، شب ها تبدیل می شد به یک فضای رویایی که زیبایی و صافی اش آدم رو متحیر میکرد.

چند دقیقه ای به آسمان خیره می شدم و با دیدن یک شهاب که اول گداخته بود و بعد هم سریع در کمتر از دو ثانیه خاموش می شد، کلی ذوق می کردم....

تا این که بعد چند سال برگشتیم تهران...

آدم های شهر ازخیلی چیزها محرومند، از جمله همین آرامش و آسمون شب های کویر...

آسمان کویر, من رو بد عادت کرده بود، انتظار داشتم هربار که بالاسرم رو نگاه می کنم،یک دنیا ستاره ی زیبا ببینم.

اما اینجا خبری از آسمان پر غوغای کویر نبود...

دود بود و دود بود و دود...

در تهران، حتی یک نفس هوای پاک هم برام حسرت بود، چه برسه به چشمک ستاره و درخشش شهاب...

دلم می گرفت، من آدم زمین نبودم،دلم برای آسمان و ستاره هاش تنگ بود. شب های تهران با من نامهربان و غریبه بود، خاکستری و دلگیر بود. انگار آفتابش انگیزه برای تابیدن نداشت. دلم برای آسمان کویر تنگ بود، هم برای شب های لطیفش و هم حتی برای آفتاب کور کنندش.

گذشت و گذشت، دیگه بزرگ تر شده بودم، کودک نبودم، تبدیل شده بودم به یک نوجوان...

یک نوجوان دلتنگ آسمان و ستاره هاش. اما اینجا ستاره ای پیدا نمی شد...

بیشتر گذشت، و من همچنان منتظر بودم یک شب پرستاره هم در تهران برسه...

بازهم گذشت و من بزرگتر شدم، هنوز هم نوجوان بودم که فهمیدم اینجا هم روزی ستاره داشته...

عجیب تر این بود که ستاره هاش پر نور تر ازستاره های کویر بودند، زیبا تر, زلال تر، شفاف تر و خیره کننده تر

انگار ستاره هاش عاشق بودند...

و باز هم وقتی جریان عجیب تر می شد که فهمیدم، ستاره هاش به ظاهر روی زمین بودند اما خودشون در آسمان ها سیر می کردند...

یک روزی اون ستاره ها با همین مردم زندگی می کردند، تو همین خونه ها ساکن بودند، تو همین خیابون ها قدم می زدند، تو همین مسجدها نماز می خواندند و....

کم کم داشت دلم بازمی شد، داشتم ستاره هارو می دیدم...

از سر هر کوچه ای که رد می شدم، اسم یک ستاره رو می دیدم...

چه شهر عجیبی، چقدر به ستاره هاش اهمیت می دادند، اسم کوچه هاش رو هم اسم ستاره هاش کرده بودند، حتی اسم بزرگراه ها و میدون هاش هم، همنام ستاره هاش بود...





نوع مطلب : روز نوشت ها و دل نوشته ها، شعر ها و عاشقانه ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 17 خرداد 1397
دختر کاغذی
.: انگار عادت کردیم که همیشه یه جای کار بلنگه, یه بهانه ای برای غصه خوردن داشته باشیم, یه چیزی گوشه ی ذهنمون باشه که آزارمون بده همش منتظریم یه روز خوب بیاد که همه چیز عالی باشه..... انگار باور نمی کنیم که خوشبختیم یا شایدم نمی خواییم باور کنیم که خوشبختیم... همش دنبال سوژه ایم که بیشتر غصه بخوریم, بیشتر احساس خوشبختیمونو خدشه دار کنیم و بیشتر حس کنیم که یه چیزی می لنگه.... امشب به خودم گفتم: خسته نشدی از این که این همه خسته بودی؟ خسته نشدی از این که این همه روز و ساعت و ثانیه رو در التهاب و اضطراب گذروندی؟ می دونم, ذهنت درد می کنه... از این که هیچ وقت از دست خودت راضی نیستی چرا همش دوست داری با اینی که هستی فرق داشته باشی؟ آخه مگه خودت چه اشکالی داری؟ دلیل این همه خودکم بینیت چیه؟ این همه ترس علتش چیه واقعا؟ کی میخوای احساس خوشبختی کنی؟ کی میخوای آروم شی؟ چرا تو دلت همیشه خالیه؟ چرا به خودت اطمینان نداری؟ تا کی میخوای اینجوری زندگی کنی؟ دلیل این همه تشویش چیه؟ کی می خوای تمومش کنی؟ بیا و یک تصمیم بگیر بیا خودت و شرایطت رو همین جوری که هست بپذیر بیا برای چندروز هم که شده تصور کن همه چیز خوبه, بیا و تصور کن تو هم بالیاقتی برای چند روز هم که شده تصور کن همه چیز خوبه و تو خوشبختی بیا و این حسی که همیشه بهت میگه یه جای کارت می لنگه رو تمومش کن تکلیفت رو با خودت روشن کن بیا ودیگه احساس گناه نکن بابا جان آخه مگه تو چیکار کردی؟ تو هم یه بنده ای مثل همه بنده های خدا خدای تو خدای بقیه ام هست....❤️




نوع مطلب : روز نوشت ها و دل نوشته ها، شعر ها و عاشقانه ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 11 آذر 1396
دختر کاغذی
خدایا ,تنها کسی که همیشه آنلاین بود و واسم وقت داشت تو بودی . . . . ❤️ . . . .
 خدایا خودتو ازم نگیر که خیلی تنهام...
خدایا خیلی بهت احتیاج دارم, من میخوامت, تو ام منو بخواه...
خدایا میدونم خیلی بدم , خیلی گناه کردم, ولی خدایا, تو خدایی, تو لطفت خیلی بیشتر از گناهای ماست, درسته من باید گذشتمو جبران کنم, ولی ازت یه خواهش دارم, منو عاشق خودت کن.
 خدایا من تو این دنیای شبیه سیاهچال اسیرم, نذار تو این باتلاق انقدر دست و پا بزنم که تو لجن غرق شم, خدایا منم بپذیر,
خدایا منو پاکیزه بپذیر,
 خدایا نذار با این همه بی قراری بمونم این جا,
 نذار این روحی که تو این سالها سفید بوده حالا سیاه شه.
 خدایا کمکم کن, شیطانو ازم دور کن. خدایا نفسمو زمین بزن, همین نفسی که نزدیک ترین دشمنم به منه... خدایا به آغوشت خیلی احتیاج دارم,.
 خدایا درسته من بدم ولی تو خدایی, خدایا زبانم از حرف زدن با تو قاصره, راستشو بخوای اصلا رومم نمیشه سرم رو بیارم بالا و باهات حرف بزنم, خودتم اینارو میدونی. حرف زدن باهات برام سخت شده.... حس می کنم خیلی سنگینم, انقدری که هی دارم بال بال میزنم ,خدایا ببخش همه گناهایی رو که لذتشون رفت و مسیولیتشون موند, اصلا گناها لذت هم نداشتن, خیلی باختم, خیلی . چون هم گناه بی لذت بوده, هم خودم تو لجن رفتم. خدایا خودتو ازم نگیر, خدایا دری از تو برام بدترین تنبیهه!.... خدایا من با معیارهای بنده بودن تطابقی ندارم, ولی تو خدای کاملی هستی.... خدایا ببخش ,هم منو هم همه ی گناه کارارو, خدایا خسته ایم, خدایا همه اهل زمین خستن , خستن انقدر گناه کردن و تو این باتلاق لجنی فرو رفتن. خدایا میدونم خیلی پر رو ام ولی خودت یه جوری گناهامو ببخش و ازم خطاپوشی کن که خودمم یادم نیاد کی بودم و چیکار کردم. خدایا من خیلی ضعیفم, اونی که تواناست تویی, از این توانت به ما آدم ها هم بده که بتونیم جلوی گناه کردن بایستیم.خدایا انقدر گناه زخم به روح لطیفمون زده که دیگه جای سالم نمونده, خدایا اصلا چی شد که انقدر رو سیاه شدم!؟ خدایا ببخش, ببخش ,ببخش.... الهی العفو, الهی العفو, الهی العفو.... خدایا قرار نبود این نامه رو بنویسم, فقط سطر اولشو نوشتم تو تلگرام و کپیش کردم اینجا, ولی بقیه اش یهویی اومد.
 شاید اگر باهات میحرفیدم نمی تونستم به این خوبی بگم و زبون گیر می کرد, انگار نوشتن یه چیز دیگه است.
 اللهم صلی علی محمد و آل محمد....




نوع مطلب : شعر ها و عاشقانه ها، روز نوشت ها و دل نوشته ها، 
برچسب ها : خدا، خدایا،
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 20 آبان 1396
دختر کاغذی
میگن صدقه ۷۰نوع بلا رو دفع می کنه, تو ام یکی از همون بلاها بودی که دفع شدی.....



نوع مطلب : روز نوشت ها و دل نوشته ها، شعر ها و عاشقانه ها، جک و سرگرمی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 10 آبان 1396
دختر کاغذی


( کل صفحات : 7 )    1   2   3   4   5   6   7