زندگی کاغذی
یادداشت های یک دانشجوی مهندسی
درباره وبلاگ


سلام
دختر کاغذی هستم
الان دانشجوی مهندسی ام و اینجاهم جاییه برای نوشتن احوالات، روزمرگی ها و تراوشات ذهنیم.
ممنون میشم ازتون اگر برام نظر بنویسید چون من نظراتتون رو خیلی دوست دارم.
امیدوارم از اومدن به این وبلاگ احساس خوبی داشته باشید و حتی شده برای چند لحظه از دنیای پرهیاهوی اطرافتون فاصله بگیرید.

مدیر وبلاگ : دختر کاغذی
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

از گذشته تا حال، کماکان ادبیات‌ رو‌ دوست داشته ام

از خوندن شعرها و متون انگلیسی و فارسی و فرانسوی و...احساس خوبی بهم دست میداده

همه میگفتن تو باید ادبیات بخونی چون توش خیلی استعداد داری

از بچگی گاهی شعرهای کودکانه می سرودم,کتاب زیاد میخوندم و هنوز هم به نوشتن و شعر گفتن علاقه مندم.هنوز هم گاهی شعر میگم و سعی میکنم خنکای روحم رو در قالب کلمات به دیگران نشون بدم...

یک بار یادمه یکی تو همین وبلاگ برام کامنت گذاشته بود که پاکی و صداقت روحت توی نوشته هات معلومه(یک چیزی شبیه همین گفته بود،عین جمله اش رو یادم نیست) وارد وبلاگ همون فرد شدم، آدم معقولی بنظر میرسید که تملق گویی رو ازش بدور میدیدم و حس کردم شاید نظر واقعیش رو گفته.‌..

با همه ی استعدادم در ادبیات، کلیشه هارو خط زدم و تصمیم گرفتم مهندس باشم..‌‌.

کمتر کسی متوجه میشه ریاضی و فیزیک هم بی شباهت به ادبیات نیستند و همونقدر میتونند فاخر باشند،اما کسی شاید قدرشون رو ندونسته‌...

کلا از اون دسته آدم هایی هستم که خلوتم رو بیشتر از جمع دوست دارم، چون تفاوت های روحیم و طبع لطیفم، بین من و جامعه فرسنگ ها اختلاف انداخته...

جامعه پر از آدم های وحشی، منفی باف، زمخت و سطحی نگره که دیدنشون حالم رو بد میکنه

این قضیه و تفاوتم با دیگران، باعث شد که اعتمادبنفسم خیلی خیلی کم شه. همش سعی میکردم شکل بقیه باشم‌.همواره بیشترین انرژیم صرف این شد که شبیه آدم های معمولی باشم‌‌ و غیر معمولی بودن چالش همیشگی من بوده و هست و همین غیرمعمولی بودن من رو با معضلات زیادی مواجه کرده.‌..

منظورم از غیر معمولی بودن ومتفاوت بودن، بهتر بودن نیست،اصلا و ابدا همچین منظوری ندارم

فقط با دیگران فرق دارم، همین‌...

یادمه چند سال پیش یک مدرسه ای ثبتنام کردم که فقط دو هفته رفتم اونجا.‌بعد به مامان بابام گفتم نمیتونم اینجا ادامه بدم و برگشتم همون مدرسه ای که قبلا بودم

چند سال بعدش مامان و بابام،خواهرم رو بردند همون مدرسه ثبت نام کنند‌‌. بابامم گفته بود من قبلا دوهفته اونجا بودم و بهشون توضیح داده من کی هستم. مدیرشون وقتی یادش من رو یادش اومده، گفته : اِ اون بچه ی متفاوت...

هرچند این اتفاق باعث شده بود خانوادم تا مدتی بخندن، اما برای خودم تلخ بود. انگار نهیب خوردم و حس کردم تمام تلاش هام برای معمولی بودن، نقش بر آب شده...

یک بار هم تو همین وبلاگ، یکی برام کامنت گذاشته بود: تو واقعا دختری؟ پس چرا وبلاگت یه جوریه...

تلاش برای معمولی و طبیعی بودن، یکی از چالش برانگیز ترین مسائل زندگیمه، گاهی موفق بودم شبیه دیگران باشم و اغلب ناموفق..‌.

همین مشکلات باعث شد بیشتر اوقاتم رو در انزوا و دوری از دیگران سپری کنم...

همه سعی میکنن متفاوت باشن ولی من سعی میکنم عادی باشم‌.‌..

خودم رو با همه ی تفاوت هام دوست دارم و خداروشکر میکنم که من رو خلق کرد، هرچند متفاوت

خیلی اوقات سعی میکردم به خودم روحیه بدم و بگم: کاغذی، حتما تو هم توانایی هایی داری که کمتر کسی داره، امیدوار باش و تلاش کن

اگر شما یک آدم عادی و طبیعی هستید، قدر خودتون رو خیلی بدونید. خیلی ها تلاش میکنن مثل شما باشند





نوع مطلب : روز نوشت ها و دل نوشته ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 27 خرداد 1399
دختر کاغذی

همیشه فکر میکنیم وقت خواهیم داشت

فکر میکنیم بعدا وجود داره و ما میتونیم سر فرصت کارهامون رو کنیم و از زندگی لذت ببریم

فکر میکنیم تا آخر عمر جونیم

فکر میکنیم انگار فرصت ها ماندگار هستند...

شاید برای همینه که خیلی اوقات فرصت سوزی میکنیم

شاید برای همینه که از لحظه هامون لذت نمیبریم، شاید لذت بردن رو به بعدها موکول میکنیم

راستی لذت بردن یعنی چی؟ زندگی در لحظه یعنی چی؟ چطوری میشه در لحظه زندگی کرد و لذت برد؟

اسفند 98، دو سه روز قبل انتخابات بود که اعلام کردن اولین موارد ابتلا به کرونا در ایران دیده شده. جمعه انتخابات بود.خیلی ها از ترس شون نرفتن رای بدن چون میترسیدن کرونا بگیرن.من رفتم رای دادم.با این که احوالم زیاد خوب نبود. و معده و روده ام تا حدی اوضاع جالبی نداشت

فردای اون روز که میشد شنبه، من ساعت 7/5 صبح کلاس داشتم تا شب. برای ناهار هم غذا رزرو کرده بودم. قشنگ یادمه که غذای سلف جوجه کباب بود. ولی نشد برم. چون صبح که پا شدم دیدم اوضاعم بدتر از دیروز شده و معده ام بیشتر از قبل درد داره و به صلاح نیست این راه طولانی رو برم. ترجیح دادم بمونم تو رختخواب. کلاسم حیف شد. پولی که برا رزرو غذا داده بودم حیف شد و دلم سوخت که اون روز به جوجه کباب دانشگاه نرسیدم.

از همون شب، دیگه اعلام کردن که دانشگاه ها و مدارس تعطیلن. اولش قرار بود برای چند روز یا حداکثر دو هفته تعطیل باشند. فکر میکردیم دیگه بیشتر از دو هفته که نمیشه همه چی تعطیل باشه. ماحتی تعطیلات نوروز مون هم که طولانی ترین تعطیلات مونه، دو هفته اس. از نوروز بیشتر که نداریم... نشون به اون نشون که الان سه ماهه تعطیلیم...

هیچ و قت فکرش رو نمیکردم اون شنبه ای که از صبح تا شبش کلاس داشتم و ناهار جوجه کباب بود، تبدیل شه به آخرین شنبه ی دانشگاه...

شاید اگر میدونستم قراره تهش این باشه، اون شنبه رو میرفتم تا با همه چیز خداحافظی کنم... اگر میدونستم انقدر یکدفعه ای قراره جهان دگرگون شه، همه چیز رو بهتر نگاه میکردم، بیشتر قدم میزدم، بیشتر تلاش میکردم و بیشتر به دیدن دوست و آشنا و فامیل میرفتم...

فکر میکنم این قضیه درباره همه زندگی صدق میکنه، ما فکر میکنیم فرصت ها نامحدودند، فکر میکنیم همیشه وقت هست، فکر میکنیم قراره همه چیز همونجوری باشه که قبلا بوده..

یک روزهایی میاد که از خودمون میپرسیم، کی فکرشو میکرد اینجوری شه؟؟

راستی لذت بردن یعنی چی؟ زندگی در لحظه یعنی چی؟ چطوری میشه در لحظه زندگی کرد و لذت برد؟



پ.ن: همون معده درد دوباره اومده سراغم البته با شدت کمتر



نوع مطلب : روز نوشت ها و دل نوشته ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 27 اردیبهشت 1399
دختر کاغذی

بعضی وقتا بعضی چیزا چقدر یهویی و الکی حال آدمو خوب میکنه. مثل امروز صبح زود که من لبتابم رو روشن کردم تا برم پاورپونتایی که استادم برا آموزش مجازی داده رو ببینم، خیلی اتفاقی یکی از فایل های ویدیویی روی صفحه دسکتاب رو باز کردم و در کمال تعجب دیدم فیلم بمب، یک عاشقانه اس که اصلا نمیدونم از کجا اومده رو لبتاب من. و جالب تر اینه که مدتهاست رو صفحه دستکتاپم جا خوش کرده ولی هیچ وقت بازش نکرده بودم...

بااینکه فیلمش بی مزه بود ولی اون حال و هوای قدیمی دهه شصتی که تو فیلم حاکم بود و سختی های زمان جنگ و روزمره های مردم، حالم رو خوب کرد...

با اینکه اصلا برای هدف دیگه ای لب تاب رو باز کرده بودم ولی نشستم بیشتر فیلمشو دیدم....


پ.ن: این مطلب رو چند وقت پیش نوشتم ولی الان نشرش دادم




نوع مطلب : روز نوشت ها و دل نوشته ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 27 اردیبهشت 1399
دختر کاغذی
به نام خدای مهربان


با سلام
اینجا وبلاگ زندگی کاغذی و صدای افکار من رو میشنوید
اینجانب اعتراف میکنم که یک سالی هست به شدت در امر مهم وبلاگ نویسی تنبل شده ام...
علتش هم اینه که پارسال چندتا اتفاق مهم افتاد که تصمیم گرفتم حتما حتما دربارشون بنویسم، با خودم میگفتم تا اینها رو ننوشتم مطلب دیگه ای نمیذارم. ولی انقدر لفتش دادم که اون مطالب رو ننوشتم و  پشت گوش انداختم و کم کم وبلاگم از رونق قبلی افتاد و به همین سرعت یکسال گذشت....
حتی اسفندماه نیومدم تولد وبلاگمو بهش تبریک بگم...
حتی نیومدم عید نوروز رو به مردم تبریک بگم...
حتی نیومدم رمضان رو تبریک بگم...
حتی نیومدم درباره کرونا و قرنطینه و مسائل پیرامونش بنویسم...
خلاصه این که این وبلاگ بیچاره که یک جورایی رفیق گرمابه و گلستان من حساب میشه، حسابی داشت خاک میخورد
اما همچنان بنظرم وبلاگ خیلی بهتر از شبکه های اجتماعیه، مخصوصا اینستاگرام...
خیلی اوقات به سرم میزنه که همین دلنوشته هارو تو اینستا بنویسم و به اشتراک بگذارم (البته یه مدتی هم این کار رو کردم ولی نتیجه ی خاصی نداشت) ولی باز هم به این نتیجه میرسم که وبلاگم خیلی بهتره و اصولا کسایی که وبلاگ رو میخونن خیلی عاقل تر از مردم اینستاگرامن...
اینستاگرام فضایی شبیه به تیمارستان داره که هرکی خل بازی هاش بیشتر باشه یا بدنش عریان تر باشه، فالوور هاش بیشترن. از فضای اخلاقیش هم نگم براتون که کم از فاحشه خونه نداره متاسفانه...
کلا مردم در فضای افسار گسیخته ی اینستاگرام رها شدن و تبدیلش کردن به یک محیط چیپ و سطح پایین. 
جدیدا توییتر هم نصب کردم. خیلی فضاش با اینستا متفاوته. به شدت سطح بالاتر و باکلاس تره. آدمای دیوونه و سطح پایین توش کمتر پیدا میشن و عمدتا بحث های جدی و منطقی و طعنه ها و اعتراضات سیاسی، اونجا شکل میگیره. 
مشکلش اینه که فضاش خیلی سیاست زده است و کلا همه چیز رنگ و بوی جهت گیزی های سیاسی داره. 
بعضاُ با حرف ها و فعالیت های قشر انقلابی، آدم یاد روزهای اواخر زمان شاه و اوایل انقلاب میفته که بحث های داغ سیاسی و انلابی  با گفتمانی مودبانه و عقلی و آزادی خواهانه شکل میگرفت 

چقدر فلسفی شذم :)


حالا بگذریم از همه ی این حرف ها. من میخوام تمام مناسبت های اخیر رو یکجا بهتون تبریک بگم:)

عید نوروزتون با دوماه تاخیر و رمضانتون با سیزده روز تاخیر مبارک :)




نوع مطلب : روز نوشت ها و دل نوشته ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 18 اردیبهشت 1399
دختر کاغذی
امروز بعد مدتها با لبتاب اومدم وبلاگم. به منظور غبار روبی و راه اندازی مجدد وبلاگ.
خیلی وقته که دیگه جدی نمی نویسم.اما میخوام دوباره مثل سابق شروع به نوشتن کنم ان شاالله.
از بس که قبلا حرف های نگفته ی زیادی داشتم. میخواستم همه رو بیام بنویسم اما یا حالش نبود یا وقتش. هی نانوشته ها روی هم تلنبار شد تا این که سررشته ی کار و نوشتن توی وبم از دستم در رفت. از پارسال تابحال کلی اتفاقی مهم و غیر مهم و جور واجور برام افتاده که من درباره هیچ کدومش هیچی ننوشتم. قبلا یک جورایی معتاد بودم به نوشتن روزانه. تمام احساسات و اتفاقات رو ریز به ریز مینوشتم . این کار اوایلش برام مسخره بود و حکم وقت تلف کردن رو داشت اما کم کم دیدم داره شکل جدی به خودش میگیره و وبلاگم تبدیل شده به یک بیوگرافی و سرگذشت نامه ای که رازهای مگوی زیادی توش دارم. خیلی چیزهایی رو اینجا نوشتم که نتونستم به کسی بگم. جالبه که حرفام رو مینویسم و هزاران غریبه میخوننش ولی هین حرف هارو به هیچ آشنایی نمیشه گفت...
کی فکرشو میکرد یک روزی حرفامونو برای کلی آدم غریبه که نمیشناسیم شون بگیم؟
همچنان و روز به روز هم بیشتر ایمان میارم که وبلاگ از اینستاگرام و خیلی شبکه های مجازی دیگه بهتره. آرامشی که وبلاگ داره رو اینستاگرام و توییتر و غیره و ذلک ندارن...
اینجا خبری از عکس های پر زرق و برق نیست. همه چیز مکتوبه و کسایی که نوشته هات رو میخونن انگار برات بیشتر ارزش قایلند چون خوندن یک نوشته که به صورت خشک و بی هیچ عکسی به اشتراک  گذاشته شده جذابیت بصری کمی داره. 
همواره به این فکر میکنم که توی وبلاگم چقدر به خود واقعیم نزدیک ترم تا توی پیج اینستاگرامم. توی پیجم دوست و آَشنا و فامیل فالوم کردن و پیجی که همه آشناهات فالوت میکنن یک جورایی شبیه مجلس مهمونی میشه که باید به سبک خاصی رفتار کنی و جامعه پسند باشی...چون دیگران میبینندت و قضاوتت میکنند. اما وبلاگم رو هیچ آشنایی نداره. توش راحتم و بی دغدغه مینویسم و میگم و مردم هم برام کامنت میگذارند.
اینجا سانسور چندانی روی شخصیت و واقعیت های زندگیم اعمال نمیکنم...


امروز انتخاب واحدمون بود. امتحانات رو به سختی پشت سر گذاشتم . به خاطر شهادت حاج قاسم خیلی روحیه ام خراب بود. بزور امتحان میدادم. اصلا فکرشم نمیکردم دم امتحانام همچین اتفاقایی بیفته. ولی اون اتفاق وحشتناک افتاد... اصلا انگار از اون روز تابحال زندگیم وارد فاز جدیدی شده... بگذریم ، بریم سر امتحانام.
حالا سه تا درس سه واحدی رو با ده پاس شدم. یک درس سه واحدی رو هم افتادم و نمره درس عمومیم نیومده. به شدت اضطراب دارم که مشروط نشم. همش دارم به خداو معصومین ابراز عجز و لابه میکنم که یک رحمی بکنن و ترتیبی بدن که مشروط نشم...
متاسفانه امتحان عمومیم رو هم خوب ندادم و الان یه جورایی مشروط شدن یا نشدنم در گرو همون نمره عمومیه که امیدوارم لطف خدا شامل حالم شه و استادش خوب نمره بده و از مشروطی نجات پیدا کنم...
امروز انتخاب واحد بود. دیگه خدا بخواد ترم آخرم(البته اگه مشروط نشم)
صبح به صورت اینترنتی انتخاب واحد کردیم. چون 24 واحد میخواستم رفتم دانشگاه تا مشکلم رو برطرف کنن. اتاق آموزش شلوغ بود. مملو از دانشجوهای ترم آخری که هرکدوم یک مشکلی داشتند و درسی رو میخواستند که ظرفیتش پر شده بود. بعد از این که مسئول آموزش برام مشکلم رو حل کرد و و واحدهای مد نظر رو برداشت، گفتش که برای درس ورزش باید بری اداره تربیت بدنی دانشگاه تا اونجا بهت این واحد رو بدن. رفتم اونجا دیدم اووووووووووووه چهههه صفی برای برداشتن درس ورزش هست. همه ام ترم آخر بودن و اومده بودن که ورزش بردارن که درس شون تموم شه... خلاصه این که دانشگاه عرضه نداره عین آدم برای درسای مختلف ظرفیت ارائه بده تا بچه ها انقدر بدبختی نکشن.
 حالا شما فکرشو بکنید تو اون اوضاع و اون صف، یک سری از بچه ها بدون صف وایستادن جلو میزدن و میرفتن جلو تر از جایی که بودن یعنی چقدر یک آدم میتونه بیشعور باشه...
از جمله کسایی که این کارو کرد یکی از بچه های هم رشته ای خودم بود که روابط دوستانه ای هم باهم داشتیم. یهو دیدم تو صف جلوتر از من و دوستم وایستاده. بهش گفتم تو جات اینجا نبود. خیلی عقب تر بودی، بیا برو سرجات. ناراحت شد، بد نگاهم کرد. یکی دیگه از بچه هاهم معترض شد بهش. بعد با حالت طلبکارانه گفت بیا اصلا ، بیا سرجای من وایستا.من جلو تر ازش بودم و رفت پشت سرم وایستاد ولی باهام سرسنگین شد. 
بعدم گفت تو تقلب میکنی حق بقیه رو نمیخوری؟ اون وقت من اینجا وایستادم حق بقیه اس؟ 
گفتم نمیبینی هزار نفر با چه وضعی تو صف وایستادن؟ تو صف وایستادن آسونه؟ پدر همه داره در میاد اینجا....
(منم تقلب کردنمو توجیه نمیکنم ولی واقعا کارش بد بود دیگه)
بالاخره باکلی بدبختی درس ورزش رو گرفتم و بعد رفتم کتابخونه دانشگاه که یک مقدار مطالعه کنم تا یک ذره ترافیک شهر کمتر شه و راه بیفتم. 
حالا دانشگاه احمق این ترم به این نتیجه رسیده که درس دفاع مقدس رو یهو اجباری کنه برای همه. اگر این کارو بکنه این ترم درسم تموم نمیشه و عملا باید تابستون دوتا درس رو به صورت معرفی به استاد بردارم. الان منتظریم تا حذف و اضافه بشه و ببینیم این نفهم ها چه غلطی میکنن. امیدوارم این درس رو برامون اجباری نکنن که تموم کنیم و راحت شیم ان شاالله.
خلاصه که ساعت یک ربع به شش بود که از کتابخونه ی لاکچری دانشگاه اومدم بیرون . داشت برف کم رمقی میبارید. طبق معمول احساس خوبی نداشتم. این شعر توی ذهنم همش زمزمه و تکرار میشد: خانه ام ابریست ، در خیال روزهای روشنم...
راه افتادم. گرسنه بودم. من همیشه موقع برگشت گشنه ام. کلا اکثر وقت ها تو دانشگاه گشنه ام...
با خودم گفتم مثل همیشه تحمل میکنم تا برسم خونه. از در دانشگاه تا مترو ، با brt حدود یک ساعت راهه. رسیدم دم مترو دیدم گشنگی داره خیلی فشار میاره. اون اطراف مغازه نبود. یک کبابی کثیف بود. گفتم بیخیال، صبر میکنم تا برسم خونه. سوار مترو شدم. چندتا ایستگاه گذشت، دیدم انقدر گشنه ام که حالم داره بدمیشه کم کم. تا حالا تو عمرم اینجور گشنگی رو ندیده بودم. سردرد گرفته بودم از شدت گشنگی...
تا مقصد هم خیلی فاصله داشتم. آخر سر دل رو زدم به دریا و ایستگاه منیریه پیاده شدم. با خودم گفتم به اولین غذا فروشی که رسیدم میرم میشینم غذا میخورم ، بدون توجه به قیمتش. از طرفی هم دیروقت بود و من عجله داشتم. خلاصه یک سمبوسه فروشی پیدا کردم که داشت مغازشو میبست. کلا سه تا سمبوسه تو یخچالش بود که یکیش رو خریدم. برگشتم به ایستگاه مترو و با ولع خوردمش که نمیرم از گشنگی...
بعد هم که رسیدم خونه. الان ساعت حدود 4/5 صبحه. برام تعجبه که چجوری با اون حجم از خستگی هنوز بیدارم... البته از خستگی قلبم درد میکنه.






نوع مطلب : روز نوشت ها و دل نوشته ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 6 بهمن 1398
دختر کاغذی


( کل صفحات : 25 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات