زندگی کاغذی
یادداشت های یک دانشجوی مهندسی
درباره وبلاگ


سلام
این وبلاگ روزنوشت های یک دانشجوی مهندسی هستش.هرچی که خوشم بیاد و دوست داشته باشم اینجا میذارم. شماهم برام نظر بگذارید.ممنون ازتون.
وبلاگ هایی که تبلیغاتی باشند لینک نمیشن ، نظرات تبلیغاتی هم تایید نمی شن.
امیدوارم دیدن این وبلاگ بهتون احساس خوبی بده.

مدیر وبلاگ : دختر کاغذی
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

من حسود نیستم، فقط قدر نشناسی دیگران اذیتم میکنه.

خواهر من کلاس دوم دبیرستان میره که الان تو سیستم نظام جدید بهش میگن کلاس دهم.

خواهرم خیلی راحت رفت رشته ی تجربی ثبت نام کرد و خیلی راحت میگفت که دوست دارم پزشکی بخونم. از طرف خانواده و علی الخصوص مادرم هم به شدت تشویق میشه که خوب درس و نگران هیچی نباش. یک مدرسه غیر انتفاعی خیلی عالی هم ثبت نامش کردن که حتما دانشگاه خوبی قبول شه.

حالا من این رو با دوم دبیرستان خودم مقایسه می کنم...

اون زمان من دوست داشتم برم رشته ریاضی. مدرسه ی ما کلا دوتا رشته داشت.یکیش ریاضی بود یکیشم معارف اسلامی. و البته خود مدرسه به شدت تمایل داشت که همه دانش آموزانش برن رشته ی معارف چون اصولا اون مدرسه با هدف مدرسه ی معارف پایه گذاری شده بود.

مامانم معتقد بود من چون خنگم باید برم انسانی بخونم. چون کشش ندارم تو یک رشته ای مثل ریاضی ادامه تحصیل بدم... (در این حد بهم لطف داشتن و روحیه میدادن...) بابامم علاوه بر تایید حرف مامانم میگفت که دخترایی که مهندسی میخونن بعدها بی دین و بی حجاب میشن...(این یکی رو دیکه نمیدونم از کجاش در آورده بود...)

من خودم از انسانی متنفر بودم. هیچ هدفی توش نداشتم به علاوه این که از درسای حفظ کردنی هم متنفر بودم. واقعا از انسانی بدم میومد.

من درسم خوب بود. یک شاگرد متوسط رو به بالا بودم. و البته باهوش خیلی بالا و اعتماد بنفس خیلی پایین. هنوزم همون جوری ام. اگر با این میزان هوش و استعدادم، اعتماد بنفس بالایی هم داشتم واقعا میترکوندم. البته اعتماد بنفس پایینم ناشی از افسردگی دوران نوجوانیم هست. اونم تو پستای قبل تر یه مقدار توضیح دادم که ما از شهرستان اومدیم و تهران و من از نظر روحی داغون شدم. حالا بگذریم. بریم سر اصل مطلب.

داشتم میگفتم. من هوش و استعدادم خوب بود ولی مادرم معتقد بود چون خنگ و درس نخونم باید برم انسانی. خیییلی تقلا کردم که راضیش کنم که بذاره برم ریاضی ولی مرغش یک پا داشت. مدرسه ی ما هم چون انسانی نداشت مجبور شدم برم رشته ی معارف اسلامی.

سال دوم دبیرستان بودم که همون ترم اول که تموم شد، طاقت منم دیگه تموم شد. به این نتیجه رسیدم که بزرگترین اشتباه عمرم رو مرتکب شدم که اومدم معارف و اصصصصصصصصصلا نه من به درد این رشته میخورم و نه این رشته به درد من میخوره. واقعا روزهای حال بهم زنی رو میگذروندم. خیلی بی انگیزه شده بودم. افت تحصیلی شدید پیدا کرده بودم. حالت افسرده داشتم و همش سرکلاس ها خواب بودمم. حافظه ام به شدت کم شده بود. دائما فکرم مشغول بود. دوست داشتم از جهنمی که توش گیرکرده بودم رها شم و برم ریاضی.

مدرسه می گفت وسط سال تحصیلی نمی تونی رشته عوض کنی.

صبر کردم تا تابستون شه. چهارتا درس بود که خودم باید میخوندم. دروس سال دوم دبیرستان رشته ی ریاضی بود. شامل: ریاضی، فیزیک، شیمی، هندسه.

تابستون شده بود.منم تصمیمم برای تغییر رشته کاملا مشخص بود. ولی خانواده به شدت مخالف بودن و میخواستن هرکاری از دستشون برمیاد انجام بدن که من تو امتحاناتم قبول نشم. مامانم همش دعوا راه مینداخت که آرامش نداشته باشم درس بخونم. حتی کتاب کمک درسی هم نداشتم. صرفا خود کتابای درسیم رو داشتم میخوندم. فقط برای ریاضیم، پسرخالم بهم یک کتاب گاج مشکی داده بود. بدون معلم و بدون کتاب کمک درسی و با اعصاب داغون و محیطی که برای درس خوندن اصلا مهیا نیست، داشتم تلاش میکردم و جون میکندم. خیلی حالم بود. هم استرس امتحانام بود و همچینین فشاری که خانواده و محیط ناآرام خونه روی من گذاشته بود، همش سردرد های شدید داشتم. گاهی یه جوری سرم گیج میرفت که همه جارو سیاه می دیدم و میخواستم بخورم زمین...

شهریور رسید و منم رفتم امتحان دادم.به هر زوری بود ریاضی و شیمی رو قبول شدم و فیزیک و هندسه هم در حد نزدیک قبولی نمره گرفتم. ولی مدرسه داشت اذیت میکرد. چون خودشون بیشتر میخواستن که شاگرداشون تو معارف باشن تا ریاضی. معمولا مدارس به کسی که میخواد تغییر رشته بده کمک می کنن و اذیتش نمی کنند و چه قبول بشه چه نشه، باهاش مساعدت میکنند تا بره رشته ی دلخواهش. ولی مدرسه ی ما بخاطر شرایط خاصش شرط و شروطای الکی گذاشته بود و سنگ اندازی میکرد برام. مهر شروع شد و من یک هفته سر کلاس های ریاضی نشسته بودم. هرچند پایه نداشتم ولی درسای جدیدی که معلم ها میدادند رو یاد میگرفتم. همه معلما میگفتن هوش و گیراییت خوبه ولی باید پایه ات رو قوی تر کنی. بعد یک هفته یهویی مدرسه زد زیر همه چیز و گفت که نمره قبولی ما 14 هست نه 10. و تو چون 14 نگرفتی باید برگردی سر رشته ای که قبلا بود....

بعدا فهمیدم این آشی بوده که مامانم برام پخته. و به مدرسه گفته این نمیتمونه ریاضی بخونه و ما تمایلمون اینه که دخترمون همون معارف رو ادامه بده.....

تو سالی که گذشته بود خیلی باهاش صحبت کرده بودم و حتی یه عالمه دعوا هم گرفته بودیم ولی هیچ فایده نداشت و مامان دیکتاتور من، نظرش همون نظر احمقانه ی قبلی بود...

مدرسه هم من رو برگردوند برم رشته ی معارف. برگشتم به همون چاهی که توش بودم.چقدر بد بود، خدا نیاره اون روزها رو....

احساس پوچی داشتم. با خودم میگفتم زنده بودنم چه فایده داره وقتی که هیچی این زندگی رو دوست ندارم؟ آخه مگه یه رشته ی دبیرستان چیه که بخاطرش مامان بابام دارن با من این کارارو میکنند...ب

بابا آخه همه مردم دوست دارن بچه هاشون دکتر مهندس شن، حالا ننه بابای ما برعکس هستند، من دوست دارم مهندس شم، اونا دوست دارن که پایین دست بمونم تا راحت شوهرم بدن...

شما شرایط اون موقع من رو مقایسه کنید با الان خواهرم که به راحتی رفت و رشته تجربی ثبت نام کرد...

سوال بزرگ این روزهای من اینه که چرا بین و من خواهرم این همه تفاوت میگذارن؟ یعنی آینده ی اون مهمه ولی آینده ی من مهم نبود؟ همه عن بازیاشون مال من بود؟ فقط من اگه مهندس شم بی دین میشم؟ فقط من بودم که انسانی برام رشته ی دخترونه حساب میشد و عین محکوم شده ها باید می پذیرفتمش؟؟؟

بچه ها این فکرا واقعا من رو آزار میده، واقعا دلیل خیلی از کارای مامان بابامو نمی فهمم، چرا با من که خودم یه نوجوان ضربه خورده بودم، اون کارارو میکردن؟؟؟

خدایا چرااااااا؟

دوباره برگردیم به مطلب قبل، تو همون افکار خودم بودم و احساس پوچی وحشتناکی بهم مستولی شده بود.تو بن بست بدی گیر کرده بودم و هیچ راه فراری نداشتم... تصمیم به خودکشی گرفتم. خودکشی کردن من برای جلب توجه کردن یا لوس بازی نبود. واقعا دوست داشتم زندگیم تموم شه چون هیچ نقطه ی روشنی توش نبود...

بگذریم از این که روزهای بعد خودکشی چجوری گذشت و چه کارایی کردم...

یک بار همون اول خودکشی کردم، بعد که دیدم زنده ام، باز دوباره به یک طریق دیگه اقدام کردم ولی نشد...

زمان گذشت، و من حالم بهتر شد و کم کم سرپا شدم. مامانم نرم تر شده بود که من تغییر رشته بدم. از قبل بهش گفته بودم که اگه تغییر رشته ندم خودمو میکشم، اونم جدی نگرفته بودو خندیده بود و گفته بود: یه خر کمتر...

حالا که خودکشی کردم ، علی رغم میل باطنیش یه ذره راضی شده بود که من تغییر رشته بدم. البته اینا فقط به زبون بود. قلبا راضی نبود و اطمینان داشت که من نمی تونم تغییر رشته بدم... یه جورایی خودشم مطمین بود که همه راه هارو به روم بسته و من راه گریزی ندارم...

حالا درسته یه اپسلین نرم شده بود که رشته عوض کنم، ولی یه عن بازی جدید یاد گرفته بودن. اونم این بود که منو ببرن پیش یه روانپزشک کسخل و مجبورم کنند که قرص بخورم... نگم براتون که روانپزشکه چجوری بود. من نمیدونم درباره ی من از کجا به اون نتایج رسیده بود...

با دوستم مشورت کردم و گفت بهت که قرص میدن، قرصارو بذار زیر زبونت ولی قورتش نده بعدم بندازش بیرون.

منم همین کارو میکردم. خداخیرش بده، روش خوبی بهم یاد داده بود.

سال سوم دبیرستان، خیییلی برام سیاه و بد بود...اگه بخوام دربارش بگم کلی طول میکشه. ولی با همه سیاهیاش تموم شد خداروشکر. تابستون اومد و من دوباره باید کارم رو شروع میکردم برای تغییر رشته. این دفعه دیگه محیط خانواده باهام همراه تر بودن. فضا آروم تر بود. خودم باتجربه تربودم. پولامو جمع کرده بودم و کتاب کمک درسی گرفته بودم برای خودم. انگار دوران روشن و قشنگ زندگی من رسیده بود. خیلی حالم خوب بود. خیلی خوشحال بودم. و خیلی خداروشکر میکردم که دارم برای تغییر رشته میخونم. کارم خیلی سخت و فشرده بود ولی خودم خیلی با روحیه و انگیزه بودم. پر از نشاط و امید شده بودم. حس میکردم بعد از مدتها میتونم از ته دل بخندم و شاد باشم. سه تا درس رو باید پاس میکردم. شامل: حسابان، فیزیک و جبر

برای حسابانم 5 جلسه معلم گرفتم و بقیه اش رو هم خودم خوندم، فیزیک و جبر رو هم خودم خوندم.

خاطرات اون تابستون خیلی برام شیرین بود. هنوز که هنوزه وقتی بهش فکر میکنم حالم خوب میشه...

موعد امتحاناتم رسید. امتحاناتم نهایی بود. باید میرفتم با بچه های تجدیدی که تو شهریور امتحان داشتند، امتحان میدادم و این چند تا مزیت داشت برام.یک مزیت این بود که سطح سوالات استاندارد بود و میشد جواب داد. یعنی چون از سمت آموزش و پرورش بود، واسه همین مدرسه نمی تونست کرم ریزی کنه واز عمد امتحان سخت بگیره که نتونم قبول شم. دوم این که تصحیح سوالات هم با مدرسه نبود و تو حوزه امتحانی تصیح می شد. سوم این که حوزه امتحانیم مدرسه خودم نبود.

اولیش حسابان بود. رفتم امتحان دادم و خداروشکر با نمره ی 11/75 قبول شدم. خیلی خوب بود. واقعا خداروشکر. همش لطف خدا بود.

امتحان بعدیم فیزیک بود. اونو خوب بلد نبودم چون همه وقتمو گذاشته بودم سر حسابان. امتحان فیزیکش خیلی سخت بود. کتابو باز کردم که تقلب کنم ولی سوالاش از سطح کتاب بالاتر بود. زنگ زدم به دوستم که به بچه های ریاضی بگه برام حل کنند، اونام سعی خودشونو کرده بودن ولی میگفتمن امتحانش خیلی سخته و نتونستن حل کنند . خیلی لحظات سختی بود. تنها امیدم خدا بود. خیلی التماسش کردم. تا این که ناظم مدرسه ای که توش داشتم امتحان میدادم اومد و گفت تقلب کن اشکال نداره،باهاش صحبت کردم و گفتم امتحانش خیلی سخته و با تقلب نمیشه، دلش سوخت و گفت تو امتحان حسابانت رو خوب پاس شدی و حسابان خیلی پر زحمته. اگر اینو قبول نشی زحماتت حیف میشه. بخاطر همین رفت کلید سوالات رو برام پرینت گرفت و داد دستم و نوشتم و پاس شدم خداروشکر.

امتحان جبر هم دادم. اونم به صورت معجزه آسایی پاس شدم چون بخاطر حسابان وقت نکرده بودم برا جبر خیلی بخونم ولی خداروشکر امتحانش شبیه امتحان نهایی های سالهای گذشته بود و با خوندن سوالات بنی هاشم قبول شدم.

پاس شدن این امتحانات، موفقیت خیلی بزرگی بود.واقعا لطف خدا بود. این دست الهی بود که منو موفق کرد. خیلیا باورشون نمیشد. به هرکس میگفتم، که از معارف اومدم ریاضی، خیلی متعجب می شد. خیلی ها تشویقم میکردن. ولی بعضیا هم مثل یک احق نگاهم میکردن، از جمله مامانم....

مامانم بهم میگفت تو دیوونه ای و هیچ کس همچین کاری نمی کنه...

یادمه وقتی کنکور ثبت نام کردم، از سازمان سنجش زنگ زدن به گوشیم و گفتن اطلاعاتتو اشتباه وارد کردی.

پرسیدم: چرا؟ مگه چی شده؟

گفت: آخه اینجا نوشته که سال دوم و سوم رشته ی معارف بودی و سال چهارمت رو در رشته ی ریاضی مشغول تحصیلی.

گفتم: نه درسته.

اونم خیلی تعجب کرد. بهم میگفت که همچین چیزی تابحال ندیدم.

به مامانم که گفتم جریانشو،

برگشت بهم گفت: بهش میگفتی آخه من دیوونه ام. برا همین این کارو کردم. وگرنه تو کل ایران هیچ کس همچین کاری نمی کنه....

هرچند خانوادم اصلا پشتیبانم نبودن و همش مسخره ام می کردن و میگفتن بالاخره شکست میخوری، ولی لطف خدا بالاتر از این حرفا بود. خدا کمکم کرد و دانشگاه قبول شدم و اومدم همون رشته ای که آرزوشو داشتم.

خدایا شکرت خدایا شکرت خدایا شکرت



نوع مطلب : روز نوشت ها و دل نوشته ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 5 شهریور 1397
دختر کاغذی

 بسم الله الرحمن الرحیم

روزهای انتظار روزهای سختی است

دایما برایش نامه می نویسی، و به هیچ آدرسی پست نمی کنی. نمی دانی که آیا این نامه ها روزی به دستش می رسد یا نه...

گاه و بی گاه به حافظ تفال می زنی و میخوانی:

یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور...

ناخواسته شاعر می شوی، برایش شعر می گویی و هی قربان صدقه اش می روی، بدون آن که خودش بشنود یا بفهمد که چه ها برایش سروده ای و گفته ای...

لحظه ی رسیدنتان به هم و وصل دوباره را، در ذهنت مرور می کنی. خودت را تصور میکنی که با یک دسته گل رز قرمز به انتظارش ایستاده ای. عطر رزها ناخود آگاه در مشامت می پیچد و احساس می کنی دنیا گلستان شده است...

انتظار داری که صدایت کند و تو برگردی و گل ها را تقدیمش کنی و بعد هم از شوق گریه کنی، اشک از چشمانت جاری می شود...

اما یکباره صدای شرشر باران، تو را به خودت می آورد. اشک های داغت را از صورتت پاک می کنی و از پشت پنجره به آسمان و گریه اش خیره می شوی...

تصمیم میگیری برای هزارمین بار به دنبالش بروی. چکمه و بارانی ات را می پوشی و چترت را دست میگیری. زیر باران میروی. صدای برخورد قطره های درشت باران با چتر و بارانی ات را نادیده میگیری و باز هم به فکر فرو میروی و در خیال با او هم قدم می شوی. نا خود آگاه می خندی و نبودنش را به یاد می آوری... اگر بود چقدر خوب بود و چقدر خوشحال بودی...

به خودت می آیی و میبینی از پیچ خیابان گذشته ای. به پشت سر نگاه میکنی و میبنی خیلی راه آمده ای اما هنوز هم به دلدارت نرسیده ای...

پاهایت همچنان تمنای پیمودن مسیری جدید را دارند تا شاید به وصل برسند اما عقلت می گوید برگرد، تو با این راه رفتن ها فقط از خودت دور تر می شوی...

روزهای انتظار می گذرند و تو همچنان نامه می نویسی و نامه می نویسی و نامه می نویسی...

کم کم به نبودنش و به تنها بودنت کمتر فکر می کنی، سعی می کنی خودت را سرگرم کنی. حتی گاهی از دستش دلخور می شوی که چرا منتظرت گذاشته و برنگشته...

دیگر موقع باران بی هوا به کوچه و خیابان نمی روی. بلکه با یک فنجان چای فقط پشت پنجره می نشینی وبه خیابان خیره می شوی و برخورد باران با شیشه و عبور و مرور بی رمق و گَه گاهِ عبران را نگاه می کنی و به صدای باران گوش میدهی.شاید این عابران هم منتظرانی هستند  که از فرت دلتنگی به دنبال محبوبشان می روند. روزهایی را به یاد می آوری که تو هم مانند همین مجنون ها این کوچه ها را گز کرده ای و همچنان به جایی نرسیده ای...
آنقدر غرق در افکار خودت هستی که چای سرد می شود. با خودت زمزمه می کنی: روزهای هجر را گذراندیم و زنده ایم، ما را به سخت جانی خود این گمان نبود...




نوع مطلب : شعر ها و عاشقانه ها، روز نوشت ها و دل نوشته ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 12 مرداد 1397
دختر کاغذی

به نام خدا

بچه که بودم آسمون و ستاره هاشو خیییییلی دوست داشتم. انقدر از نگاه کردن به آسمون و ستاره هاش لذت میبردم که دوست داشتم وقتی بزرگ میشم، منجم بشم.خونه ما توی شهرستان یک حیاط بزرگ جنوبی داشت، با یک حوض آبی وسطش. دور تادور حوز هم باغچه بود. باغچه ای که تابستان ها میزبان گل های آفتابگردان و شب بو ، بود و زمستان ها جولان گاه علف های هرز.

شب های کویر فوق العاده اند‌. آسمان حیاط خونمون هم مال یک منطقه ی کویری دور افتاده بود. روزهای کویر خشک و گرم و بی روح هستند، با بادهای وحشی که خاک بیابان رو بلند می کنند و می کوبند تو سر و صورت آدم هایی که تو فضای آزاد مشغول راه رفتن هستند. آفتاب تند و سوزان و بادهای بی رحم و خاک آلودش، مجال چشم باز کردن رو از آدم می گرفت. مجبور بودم برای راه رفتن، سرم رو بندازم پایین پایین و چشم هام رو تا اونجایی که می تونم تنگ کنم، در مقابل باد، راه بروم. کج بُته، یک سرو خمیده است. یکی از نمادهای اصیل ایرانی است. چون ایرانی های قدیم هم مثل بچگی های من، سر و قامتشون رو جلوی باد خم میکردند تا بتونن راه بروند. ازدور که نگاه میکردی، یک آدم شبیه به یک سرو خمیده بنظر می آمد،مثل یک کج بته، برای همین هم کج بته شد نماد ایرانی ها

و اما شب های کویر....

شب های کویر، تمام سختی های روز رو برای آدم هاش جبران می کنه....

آسمان حیاط خانه ی ما هم یک جرعه از همان آسمان فوق العاده بود...

شب ها می نشستم روی پله ی کوتاه جلوی در حیاط و بعد مشغول دیدن آسمان می شدم. انقدر آسمانش ستاره داشت که یک جای خالی توش پیدا نمی شد. و این آسمان پر ستاره، انقدر صاف و تمیز بود که احساس میکردم میتونم دهنم رو بچسبونم به یک گوشه اش و همه ی ستاره هاش رو باهم هورت بکشم...

انقدر ماه نزدیک بنظر می رسید که دوست داشتم بهش دست بزنم و از نزدیک لمسش کنم. اما همه ی این ها یک طرف, شهاب هایی که سرتاسر آسمان کشیده می شدند یک طرف.

من در حقیقت آخر شب ها می رفتم تو حیاط که شهاب ببینم.

همون آسمانی که آفتاب روزش آدم رو ذوب میکرد و بادهای پرغبارش انگار با آدم دشمنی داشت، شب ها تبدیل می شد به یک فضای رویایی که زیبایی و صافی اش آدم رو متحیر میکرد.

چند دقیقه ای به آسمان خیره می شدم و با دیدن یک شهاب که اول گداخته بود و بعد هم سریع در کمتر از دو ثانیه خاموش می شد، کلی ذوق می کردم....

تا این که بعد چند سال برگشتیم تهران...

آدم های شهر ازخیلی چیزها محرومند، از جمله همین آرامش و آسمون شب های کویر...

آسمان کویر, من رو بد عادت کرده بود، انتظار داشتم هربار که بالاسرم رو نگاه می کنم،یک دنیا ستاره ی زیبا ببینم.

اما اینجا خبری از آسمان پر غوغای کویر نبود...

دود بود و دود بود و دود...

در تهران، حتی یک نفس هوای پاک هم برام حسرت بود، چه برسه به چشمک ستاره و درخشش شهاب...

دلم می گرفت، من آدم زمین نبودم،دلم برای آسمان و ستاره هاش تنگ بود. شب های تهران با من نامهربان و غریبه بود، خاکستری و دلگیر بود. انگار آفتابش انگیزه برای تابیدن نداشت. دلم برای آسمان کویر تنگ بود، هم برای شب های لطیفش و هم حتی برای آفتاب کور کنندش.

گذشت و گذشت، دیگه بزرگ تر شده بودم، کودک نبودم، تبدیل شده بودم به یک نوجوان...

یک نوجوان دلتنگ آسمان و ستاره هاش. اما اینجا ستاره ای پیدا نمی شد...

بیشتر گذشت، و من همچنان منتظر بودم یک شب پرستاره هم در تهران برسه...

بازهم گذشت و من بزرگتر شدم، هنوز هم نوجوان بودم که فهمیدم اینجا هم روزی ستاره داشته...

عجیب تر این بود که ستاره هاش پر نور تر ازستاره های کویر بودند، زیبا تر, زلال تر، شفاف تر و خیره کننده تر

انگار ستاره هاش عاشق بودند...

و باز هم وقتی جریان عجیب تر می شد که فهمیدم، ستاره هاش به ظاهر روی زمین بودند اما خودشون در آسمان ها سیر می کردند...

یک روزی اون ستاره ها با همین مردم زندگی می کردند، تو همین خونه ها ساکن بودند، تو همین خیابون ها قدم می زدند، تو همین مسجدها نماز می خواندند و....

کم کم داشت دلم بازمی شد، داشتم ستاره هارو می دیدم...

از سر هر کوچه ای که رد می شدم، اسم یک ستاره رو می دیدم...

چه شهر عجیبی، چقدر به ستاره هاش اهمیت می دادند، اسم کوچه هاش رو هم اسم ستاره هاش کرده بودند، حتی اسم بزرگراه ها و میدون هاش هم، همنام ستاره هاش بود...





نوع مطلب : روز نوشت ها و دل نوشته ها، شعر ها و عاشقانه ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 17 خرداد 1397
دختر کاغذی
قیمت دل من برای تو چقدر است؟
انقدر بی ارزش است که نسبت به شکستن یا نشکستنش بی اهمیتی؟
اگر ارزش دارد پس چرا با نبودن هایت داری ویرانش میکنی؟
اگر بی ارزش است پس اصلا چرا از اول آمدی و عشقت در آن بیتوته کرد؟
از این همه دلتنگی به کجا فرار کنم؟
خیلی وقت است که احساس می کنم جسمم مثل زندانی شده که روحم را در خود به بند کشیده است...
و نیامدنت شده زندان بان این زندان سخت و تاریک
شاید یک روز دلم شبیه سیاهچالی شود که حتی آمدن تو هم روشنش نکند. آن وقت حتی تو راه هم نمی توانم دوست داشته باشم، چون دیگر دل ندارم... 

#خودنوشت




نوع مطلب : روز نوشت ها و دل نوشته ها، 
برچسب ها : خودنوشت،
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 15 اردیبهشت 1397
دختر کاغذی
برای من تلگرام بافیلتر یا بی فیلتر فرقی نمی کنه. چون میدونم کسی بهم پیام نمیده...
و چقدر تلخه که اینجوری به تنها بودن خودت پی میبری...  




نوع مطلب : روز نوشت ها و دل نوشته ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 13 اردیبهشت 1397
دختر کاغذی


( کل صفحات : 17 )    1   2   3   4   5   6   7   ...