زندگی کاغذی سلام دختری هستم که تو دبیرستان رشتم انسانی بود ولی سال پیش دانشگاهی تغییر رشته دادم و با این که فوق العاده سخت بود و نشدنی به نظر میرسید، اومد م رشته ریاضی تا به آرزوهام برسم. الان دانشجوی مهندسی ام و اینجاهم جاییه برای نوشتن احوالات، روزمرگی ها و تراوشات ذهنیم. ممنون میشم ازتون اگر برام نظر بنویسید چون من نظراتتون رو خیلی دوست دارم. امیدوارم از اومدن به این وبلاگ احساس خوبی داشته باشید و حتی شده برای چند لحظه از دنیای پرهیاهوی اطرافتون فاصله بگیرید. tag:http://zendegikaghazi.mihanblog.com 2019-08-23T14:53:17+01:00 mihanblog.com داستان یک احساس عاشقانه.... 2019-07-22T22:03:59+01:00 2019-07-22T22:03:59+01:00 tag:http://zendegikaghazi.mihanblog.com/post/382 دختر کاغذی این چند وقتی که نبودم و ننوشتم، داشتم از یک بحران عجیب عبور میکردم و سعی میکردم با واقعیت ها مواجه شم... در رابطه با صمیمی ترین دوستم که بی نهایت دوستش داشتم، چیزهای جدیدی فهمیدم که هر دو مون رو به چالش کشید...   جایی خونده بودم که خیلی طول میکشه تا قلبت اون چیزی رو بفهمه که مغزت حیلی وقته فهمیده... راست هم میگفت. این حرف رو در چند مدت گذشته کاملا درک کردم...   عشق اتفاق عجیبیه انقدر آروم و خزنده میاد سراغت که متوجهش نمیشی... یهویی به خودت این چند وقتی که نبودم و ننوشتم، داشتم از یک بحران عجیب عبور میکردم و سعی میکردم با واقعیت ها مواجه شم...

در رابطه با صمیمی ترین دوستم که بی نهایت دوستش داشتم، چیزهای جدیدی فهمیدم که هر دو مون رو به چالش کشید...

 

جایی خونده بودم که خیلی طول میکشه تا قلبت اون چیزی رو بفهمه که مغزت حیلی وقته فهمیده...

راست هم میگفت. این حرف رو در چند مدت گذشته کاملا درک کردم...

 

عشق اتفاق عجیبیه

انقدر آروم و خزنده میاد سراغت که متوجهش نمیشی...

یهویی به خودت میای و میبینی کورت کرده و دیگه عیب های معشوقه ات رو نمیبینی...

امتحانات این ترم هم گذشت...

در طول امتحانات این ترم، دائما یاد ترم پیش می افتادم...

احتمالا یادتون باشه که زمستان ۹۷ یک اتوبوس در دانشگاه علوم تحقیقات چپ کرد و تعدادی دانشجو کشته و زخمی شدند...

خب، داستانی که میخوام براتون بگم دقیقا روز قبل از چپ شدن اتوبوس اتفاق افتاد...

عجیب بود، خیلی عجیب بود، اما شد

داستان طولانی و مفصلی داره. شاید همین طولانی و پرحادثه بودنش باعث شد که حوصله ی نوشتن اتفاقات روزانه رو نداشته باشم...

 

اما الان که دیگه از چالش ها گڋشتم و به آرامش نسبی رسیدم، فرصت خوبی برای نوشتن پیدا کردم

 

وقتی تو رابطه با کسی هستی رابطه تو رو پیش میبره و برات تصمیم میگیره‌ ولی از یه جایی به بعد میفهمی، این تویی که باید رابطه رو پیش ببری و براش تصمیم بگیری...

و این مرحله دقیقا وقتی به وجود میاد که کم کم احساسات کنار میرن و واقعیت ها تو رو به چالش میکشن....

 

داستان از این قرار بود که من وارد دانشگاه که شدم، از سال اول دانشجوییم (ترم دوم بودم فکر میکنم)، با دختری آشنا شدم که ظاهرش کاملا موجه، خوب ، مهربون، دلسوز و با حوصله بود. چون خیلی مودب بود،احساس میکردم یه خورده خشکه و نمیشه زیاد بهش نزدیک شد. اون اوایل زیاد باهاش نمیتونستم رابطه برقرار کنم. ولی خودش تو تلگرام خیلی بهم پیام میداد. البته پیام ها همش حاوی مطالب سیاسی و مذهبی متناسب با اخبار و موضوعات روز بود. به ندرت پیش میومد که حال خودم رو بپرسه و باهام چت های متفرقه داشته باشه.

درسش خوب بود.با اعتماد بنفس و بدون سستی در تفکرات و باورها و شخصیتش. این استحکامش من رو متعجب میکرد. تو یکی از کلاس ها باهم بودیم.

کلا در طول تحصیلم فقط یک کلاس رو باهم بودیم. چون از من بزرگتر بود و سال بالایی من بود.

رفته رفته روابط مون با سرعت کندی، گرم تر میشد و من روز به روز بیشتر بهش عادت میکردم. البته این صمیمی شدن و عادت کردن حدود دوسال طول کشید. گفتم که چون نمیتونستم زیاد بهش نزدیک شم برا همین اون دو سال اول زیاد روابط مون عمیق نشده بود. ولی بعد از دوسال بخاطر صفات خاصی که داشت کم کم باورم میشد که این دختر خیلی پاک و سالمه و با بقیه فرق داره...

همیشه آرزوی داشتن چنین دوستی رو داشتم.


]]>
برمیگردم 2019-07-16T01:50:00+01:00 2019-07-16T01:50:00+01:00 tag:http://zendegikaghazi.mihanblog.com/post/381 دختر کاغذی به زودی یک داستان مفصل میذارم از اتفاقات این چند وقته و حسابی جبران میکنم آیا حوصله ی خوندن متن های طولانیم رو دارید؟؟ به زودی یک داستان مفصل میذارم از اتفاقات این چند وقته و حسابی جبران میکنم

آیا حوصله ی خوندن متن های طولانیم رو دارید؟؟

]]>
هفتادهزارتا 2019-07-03T20:12:00+01:00 2019-07-03T20:12:00+01:00 tag:http://zendegikaghazi.mihanblog.com/post/380 دختر کاغذی الان چند ماهه که مطلب خاصی نمیگذارم ولی آمار بازدید داره خود به خود میره بالا بازدیدها هفتادهزارتا شد... الان چند ماهه که مطلب خاصی نمیگذارم ولی آمار بازدید داره خود به خود میره بالا

بازدیدها هفتادهزارتا شد...

]]>
خدایا شکر که ایرانی ام 2019-06-15T20:46:00+01:00 2019-06-15T20:46:00+01:00 tag:http://zendegikaghazi.mihanblog.com/post/379 دختر کاغذی همین که تو ایران بدنیا اومدم و زندگی میکنم، یعنی از خوشبخت ترین آدمای دنیام... چون تو کشور ما امنیت هست، و اکثر ایرانیا آدمای خوبی هستند... ‌ ‌همین که ما تو کشورمون یک کالای جنسی نیستیم، خودش بزرگ ترین مزیت برای یک دختره همین که تو ایران بدنیا اومدم و زندگی میکنم، یعنی از خوشبخت ترین آدمای دنیام...

چون تو کشور ما امنیت هست، و اکثر ایرانیا آدمای خوبی هستند...

‌همین که ما تو کشورمون یک کالای جنسی نیستیم، خودش بزرگ ترین مزیت برای یک دختره

]]>
دل سپرده... 2019-06-15T19:28:00+01:00 2019-06-15T19:28:00+01:00 tag:http://zendegikaghazi.mihanblog.com/post/378 دختر کاغذی او سر سپرده میخواست، من دل سپرده بودمــ .... ‌ ‌ پ.ن: فردا برای هفتمین بار امتحان ریاضیات مهندسی دارمـ برام دعا کنید که این دفعه پاس شم ان شاالله ‌ ‌الی به امید تو او سر سپرده میخواست، من دل سپرده بودمــ ....

پ.ن: فردا برای هفتمین بار امتحان ریاضیات مهندسی دارمـ برام دعا کنید که این دفعه پاس شم ان شاالله


‌الی به امید تو

]]>
تفاوت مغز و قلب 2019-06-01T23:02:00+01:00 2019-06-01T23:02:00+01:00 tag:http://zendegikaghazi.mihanblog.com/post/377 دختر کاغذی خیلی طول میکشه تا قلبت چیزی رو بفهمه که مغزت خیلی وقته فهمیده... امشب آخرین شب قدره، منم دعا کنید خیلی طول میکشه تا قلبت چیزی رو بفهمه که مغزت خیلی وقته فهمیده...


امشب آخرین شب قدره، منم دعا کنید

]]>
اتفاق 2019-05-20T00:14:00+01:00 2019-05-20T00:14:00+01:00 tag:http://zendegikaghazi.mihanblog.com/post/375 دختر کاغذی بعضی وقتا سخت ترین کار دنیا همینه که با اتفاقات پیش اومده، کنار بیایی... بعضی وقتا سخت ترین کار دنیا همینه که با اتفاقات پیش اومده، کنار بیایی...

]]>
او میرود دامن کشان... 2019-05-18T11:07:00+01:00 2019-05-18T11:07:00+01:00 tag:http://zendegikaghazi.mihanblog.com/post/374 دختر کاغذی او می رود دامن کشان من زهر تنهایی چشان دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم میرود... پایان این قصه شیرین نبود شایدم هنوز پایانش نرسیده.. ولی چیزی که مسلمه، اینه که من بازم رسیدم آخر خط... درست ایستادم جایی که انگار جز خودم و خدا کس دیگه ای نیست... شاید زندگی داره میفته رو دور تکراری خودش... دیگران به این روزا میگن تکراری و خسته کننده،ولی من بهش میگمگذر از رنج ها و رسیدن به خوشبختی... همونی که برا دیگران خسته کنندس، برا من حکم خوشبختی رو داره... دیگه خبری از حاجی تو زندگیم نیست... حضو او می رود دامن کشان

من زهر تنهایی چشان

دیگر مپرس از من نشان

کز دل نشانم میرود...



پایان این قصه شیرین نبود

شایدم هنوز پایانش نرسیده..

ولی چیزی که مسلمه، اینه که من بازم رسیدم آخر خط...

درست ایستادم جایی که انگار جز خودم و خدا کس دیگه ای نیست...

شاید زندگی داره میفته رو دور تکراری خودش...

دیگران به این روزا میگن تکراری و خسته کننده،ولی من بهش میگمگذر از رنج ها و رسیدن به خوشبختی...

همونی که برا دیگران خسته کنندس، برا من حکم خوشبختی رو داره...

دیگه خبری از حاجی تو زندگیم نیست...

حضورش روز به روز داره کمرنگ تر میشه و دل من داره به تنهایی و نبودنش عادت میکنه...


بازآی و بر چشمم نشین ای دلستان نازنین

کآشوب و فریاد از زمین بر آسمانم می‌رود


]]>
اسم این بیماری چیه 2019-05-14T22:04:00+01:00 2019-05-14T22:04:00+01:00 tag:http://zendegikaghazi.mihanblog.com/post/373 دختر کاغذی اسم اون مریضی چیه که آدم با یکی در حد لالیگاه دعوا و قهر میکنه، ولی بعدش در حد لالیگادلش براش تنگ میشه؟؟ :/ اسم اون مریضی چیه که آدم با یکی در حد لالیگاه دعوا و قهر میکنه، ولی بعدش در حد لالیگادلش براش تنگ میشه؟؟ :/

]]>
دلتنگی، دلتنگی، دلتنگی 2019-05-12T06:58:00+01:00 2019-05-12T06:58:00+01:00 tag:http://zendegikaghazi.mihanblog.com/post/372 دختر کاغذی همیشه کسانی هستندکه در نهایت دلتنگینمی توانیم آنها را در آغوش بگیریمبدترین اتفاق شاید همین باشد..." ایلهان برک " همیشه کسانی هستند
که در نهایت دلتنگی
نمی توانیم آنها را در آغوش بگیریم
بدترین اتفاق شاید همین باشد...

" ایلهان برک "

]]>
بلای عشق... 2019-05-03T19:56:00+01:00 2019-05-03T19:56:00+01:00 tag:http://zendegikaghazi.mihanblog.com/post/371 دختر کاغذی ❤️ ابن عباس از پیامبر نقل میکند «خِیارُ اُمَّتِی الَّذینَ یَعِفّونَ إذا آتاهُمُ اللّهُ مِنَ البَلاءِ شَیئا. قالوا: و أیُّ البَلاء؟ قالَ: العِشق» «بهترین‌های امت من، کسانی هستند که چون خداوند به اندکی از بلا دچارشان کند، پاک دامنی ورزند. گفتند: کدام بلا!؟ حضرت فرمود: " #عشق " » | كنز العمّال ـ ج۳ ـ ص۳۷۳ ❤️

ابن عباس از پیامبر نقل میکند

«خِیارُ اُمَّتِی الَّذینَ یَعِفّونَ

إذا آتاهُمُ اللّهُ مِنَ البَلاءِ شَیئا.

قالوا: و أیُّ البَلاء؟

قالَ: العِشق»

«بهترین‌های امت من،

کسانی هستند که چون خداوند

به اندکی از بلا دچارشان کند،

پاک دامنی ورزند.

گفتند: کدام بلا!؟

حضرت فرمود: " #عشق " »

  • | كنز العمّال ـ ج۳ ـ ص۳۷۳

  • ]]>
    زمان،آدمارو نشون میده 2019-04-30T13:37:00+01:00 2019-04-30T13:37:00+01:00 tag:http://zendegikaghazi.mihanblog.com/post/370 دختر کاغذی سلام ،خیلی وقته یه دل سیر مطلب ننوشتم تو وبلاگم. اونم بخاطر فاطمه بود. ولی حتما بعدا میام و خیلی چیزارو مفصل مینویسم. فعلا به همین مطلب کوتاه کفایت میکنم: دیروز دوشنبه بود و من کلاس داشتم. سر کلاس همش یاد دو هفته پیش میفتادم که با فاطمه سر کلاس بودیم و چقدر دوستش داشتم و از بودنش ، بهم خیلی خوش میگذشت... این هفته اما زخمی و غمگینم از کاری که در طول چهار پنج سال دوستیمون باهام کرده بود و من تازه متوجهش شدم.... چقدر گذر زمان عجیبه، تو گذر زمان میشه خیلیارو شناخت و من یکی از کسایی ک شناختمش و سلام ،خیلی وقته یه دل سیر مطلب ننوشتم تو وبلاگم. اونم بخاطر فاطمه بود.

    ولی حتما بعدا میام و خیلی چیزارو مفصل مینویسم.

    فعلا به همین مطلب کوتاه کفایت میکنم:

    دیروز دوشنبه بود و من کلاس داشتم.

    سر کلاس همش یاد دو هفته پیش میفتادم که با فاطمه سر کلاس بودیم و چقدر دوستش داشتم و از بودنش ، بهم خیلی خوش میگذشت...

    این هفته اما زخمی و غمگینم از کاری که در طول چهار پنج سال دوستیمون باهام کرده بود و من تازه متوجهش شدم....

    چقدر گذر زمان عجیبه، تو گذر زمان میشه خیلیارو شناخت و من یکی از کسایی ک شناختمش و از شناختش روزهاست که در حیرتم...


    ]]>
    بی تو بسر نمیشود... 2019-01-28T21:15:00+01:00 2019-01-28T21:15:00+01:00 tag:http://zendegikaghazi.mihanblog.com/post/369 دختر کاغذی حاج حسین، امروز اولین جلسه کلاس زبان فرانسوی بود که رفتم... ولی تو نبودی بی تو حال نمیده... باهام قهری... میخوام بهت بگم که ،بی همگان به سر شود بی تو به سر نمی شود... حاجی، امروز آخرای کلاس به شدت دلتنگت شدم... وقتی داشتم از در آموزشگاه میومدم بیرون، آروم باهات حرف میزدم.جوری که فقط خودم صدای خودمو میشنیدم... ای کاش جواب توروهم میشنیدم... دلم برات تنگه... حاج حسین، امروز اولین جلسه کلاس زبان فرانسوی بود که رفتم...

    ولی تو نبودی

    بی تو حال نمیده...

    باهام قهری...

    میخوام بهت بگم که ،بی همگان به سر شود

    بی تو به سر نمی شود...

    حاجی، امروز آخرای کلاس به شدت دلتنگت شدم...

    وقتی داشتم از در آموزشگاه میومدم بیرون، آروم باهات حرف میزدم.جوری که فقط خودم صدای خودمو میشنیدم...

    ای کاش جواب توروهم میشنیدم...

    دلم برات تنگه...

    ]]>
    دوست ندارم عکس بگیرم 2019-01-23T16:47:00+01:00 2019-01-23T16:47:00+01:00 tag:http://zendegikaghazi.mihanblog.com/post/368 دختر کاغذی امروز بعد مدتها وارد یک مدرسه شدم...‌ ‌ رفتم مدرسه خواهرم برای جلسه و گرفتن #کارنامه اش... ‌ نمیدونم چرا، ولی محیط #مدرسه رو دوست ندارم، برام مثل محیط # بیمارستان آزار دهنده است...‌ ‌ یاد این میفتم که چقدر بخاطر استرس درسها، در تنگنا بودیم و شب امتحان نمیدونستیم با این همه #درس چیکار کنیم. احساس میکنم محیط مدرسه جایی بود که کسی حرف هام رو نمیفهمید، من آدم #بلندپروازی بودم، دوست نداشتم خودمو به درس های مدرسه محدود کنم، دلم میخواست برم دنبال #تجربه های جدید... متأسفانه این #بلندپروازی ها خیل امروز بعد مدتها وارد یک مدرسه شدم...‌

    رفتم مدرسه خواهرم برای جلسه و گرفتن #کارنامه اش...

    نمیدونم چرا، ولی محیط #مدرسه رو دوست ندارم، برام مثل محیط # بیمارستان آزار دهنده است...‌

    یاد این میفتم که چقدر بخاطر استرس درسها، در تنگنا بودیم و شب امتحان نمیدونستیم با این همه #درس چیکار کنیم. احساس میکنم محیط مدرسه جایی بود که کسی حرف هام رو نمیفهمید، من آدم #بلندپروازی بودم، دوست نداشتم خودمو به درس های مدرسه محدود کنم، دلم میخواست برم دنبال #تجربه های جدید... متأسفانه این #بلندپروازی ها خیلی اوقات دستمایه مسخره شدنم رو فراهم میکرد...‌

    ‌انگار خیلی ها میخواستند همه در یک چهارچوبِ از پیش تعیین شده و طبق میل #خانواده و #معلم ها حرکت کنم...

    این که دوست داشنم مهندس بشم، برای یه سری ها #خنده_دار بود... گاهی حتی خودم هم به آرزوهای خودم شک میکردم، ولی چند روز پیش دیدم که #رهبر در سخنرانیشون گفتند که: قدر بلندپروازی های جوانان را بدانید، کشور را جلو میبرد...‌

    ای کاش خیلی ها، این جمله رو میفهمیدن..‌.

    ‌بگذریم...

    آخرش که گفتن وایستید کنار بچه ها تا #عکس بگیریم، من خودمو کشیدم کنار که عکس نمیگیرم... دوست نداشتم عکسم بمونه تو بایگانی شون یا در #بروشور های تبلیغاتی مدرسه چاپ بشه و بیفته دست نامحرم. همون موقع #مدیر مدرسه که از قبل من رو میشناخت اومد تو #کلاس که با بقیه عکس بگیره. یهو من رو شناخت. از قبل همدیگرو میشناختیم. مقاومت من رو که در برابر عکس گرفتن دید، گفت: تو هنوز همونجوری هستی؟ ‌

    ‌‌

    بابای یکی از #بچه ها که کنارم ایستاده بود، از جای خودش کشید کنار. بنده خدا فکر کرده بود بخاطر این که نمیخوام کنار یه کرد وایستم، عکس نمیگیرم...

    راستش نمیدونستم بهم بر بخوره یا حرفشو زیر سیبیلی در کنم...

    بزور ایستادم و کادر عکس، #روسریم رو تا تونستم کشیدم جلو و سرم رو گرفتم پایین که صورتم معلوم نشه...

    معلوم بود خانم عکاس حرصش گرفته و منتظره تا من سرم رو بیارم بالا و عکس بندازه، ولی من انقدر صبر کردم تا عکسشونو انداختن و بعدش یک #نفس_راحت توأم با #عذاب_وجدان کشیدم... به این #فکر میکردم که عکسم موند دستشون و این چفدر بده...

    پ.ن ۱: یکی از مشکلات خانم های #محجبه ، همینه که با #انتشار تصویرشون در فضای مجازی یا جاهای دیگه مشکل دارند. ولی متاسفانه خیلی ها این معذوریت رو درک نمیکنند. ‌

    خیلی از مردم دوست ندارند عکسشون دست دیگران باشه یا باهاشون عکس بگیرید. ‌لطفا بهشون اصرار بیجا نکنید.

    پ.ن ۲: هیچ وقت بدون اجازه از کسی عکس نگیرید، این کار هم میتونه #حق_الناس باشه. ‌

    ]]>
    یک سال انتظار... 2019-01-20T16:27:00+01:00 2019-01-20T16:27:00+01:00 tag:http://zendegikaghazi.mihanblog.com/post/367 دختر کاغذی حاج احمد و حاج حسین عزیزم، خیلی دلتنگتونم... حاج حسین، دیگه ماه دهم ندیدنت هم تموم شد و داریم وارد یازدهمین ماه میشیم.... میترسم دو‌ روز دیگه چشمامو باز کنم و ببینم عید شد و یک ساله که ندیدمت... ‌ حاجی، کی میفهمه یک سال انتظارت رو کشیدن یعنی چی... حاجی جونم، امتحانام تازه تموم شده. دو سه روزه که دارم نفس راحت میکشم. دوست دارم حالا که استرس امتحان ندارم، تو کنارم باشی. به دیدنم بیای و من برات چای هل دار بیارم و باهم گپ بزنیم. درباره همه چیز حرف بزنیم، درباره خودم، درباره خودت و درباره دنیا. حاج احمد و حاج حسین عزیزم، خیلی دلتنگتونم...

    حاج حسین، دیگه ماه دهم ندیدنت هم تموم شد و داریم وارد یازدهمین ماه میشیم.... میترسم دو‌ روز دیگه چشمامو باز کنم و ببینم عید شد و یک ساله که ندیدمت... ‌

    حاجی، کی میفهمه یک سال انتظارت رو کشیدن یعنی چی...


    حاجی جونم، امتحانام تازه تموم شده. دو سه روزه که دارم نفس راحت میکشم.

    دوست دارم حالا که استرس امتحان ندارم، تو کنارم باشی. به دیدنم بیای و من برات چای هل دار بیارم و باهم گپ بزنیم. درباره همه چیز حرف بزنیم، درباره خودم، درباره خودت و درباره دنیا...

    وای که چقدر تصور چنین اتفاقی برام رویاییه...

    جای من نیستی که بدونی، نداشتنت و دور بودن ازت چقدر سخته...

    حاجی، خیلی وقت ها که از نبودنت شِکوه و شکایت میکنم، فاطمه میگه: اگه باشه بهت ماموریت های سخت میده، حاضری کارایی که ازت میخواد رو انجام بدی!؟

    نمیدونم جوابشو چی بدم ، فقط اینو میدونم بدجوری تو قلبمی...

    خییییییلیییییی میخوامت، آرام جانمی...

    ]]>