زندگی کاغذی
یادداشت های یک دانشجوی مهندسی
درباره وبلاگ


سلام
دختر کاغذی هستم
الان دانشجوی مهندسی ام و اینجاهم جاییه برای نوشتن احوالات، روزمرگی ها و تراوشات ذهنیم.
ممنون میشم ازتون اگر برام نظر بنویسید چون من نظراتتون رو خیلی دوست دارم.
امیدوارم از اومدن به این وبلاگ احساس خوبی داشته باشید و حتی شده برای چند لحظه از دنیای پرهیاهوی اطرافتون فاصله بگیرید.

مدیر وبلاگ : دختر کاغذی
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

همه ی ما تو زندگی مون روز هایی داریم که ناگوتر ترین خبرهارو به یکباره تو صورت مون میکوبند

مثل روزی که خبر ناگهانی از دست دادن عزیزی رو میشنویم و حالمون از این رو به اون رو میشه

اون وقته که انگار دنیا رو سرمون خراب میشه، وحشت و سیاهی مرگ رو از نزدیک لمس میکنیم و حاضریم هر کاری بکنیم تا عزیزمون برگرده و دوباره پیش مون باشه

پنج سال پیش در چنین روزی یکی از همین خبرهای وحشتناک بهمون رسید و فهمیدیم مادر بزرگ عزیزم شب شهادت امام صادق علیه السلام به جد بزرگوارش پیوست

انقدر خبرش ناگهانی و عجیب بود که هیچ کس باورش نمیشد

مادری مومن و سیده که سرحال و با نشاط بود،همیشه میخندید، به همه محبت میکرد و کمک کردنش به نیازمندها زبانزد همه بود به یکباره تنهامون گذاشت و از کالبدش رها شد و به سوی بهش پر کشید

داغش موند به دل ما

اگر میتونید شادی روحش فاتحه و صلوات بفرستید. ممنون ازتون



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 28 خرداد 1399
دختر کاغذی

از گذشته تا حال، کماکان ادبیات‌ رو‌ دوست داشته ام

از خوندن شعرها و متون انگلیسی و فارسی و فرانسوی و...احساس خوبی بهم دست میداده

همه میگفتن تو باید ادبیات بخونی چون توش خیلی استعداد داری

از بچگی گاهی شعرهای کودکانه می سرودم,کتاب زیاد میخوندم و هنوز هم به نوشتن و شعر گفتن علاقه مندم.هنوز هم گاهی شعر میگم و سعی میکنم خنکای روحم رو در قالب کلمات به دیگران نشون بدم...

یک بار یادمه یکی تو همین وبلاگ برام کامنت گذاشته بود که پاکی و صداقت روحت توی نوشته هات معلومه(یک چیزی شبیه همین گفته بود،عین جمله اش رو یادم نیست) وارد وبلاگ همون فرد شدم، آدم معقولی بنظر میرسید که تملق گویی رو ازش بدور میدیدم و حس کردم شاید نظر واقعیش رو گفته.‌..

با همه ی استعدادم در ادبیات، کلیشه هارو خط زدم و تصمیم گرفتم مهندس باشم..‌‌.

کمتر کسی متوجه میشه ریاضی و فیزیک هم بی شباهت به ادبیات نیستند و همونقدر میتونند فاخر باشند،اما کسی شاید قدرشون رو ندونسته‌...

کلا از اون دسته آدم هایی هستم که خلوتم رو بیشتر از جمع دوست دارم، چون تفاوت های روحیم و طبع لطیفم، بین من و جامعه فرسنگ ها اختلاف انداخته...

جامعه پر از آدم های وحشی، منفی باف، زمخت و سطحی نگره که دیدنشون حالم رو بد میکنه

این قضیه و تفاوتم با دیگران، باعث شد که اعتمادبنفسم خیلی خیلی کم شه. همش سعی میکردم شکل بقیه باشم‌.همواره بیشترین انرژیم صرف این شد که شبیه آدم های معمولی باشم‌‌ و غیر معمولی بودن چالش همیشگی من بوده و هست و همین غیرمعمولی بودن من رو با معضلات زیادی مواجه کرده.‌..

منظورم از غیر معمولی بودن ومتفاوت بودن، بهتر بودن نیست،اصلا و ابدا همچین منظوری ندارم

فقط با دیگران فرق دارم، همین‌...

یادمه چند سال پیش یک مدرسه ای ثبتنام کردم که فقط دو هفته رفتم اونجا.‌بعد به مامان بابام گفتم نمیتونم اینجا ادامه بدم و برگشتم همون مدرسه ای که قبلا بودم

چند سال بعدش مامان و بابام،خواهرم رو بردند همون مدرسه ثبت نام کنند‌‌. بابامم گفته بود من قبلا دوهفته اونجا بودم و بهشون توضیح داده من کی هستم. مدیرشون وقتی یادش من رو یادش اومده، گفته : اِ اون بچه ی متفاوت...

هرچند این اتفاق باعث شده بود خانوادم تا مدتی بخندن، اما برای خودم تلخ بود. انگار نهیب خوردم و حس کردم تمام تلاش هام برای معمولی بودن، نقش بر آب شده...

یک بار هم تو همین وبلاگ، یکی برام کامنت گذاشته بود: تو واقعا دختری؟ پس چرا وبلاگت یه جوریه...

تلاش برای معمولی و طبیعی بودن، یکی از چالش برانگیز ترین مسائل زندگیمه، گاهی موفق بودم شبیه دیگران باشم و اغلب ناموفق..‌.

همین مشکلات باعث شد بیشتر اوقاتم رو در انزوا و دوری از دیگران سپری کنم...

همه سعی میکنن متفاوت باشن ولی من سعی میکنم عادی باشم‌.‌..

خودم رو با همه ی تفاوت هام دوست دارم و خداروشکر میکنم که من رو خلق کرد، هرچند متفاوت

خیلی اوقات سعی میکردم به خودم روحیه بدم و بگم: کاغذی، حتما تو هم توانایی هایی داری که کمتر کسی داره، امیدوار باش و تلاش کن

اگر شما یک آدم عادی و طبیعی هستید، قدر خودتون رو خیلی بدونید. خیلی ها تلاش میکنن مثل شما باشند





نوع مطلب : روز نوشت ها و دل نوشته ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 27 خرداد 1399
دختر کاغذی

به یاد سرداری که هربامداد جمعه، یادش قلب مان را میسوزاند...

به یاد او که بعد از رفتنش، دنیا دیگر آرامش ندید...

#سرداردلها دوستت دارم





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 23 خرداد 1399
دختر کاغذی

سنم که کم بود فکر میکردم احتمالا کسایی که تا ۲۵ سالگی ازدواج نکردن،ترشیدن

و الان خودم نزدیک ۲۵ سالگیمه و هنوز ازدواج نکردم

یعنی ترشیدم؟ :)





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 22 خرداد 1399
دختر کاغذی

خاطراتت را بنویس. پیش بینی های خودت را یادداشت کن، آن هم درباره تغییرات سیاسی، شغل خودت، وزنت، بازار بورس و ... سپس گاهی یادداشت های خودت را با وقایع بیرونی مقایسه کن. از این که چه پیشگوی ضعیفی هستی، شگفت زده خواهی شد. مطالعه تاریخ را هم فراموش نکن. منظورم پس نگری ها و نظریه های انباشته شده در کتاب های درسی نیست؛ تاریخ شفاهی یا اسناد تاریخی یک دوره خاص را بخوان. اگر نمی توانی بدون اخبار زندگی کنی، روزنامه هایی از پنج، ده یا بیست سال پیش را پیدا کن و مطالعه کن. آن گاه درک بهتری از غیرقابل پیش بینی بودن جهان پیدا خواهی کرد.

(هنر شفاف اندیشیدن- رولف دوبلی)





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 22 خرداد 1399
دختر کاغذی


( کل صفحات : 3 )    1   2   3   
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات