زندگی کاغذی
یادداشت های یک دانشجوی مهندسی
درباره وبلاگ


سلام
دختر کاغذی هستم
الان دانشجوی مهندسی ام و اینجاهم جاییه برای نوشتن احوالات، روزمرگی ها و تراوشات ذهنیم.
ممنون میشم ازتون اگر برام نظر بنویسید چون من نظراتتون رو خیلی دوست دارم.
امیدوارم از اومدن به این وبلاگ احساس خوبی داشته باشید و حتی شده برای چند لحظه از دنیای پرهیاهوی اطرافتون فاصله بگیرید.

مدیر وبلاگ : دختر کاغذی
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

امشب، شب ۲۷ رمضانه، همیشه این شب مادر بزرگم یک مهمونی مفصل داشت و همه فامیل رو دعوت میکرد به صرف غذاهای اعیانی و خیلی خفن. کوفته، کباب، و کله پاچه از غذاهای اصلی این مهمونی افطاریش بود که هیچ وقت از قلم نمی افتاد. کوفته تبریزی هاش رو مامان من درست میکرد، کباب هاش رو از یک کبابی خاص میخرید که کیفیت غذاش عالی بود. کله پاچه رو هم خودش بار میگذاشت. اون مهمونی خود به خود تو ذهن همه ثبت شده بود، همه میدونستن که شب ۲۷ رمضان، رزرو مامان بزرگ منه و چه بگه چه نگه دعوتند برا افطار

اون افطاری های هر سالش، طوری تو ذهن همه مونده که از وقتی فوت کرده همه چنین شبی یادش می افتند و میگن همیشه این موقع مهمون خاله جون بودیم...

خدا رحمتش کنه، امشب یادش افتادم، چقدر دلتنگشیم. بزرگ ترها وقتی میرن جاشون خیلی خالیه


برای شادی روح مادربزرگ من و اموات خودتون یک صلوات بفرستید


راستی امشب هم به روایتی از شب های قدر هست، که اتفاقا از روایت های قوی شب قدر هم هست. منتها نمیدونم چرا کسی امشب رو تحویل نمیگیره. امشب من رو هم در مناجات هاتون دعا کنید ⁦❤️⁩



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 31 اردیبهشت 1399
دختر کاغذی

دوست دارم برگردم به اون دوران که شبکه های مجازی نبودن و تنها کاری که داشتیم، درس خودن و ۲۰ گرفتن بود.‌..

خدایا چقدر زود گذشت


دوست دارم دوباره ۱۳ ساله شم، نه به خاطر این که بی دغدغه بودم، بلکه بخاطر این که آدم تو سن پایین راحت عاشق خدا میشه...

دوست دارم نوجوان شم، تا عاشق خداشم

خدایا کی ۲۴ سالَم شد؟





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 30 اردیبهشت 1399
دختر کاغذی

همش احساس میکنم بابت خیلی چیزا به آدم های زیادی بدهکارم و باید حلالم کنن، اما نمیدونم چجوری حلالیت بگیرم از این همه دوست و آشنا و غریبه ای که بعضیاشونو دیگه ندیدم....





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 30 اردیبهشت 1399
دختر کاغذی

همیشه فکر میکنیم وقت خواهیم داشت

فکر میکنیم بعدا وجود داره و ما میتونیم سر فرصت کارهامون رو کنیم و از زندگی لذت ببریم

فکر میکنیم تا آخر عمر جونیم

فکر میکنیم انگار فرصت ها ماندگار هستند...

شاید برای همینه که خیلی اوقات فرصت سوزی میکنیم

شاید برای همینه که از لحظه هامون لذت نمیبریم، شاید لذت بردن رو به بعدها موکول میکنیم

راستی لذت بردن یعنی چی؟ زندگی در لحظه یعنی چی؟ چطوری میشه در لحظه زندگی کرد و لذت برد؟

اسفند 98، دو سه روز قبل انتخابات بود که اعلام کردن اولین موارد ابتلا به کرونا در ایران دیده شده. جمعه انتخابات بود.خیلی ها از ترس شون نرفتن رای بدن چون میترسیدن کرونا بگیرن.من رفتم رای دادم.با این که احوالم زیاد خوب نبود. و معده و روده ام تا حدی اوضاع جالبی نداشت

فردای اون روز که میشد شنبه، من ساعت 7/5 صبح کلاس داشتم تا شب. برای ناهار هم غذا رزرو کرده بودم. قشنگ یادمه که غذای سلف جوجه کباب بود. ولی نشد برم. چون صبح که پا شدم دیدم اوضاعم بدتر از دیروز شده و معده ام بیشتر از قبل درد داره و به صلاح نیست این راه طولانی رو برم. ترجیح دادم بمونم تو رختخواب. کلاسم حیف شد. پولی که برا رزرو غذا داده بودم حیف شد و دلم سوخت که اون روز به جوجه کباب دانشگاه نرسیدم.

از همون شب، دیگه اعلام کردن که دانشگاه ها و مدارس تعطیلن. اولش قرار بود برای چند روز یا حداکثر دو هفته تعطیل باشند. فکر میکردیم دیگه بیشتر از دو هفته که نمیشه همه چی تعطیل باشه. ماحتی تعطیلات نوروز مون هم که طولانی ترین تعطیلات مونه، دو هفته اس. از نوروز بیشتر که نداریم... نشون به اون نشون که الان سه ماهه تعطیلیم...

هیچ و قت فکرش رو نمیکردم اون شنبه ای که از صبح تا شبش کلاس داشتم و ناهار جوجه کباب بود، تبدیل شه به آخرین شنبه ی دانشگاه...

شاید اگر میدونستم قراره تهش این باشه، اون شنبه رو میرفتم تا با همه چیز خداحافظی کنم... اگر میدونستم انقدر یکدفعه ای قراره جهان دگرگون شه، همه چیز رو بهتر نگاه میکردم، بیشتر قدم میزدم، بیشتر تلاش میکردم و بیشتر به دیدن دوست و آشنا و فامیل میرفتم...

فکر میکنم این قضیه درباره همه زندگی صدق میکنه، ما فکر میکنیم فرصت ها نامحدودند، فکر میکنیم همیشه وقت هست، فکر میکنیم قراره همه چیز همونجوری باشه که قبلا بوده..

یک روزهایی میاد که از خودمون میپرسیم، کی فکرشو میکرد اینجوری شه؟؟

راستی لذت بردن یعنی چی؟ زندگی در لحظه یعنی چی؟ چطوری میشه در لحظه زندگی کرد و لذت برد؟



پ.ن: همون معده درد دوباره اومده سراغم البته با شدت کمتر



نوع مطلب : روز نوشت ها و دل نوشته ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 27 اردیبهشت 1399
دختر کاغذی

بعضی وقتا بعضی چیزا چقدر یهویی و الکی حال آدمو خوب میکنه. مثل امروز صبح زود که من لبتابم رو روشن کردم تا برم پاورپونتایی که استادم برا آموزش مجازی داده رو ببینم، خیلی اتفاقی یکی از فایل های ویدیویی روی صفحه دسکتاب رو باز کردم و در کمال تعجب دیدم فیلم بمب، یک عاشقانه اس که اصلا نمیدونم از کجا اومده رو لبتاب من. و جالب تر اینه که مدتهاست رو صفحه دستکتاپم جا خوش کرده ولی هیچ وقت بازش نکرده بودم...

بااینکه فیلمش بی مزه بود ولی اون حال و هوای قدیمی دهه شصتی که تو فیلم حاکم بود و سختی های زمان جنگ و روزمره های مردم، حالم رو خوب کرد...

با اینکه اصلا برای هدف دیگه ای لب تاب رو باز کرده بودم ولی نشستم بیشتر فیلمشو دیدم....


پ.ن: این مطلب رو چند وقت پیش نوشتم ولی الان نشرش دادم




نوع مطلب : روز نوشت ها و دل نوشته ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 27 اردیبهشت 1399
دختر کاغذی


( کل صفحات : 2 )    1   2   
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات