زندگی کاغذی
یادداشت های یک دانشجوی مهندسی
درباره وبلاگ


سلام
دختر کاغذی هستم
الان دانشجوی مهندسی ام و اینجاهم جاییه برای نوشتن احوالات، روزمرگی ها و تراوشات ذهنیم.
ممنون میشم ازتون اگر برام نظر بنویسید چون من نظراتتون رو خیلی دوست دارم.
امیدوارم از اومدن به این وبلاگ احساس خوبی داشته باشید و حتی شده برای چند لحظه از دنیای پرهیاهوی اطرافتون فاصله بگیرید.

مدیر وبلاگ : دختر کاغذی
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

در زندگیم همواره به یک دوست واقعی محتاج بوده ام و هستم...‌

به یک دوست واقعی محتاجم که از ته قلب همو بفهمیم و دوست داشته باشیم....


افسوس از این که کسی رو دوست گرفته بودم که بعدا فهمیدم نارفیقه....





نوع مطلب : روز نوشت ها و دل نوشته ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 23 آذر 1398
دختر کاغذی

بچه ها اگه آی دی اینستاگرامم رو بذارم فالوم میکنید؟

چندتا پیج دارم، ولی یکیش به سبک وبلاگمه که دلنوشته ها و روزمرگی هام رو توش مینویسم.

عکس خودمم هیچ وقت نمیذارم

هرکی خواست آی دیم رو بهش میگم تو کامنت ها





نوع مطلب : روز نوشت ها و دل نوشته ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 22 آذر 1398
دختر کاغذی

از شمال رفتن متنفرم‌

شاید خیلیا شمال رو دوست داشته باشند اما من متنفرم ازش‌

حالم از رطوبتش و بافت روستاییش بهم میخوره‌

مامان بزرگم که فوت کرد ارثش رسید به بچه هاش. نصف خونه ای که توش نشسته بودن مال مامان بزرگم بود.بعد فوتش بابابزرگم خونه شونو فروخت و سهم هرکس رو داد. ‌

مامان من با سهمش رفت تو یکی از روستاهای مازندران یک خونه ی قدیمی درب و داغون خرید که من ازش متنفرم و الانم شده تفریح گاه مامانم و مایه ی عذاب ما‌

حالا چرا مایه ی عذابه؟ ‌

چون هر روز هر روز گیر میده پاشیم بریم شمال. ماهم باید کار و زندگی و درس و دانشگاهو تعطیل کنیم و باهاش بریم. البته بعضی وقتاهم منو خواهر برادرم نمیریم، فقط خودش و بابام میرن. ‌

بهش میگم همه آرزو دارن بیان تهران،اون وقت تو دوست داری بری کوره دهاتای شمال زندگی کنی...‌

انگار لیاقتش همینه که تو آسایش نباشه‌

من همیشه درس و زندگی دارم، بدم میاد از زندگیم بزنم برم اونجا. اصلا اونجارو دوست ندارم. نه امکاناتی داره، نه اینترنت آنتن میده نه خوش میگذره و......‌

دوست ندارم برای اقامت طولانی مدت از تهران برم بیرون. ‌

بهار امسال میرفتم کلاس #زبان_فرانسوی ، سر همین برو بیاها و‌مسخره بازیای بین شمال و تهران، مامانم گفت دیگه کلاس ثبت نام نکن،ما تهران نیستیم تابستونو. هیچی دیگه مجبور شدم بیخیالش شم... چقدرم حسرتشو میخورم، چقدر حیف شد...

الانم مامانم اینا شمال بودن. ما تهران بودیم. امروز دانشگاه بودم. خسته و داغوووووون رسیدم خونه. خوابیدم. ساعت ۸/۵ بود که مامانم زنگ زده میگه باباتون داره براتون بلیط میگیره بیایید اینجا. شنبه ام باید برگردیم





نوع مطلب : روز نوشت ها و دل نوشته ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 7 آذر 1398
دختر کاغذی

مامانم امروز بهم میگه، تو این چند روز فهمیدم حتی اگه اینترنتم قطع شه تو بازم به هیچ‌دردی نمیخوری...


قبلا فکر میکردم اینترنته که تو‌رو از کار و زندگی انداخته، الان فهمیدم خودت به درد نخوری ⁦:-)⁩



نمیدونم با این حرفای مامانم بخندم یا گریه کنم ⁦:-)⁩





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 3 آذر 1398
دختر کاغذی

ظاهرا قطعی اینترنت باعث شده که مردم سمت اینترنت داخلی بیان، و وبلاگ ها رونق بگیره، از این جهت به نفع وبلاگ نویسایی مثل من شده⁦:-)⁩

البته قبلش هم شما به من لطف داشتید و بازدیدام خوب بود، ولی این یکی دو روزه طبق اعتراف خودتون، دارید تو میهن بلاگ میچرخید


من دیروز آخرین ساعات ۲۳ سالگیم رو پشت سر گذاشتم و امروز وارد دنیای ۲۴ ساله ها شدم

همیشه از بالا رفتن سنم میترسیم

حس میکردم مثلا چقدر بده که آدم پیر شه...

اون وقتی که مثلا ۱۶ ساله بودم، چقدر از ۲۴ سالگی واهمه داشتم...

حس میکردم بزرگ شدن یعنی پایان خوشی ها...

ولی الان نظرم کاملا متفاوته، میفهمم که از قبل خوشحال ترم

شاید آدم تو جوونی و‌بچگی وضعیت جسمیش بهتر باشه، ولی تو بزرگسالی و پیری وضعیت روحیش به مراتب بهتره

من ۲۴ ساله، دیگه به سنی رسیدم که عقل رس شدم، بیشتر تجربه دارم

از خیلی گذرگاه های تنگ زندگی عبور کردم

خیلی از دغدغه ها برام رنگ باختند

و الان خیلی از فشارها و استرس ها برام بی معنی اند...

پس خیلی چیزها دیگه نمیتونه منو تکون بده و اذیت کنه

در نتیجه تو ۲۴ سالگی، به مراتب بیشتر از ۱۸ سالگیم احساس خوشبختی دارم

انگار دارم به اصل زندگیم نزدیک تر میشم

آدم هایی که دور و برم هستند، مانا ترند

باهاشون روابط عمیق تری دارم به نسبت کسایی که مثلا تو سن ۱۶_۱۷ سالگی دور و‌ برم بودند...

امروز برای اولین بار تو زندگیم، حس کردم که پیر شدن نه تنها ترسناک نیست، بلکه شاید به مراتب زیباتر از جوانی باشه

کسی که پیره، دیگه استرس خیلی چیزهارو نداره و میتونه با خیال راحت از وجود بچه هاش و نوه هاش و... لذت ببره

در حالی که یک آدم ۲۰ ساله، شاید داره سخت ترین روز های زندگیش رو میگذرونه چون برای ساختن زندگی و آیندش تلاش میکنه...

پیری خوبه، ولی در صورتی که آدم تو جوونی خوب کار کرده باشه، خوب تلاش کرده باشه و بذر خوبی کاشته باشه تا بعدها محصول خوبی برداشت کنه...

۱ آذر ۹۸

#تولد

#خودنوشته

#دلنوشته





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 1 آذر 1398
دختر کاغذی


( کل صفحات : 2 )    1   2   
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات