زندگی کاغذی
یادداشت های یک دانشجوی مهندسی
درباره وبلاگ


سلام
دختری هستم که تو دبیرستان رشتم انسانی بود ولی سال پیش دانشگاهی تغییر رشته دادم و با این که فوق العاده سخت بود و نشدنی به نظر میرسید، اومد م رشته ریاضی تا به آرزوهام برسم.
الان دانشجوی مهندسی ام و اینجاهم جاییه برای نوشتن احوالات، روزمرگی ها و تراوشات ذهنیم.
ممنون میشم ازتون اگر برام نظر بنویسید چون من نظراتتون رو خیلی دوست دارم.
امیدوارم از اومدن به این وبلاگ احساس خوبی داشته باشید و حتی شده برای چند لحظه از دنیای پرهیاهوی اطرافتون فاصله بگیرید.

مدیر وبلاگ : دختر کاغذی
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

تو تاکسی نشسته بودم، داشتم میرفتم دانشگاه، صبح زود بود، نزدیکای ساعت ۷، شایدم دقایقی بعد از ۷، نتمو روشن کردم و به بله و ایتا و تلگرام و اینستا سر زدم،


 دیدم دیشب دوستم برام یه پیام فرستاده بود تو ایتا، که من خوابم برده بود و ندیده بودمش. پیامو که خوندم اشک تو چشمام جمع شد، بغضمو‌ قورت دادم، آخه تو تاکسی نمیشد گریه کرد....


با خودم گفتم تو دانشگاه بهش فکر میکنم، و اگر شد گریه میکنم، فعلا باشه برا بعد...


رفتم دانشگاه، تا ظهر کلاس داشتم، بعدم نماز خوندم و ناهار خوردم و خواستم برم نمازخونه کتابخونه دانشگاه که بخوابم، خسته بودم، از ۴ صبح بیدار بودم، شبشم ۱۲/۵ خوابیده بودم، دوتا ام کلاس گذرونده بودم، دیگه بعد ناهار فقط دوست داشتم بخوابم تا کلاس بعدیم که ۴/۵ شروع میشد.


مقبره شهدای دانشگاهمون سر راه کتابخونس، رفتم اونجا. همیشه اون قسمت دانشگاه خلوت بود، کتابخونه و مزار شهدا همیشه خلوته، ولی نمیدونم چرا امروز اونجاها شلوغ بود. فکر کنم بخاطر جشنی بود که برای بچه های جدیدالورود گرفته بودن.جشنشون تو سالن همایش کتابخونه بوده.


مقبره دانشگاه که رفتم دیدم روی قبرهاشون گل های رز قرمز زرورق پیچ گذاشته شده. خوشحال شدم که کسایی اومدن و براشون گل گذاشتن. همون گل هایی بودند که به دانشجوهای جدیدالورود هم داده بودند. نیمدونم جدیدالورود ها خودشون گل هاشونون گذاشته بودن رو قبر شهدا یا مسئولین جشن گذاشته بودن.


دوتا دختر همون حوالی نشسته بودن روبروی هم و حرف میزدن و‌ یه پسره با صدای بلند آهنگ گوش میکرد، ظاهرا اعتقادی به استفاده از هندزفری نداشت...


ای کاش حداقل نزدیک شهدا آهنگ نمی گذاشت و حرمتشون رو حفظ میکرد...


معمولا کسی اونجا نیس ولی خب گفتم که امروز شلوغ بود و اون دور و برم آدم بود.


برای دو‌شهید گمنام دانشگاه فاتحه خوندم و داشتم باهاشون حرف میزدم که دیدم از روبرو چندتا پسر دارن میان که شهدارو زیارت کنند. از تیپ و سن و سالشون معلوم بود که تازه اومدن دانشگاه و ترم یکی هستند.


سریع خودمو جمع و جور کردم و از مزار شهدا پا شدم که تا اونا نرسیدن من برم...


رفتم کتابخونه، وارد نماز خونش شدم، اونجاهم شلوغ بود، در حالی که داشتم رو زمین دراز می کشیدم به یک دختری که نزدیکم بود گفتم چقدر امروز شلوغه, خبریه؟


اونم گفت بنظر منم امروز شروغه، نمیدونم چه خبره.


 دانشجوی ارشد حقوق‌بود، باهم یه مقدار صحبت کردیم و‌بعد هم نماز خوند و خداحافظی کرد و رفت.


منم سویشرتمو‌ بالش میکنم زیر سرم، مقنعه ام رو می کشم رو صورتم تا نوری که از پنجره های بزرگ و سرتاسری میخوره تو چشمام، اذیتم نکنه. پهلو به پهلو‌ میشم و به یاد همون متن میفتم... ولی انقدر خسته بودم که نفهمیدم چطوری خوابم برد....


آدم بعضی وقتا حتی وقت نداره که گریه کنه، حتی وقت نداره که راحت بغضشو تبدیل به اشک کنه...


خوابم برد. حدود دو ساعت خوابیدم. بعدش پا شدم رفتم به سمت دانشکده فنی یا همون دانشکده خودم.


آخرین کلاسم رو‌هم رفتم، و الان تو تاکسی ون نشستم و دارم بر میگردم خونه. دارم مطلب مینویسم که سرم رو میارم بالا و وانتی رو میبینم که پشتش نوشته: شهدا شرمنده ایم...


با حال من و متنی که دوستم برام فرستاده کاملا متناسبه...


 متنو اینجا براتون میذارم, بخونید شاید شما هم بغضتون گرفت...


امیدوارم وقت کافی برای گریه کردن داشته باشید...


این هم از متن:

تو عاشقی یا شهیدا عاشقن؟

حاج آقا ما عاشق شهیداییم ... بابا!!!



عاشق رو معشوق به خونه دعوت میکنه؟

یا معشوق عاشق رو به خونه دعوت میکنه؟ 

اصلا فهمیدی شهیدا عاشقت شدن؟



حاج آقا این حرفو نزن

این حرف خیلی گندس به دهن ما

ما، یعنی اونا مارو...

آقا از بی کسی عاشقت شدن


امام زمان به شهیدا گفت بچه ها  شما  (لتراب به مقدم ها) فدا شدید

می تونید برید چندتا جوون برا من پیدا کنید؟( لمستشهدین بین یدیه)



ما میخونیم شهیده تو بغل امام حسین جون داد

بچه ها میدونید امام زمان داره برا  بغلش آدم آماده میکنه؟

حیفه بمیری هااااا

خاک عالم بر سر بچه های این دور و زمونه که بمیرن

باید شهید بشن...

اونم مستشهدین بین یدیه بشن

بچه ها حیفه....





نوع مطلب : شعر ها و عاشقانه ها، روز نوشت ها و دل نوشته ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 16 مهر 1397
دختر کاغذی

ولی بیایید قبول کنیم هیچی به اندازه شبکه های مجازی نریده به وقت و انرژی ما.

اصن میشه از شبکه های مجازی به عنوان یکی از احمقانه ترین اختراعات بشر در طول تاریخ یاد کرد...

من که معتادشم، نمیدونم چیکار کنم ک اینستامو ول کنم.

هی دیلیت اکانت میکنم که بیخیالش شم و ترک کنم ولی باز چند وقت دیگه میرم سراغش، گرفتاری شدما....


یکی از دلایلی که باعث شد من کنکورمو قهوه ای کنم همین اینستاگرام بود، چون اون چندماه آخر مونده به کنکورو، سرتاسر تو اینستا بودم....

خدایا چقدر حسرت فرصت های از دست رفته ام رو میخورم...

خدایا منو ببخش که انقدر وقت تلف کردم...

ای کاش هیچ وقت تو اینستا پیج نمیساختم، ای کاش اونم مثل فیس بوک فیلتر بود که من نمیتونستم برم و عضوش شم...


خدایا حالا با این‌همه اعتیاد چیکار کنم....

یادمه یکی از استادامون میگفت که تو اروپا دارن کمپای ترک اعتیاد به فضای مجازی میسازن، از بس که این اعتیاد توشون زیاد شده، و همچنین اعتیاد به اینترنت از اعتیاد به مواد مخدر سخت تره...

راست هم میگه، من یکی که کاملا قبول دارم حرفشو...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 15 مهر 1397
دختر کاغذی

کاغذی

انقد از این ‌پیامرسان به اون پیامرسان نرو

هیچ خبری نیست...

مثل همیشه تنهایی

فقط گاهی با دوست دبیرستانت میتونی درد و دل کنی....


مطمئن باش کسی بهت پیام نمیده

کسی حالتو نمی پرسه

اصلا مگه برل کسی مهمه....

بگیر بخوا بابا

هیچ خبری نیست

فردا کله صبحم کلاس داری...

تو‌همونی هستی بالشت از اشکات و زمزمه های شبانه ات خبر داره...

واس کسی چیزی نمیتونی بنویسی و بفرستی...

با هرکی حرف بزنی بعدا پشیمون میشی

بگیر بخواب باباجان...

باور کن آدما اونقدری ک تو فکر میکنی خوب نیستن...

همشون تو رو برا منافعشون میخوان...

برو بخواب، شاید تو رویاها و‌ خوابات

یکی پیدا شد که بتونی باهاش حرف بزنی...





نوع مطلب : روز نوشت ها و دل نوشته ها، شعر ها و عاشقانه ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 15 مهر 1397
دختر کاغذی

قند تویی...

قند واقعی من تویی

بقیه اداتو در میارن

اصلا کی میتونه مثل تو شیرین باشه برا من...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 14 مهر 1397
دختر کاغذی

قبلا که بچه بودم فکر میکردم اونایی که حافظه ی قوی دارند،موفق تر باهوش ترن...‌

اما الان که بزرگ شدم میفهمم اونایی که حافظه ضعیف تری دارند، به خوشبختی نزدیک ترند‌

هر خاطره ای ارزش مرور کردن رو نداره، ‌

هر خاطره ای ارزش به یاد موندن نداره‌

اصلا نمیشه به خیلی از اتفاقات گفت خاطره...‌

آدمای فراموشکار، راحت تر زندگی میکنند چون راحت تر فراموش میکنن‌

آدمایی با حافظه قوی بیشتر زجر میکشند، چون هر چیزی رو با جزییاتش به یاد میارند...





نوع مطلب : روز نوشت ها و دل نوشته ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 10 مهر 1397
دختر کاغذی


( کل صفحات : 2 )    1   2