زندگی کاغذی
یادداشت های یک دانشجوی مهندسی
درباره وبلاگ


سلام
دختری هستم که تو دبیرستان رشتم انسانی بود ولی سال پیش دانشگاهی تغییر رشته دادم و با این که فوق العاده سخت بود و نشدنی به نظر میرسید، اومد م رشته ریاضی تا به آرزوهام برسم.
الان دانشجوی مهندسی ام و اینجاهم جاییه برای نوشتن احوالات، روزمرگی ها و تراوشات ذهنیم.
ممنون میشم ازتون اگر برام نظر بنویسید چون من نظراتتون رو خیلی دوست دارم.
امیدوارم از اومدن به این وبلاگ احساس خوبی داشته باشید و حتی شده برای چند لحظه از دنیای پرهیاهوی اطرافتون فاصله بگیرید.

مدیر وبلاگ : دختر کاغذی
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

حاج حسین، امروز اولین جلسه کلاس زبان فرانسوی بود که رفتم...

ولی تو نبودی

بی تو حال نمیده...

باهام قهری...

میخوام بهت بگم که ،بی همگان به سر شود

بی تو به سر نمی شود...

حاجی، امروز آخرای کلاس به شدت دلتنگت شدم...

وقتی داشتم از در آموزشگاه میومدم بیرون، آروم باهات حرف میزدم.جوری که فقط خودم صدای خودمو میشنیدم...

ای کاش جواب توروهم میشنیدم...

دلم برات تنگه...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 9 بهمن 1397
دختر کاغذی

امروز بعد مدتها وارد یک مدرسه شدم...‌

رفتم مدرسه خواهرم برای جلسه و گرفتن #کارنامه اش...

نمیدونم چرا، ولی محیط #مدرسه رو دوست ندارم، برام مثل محیط # بیمارستان آزار دهنده است...‌

یاد این میفتم که چقدر بخاطر استرس درسها، در تنگنا بودیم و شب امتحان نمیدونستیم با این همه #درس چیکار کنیم. احساس میکنم محیط مدرسه جایی بود که کسی حرف هام رو نمیفهمید، من آدم #بلندپروازی بودم، دوست نداشتم خودمو به درس های مدرسه محدود کنم، دلم میخواست برم دنبال #تجربه های جدید... متأسفانه این #بلندپروازی ها خیلی اوقات دستمایه مسخره شدنم رو فراهم میکرد...‌

‌انگار خیلی ها میخواستند همه در یک چهارچوبِ از پیش تعیین شده و طبق میل #خانواده و #معلم ها حرکت کنم...

این که دوست داشنم مهندس بشم، برای یه سری ها #خنده_دار بود... گاهی حتی خودم هم به آرزوهای خودم شک میکردم، ولی چند روز پیش دیدم که #رهبر در سخنرانیشون گفتند که: قدر بلندپروازی های جوانان را بدانید، کشور را جلو میبرد...‌

ای کاش خیلی ها، این جمله رو میفهمیدن..‌.

‌بگذریم...

آخرش که گفتن وایستید کنار بچه ها تا #عکس بگیریم، من خودمو کشیدم کنار که عکس نمیگیرم... دوست نداشتم عکسم بمونه تو بایگانی شون یا در #بروشور های تبلیغاتی مدرسه چاپ بشه و بیفته دست نامحرم. همون موقع #مدیر مدرسه که از قبل من رو میشناخت اومد تو #کلاس که با بقیه عکس بگیره. یهو من رو شناخت. از قبل همدیگرو میشناختیم. مقاومت من رو که در برابر عکس گرفتن دید، گفت: تو هنوز همونجوری هستی؟ ‌

‌‌

بابای یکی از #بچه ها که کنارم ایستاده بود، از جای خودش کشید کنار. بنده خدا فکر کرده بود بخاطر این که نمیخوام کنار یه کرد وایستم، عکس نمیگیرم...

راستش نمیدونستم بهم بر بخوره یا حرفشو زیر سیبیلی در کنم...

بزور ایستادم و کادر عکس، #روسریم رو تا تونستم کشیدم جلو و سرم رو گرفتم پایین که صورتم معلوم نشه...

معلوم بود خانم عکاس حرصش گرفته و منتظره تا من سرم رو بیارم بالا و عکس بندازه، ولی من انقدر صبر کردم تا عکسشونو انداختن و بعدش یک #نفس_راحت توأم با #عذاب_وجدان کشیدم... به این #فکر میکردم که عکسم موند دستشون و این چفدر بده...

پ.ن ۱: یکی از مشکلات خانم های #محجبه ، همینه که با #انتشار تصویرشون در فضای مجازی یا جاهای دیگه مشکل دارند. ولی متاسفانه خیلی ها این معذوریت رو درک نمیکنند. ‌

خیلی از مردم دوست ندارند عکسشون دست دیگران باشه یا باهاشون عکس بگیرید. ‌لطفا بهشون اصرار بیجا نکنید.

پ.ن ۲: هیچ وقت بدون اجازه از کسی عکس نگیرید، این کار هم میتونه #حق_الناس باشه. ‌





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 3 بهمن 1397
دختر کاغذی