زندگی کاغذی
یادداشت های یک دانشجوی مهندسی
درباره وبلاگ


سلام
دختری هستم که تو دبیرستان رشتم انسانی بود ولی سال پیش دانشگاهی تغییر رشته دادم و با این که فوق العاده سخت بود و نشدنی به نظر میرسید، اومد م رشته ریاضی تا به آرزوهام برسم.
الان دانشجوی مهندسی ام و اینجاهم جاییه برای نوشتن احوالات، روزمرگی ها و تراوشات ذهنیم.
ممنون میشم ازتون اگر برام نظر بنویسید چون من نظراتتون رو خیلی دوست دارم.
امیدوارم از اومدن به این وبلاگ احساس خوبی داشته باشید و حتی شده برای چند لحظه از دنیای پرهیاهوی اطرافتون فاصله بگیرید.

مدیر وبلاگ : دختر کاغذی
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
یکی از سخت ترین حالت های دنیا، حالت انتظاره.....
این که منتظر باشی خیلی سخته، حالا انتظار انواع مختلف داره. منتظر کسی بودن، منتظر اتفاقی بودن، منتظر بودن برای رسیدن به جایی، منتظر بودن برای رسیدن به کسی....
تو این میون یه نوع انتظار از همه ی انواع دیگش سخت تره. این که منتظر باشی کسی برگرده، یا به کسی برسی.....
من هم سخت منتظرم.....
قبلا فکر می کردم احتمال زیاد زنده نیست....
ولی از تابستون که فهمیدم زنده است و نزدیک چهل سال که اسیره خیلی بهم ریختم.....
کل تابستون سعی می کردم با خودم کنار بیام. دائم فکر می کردم که چه کاری از دستم بر میاد؟
تو این چند وقته اخیر که دانشگاه باز شد و مشغول درس شدم یه مقدار از اون بی تابی وحشتناک بی نهایتم کم شد، البته نه زیاد، فقط یکم.....
تا این که دیروز تو مترو که داشتم بر می گشتم، داشتم یه داستان مستند تو تلگرام می خوندم که در کمال ناباوری داستان رسید به شخص مورد نظری که خیلی وقته منتظرشم......
با این که تو مترو بودم ولی قلبم داشت از حلقم می زد بیرون، داشتم روانی می شدم، دلم می خواست جیغ بزنم و عربده بکشم، اما بین اون جمعیت حتی نمی شد یه گریه آهسته کرد چه برسه به جیغ و داد....
به دوستم همون موقع پیام دادم،
گفت: آخه دختر کاغذی، همچین داستان سنگینی رو نباید تو مترو بخونی.....
از دیشب باز به شدت تو فکرشم، و سخت دلتنگشم....
حاج احمد متوسلیان رو میگم.....
خدایا میشه زودتر برگرده؟


یک توصیه: مستند داستانی (نه) نوشته محمد رضا حدادپور رو حتما بخونید، تو کانال تلگرامیش هست. تو گوگل اسم نویسنده رو بزنید، کانالش رو پیدا می کنید.....

بیایید همه باهم دعا کنیم که هرچه زودتر آقا امام زمان علیه السلام بیاد، او هم منتظره که ما بخوایمش و آدم باشیم.....
و انتظار سخت ترین حالت دنیاست....









نوع مطلب : روز نوشت ها و دل نوشته ها، 
برچسب ها : احمد متوسلیان،
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 30 مهر 1396
دختر کاغذی
فردا شنبه است, و این خیلی غم انگیزه که آدم از کله صبح تا ۶بعد از ظهر کلاس داره :-\ چرا شماها انقدر ساکتید؟ چرا کامنت نمیذارید دیگه؟ خب نظراتتون رو بگید دیگه..... حوصلم سر رفته



نوع مطلب : روز نوشت ها و دل نوشته ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 29 مهر 1396
دختر کاغذی
بچه ها واقعا باورم نمیشه تو یه ۲۴ ساعت, وبلاگ ۵۰۰ و خورده ای بازدید داشته. ,تاحالا انقدر بازدید نداشتم , دمتون گرم, خیلی باحالید:-)



نوع مطلب : جک و سرگرمی، روز نوشت ها و دل نوشته ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 27 مهر 1396
دختر کاغذی
دو روز پیش از دانشگاه که برگشتم سر راهم رفتم دکتر , برا سوختگی دستم, دستم باند پیچی بود و کمی تا قسمتی باند چسبیده بود به محل سوختگی. آخه وقتی تو بی ار تی بودم و خواستم بازش کنم دیدم که یکمیش چسبیده به سوختگی دستم. آخر وقت بود, حدودای ساعت ۸/۵ شب, مطبش هم شلوغ بود.
 من از دکتر رفتن متنفرم کلا.
یعنی اگه سرما بخورم در حال مرگم باشم خودم حاضر نیستم برم دکتر, مگه این که مامانم بزور بفرستتم. مخصوصا از نشستن تو مطب و انتظار کشیدن واقعا بدم میاد. اونم مطب دکتر عمومی که همه سرماخورده و داغونن. ولی این دفعه با پای خودم اومده بودم چون میترسیدم که جای سوختگی بمونه و زشت بشه. بگذریم ....
اتاق تزریقات روبه روم بود. پرستار چاق و قد کوتاهی تند تند آمپول مردمو آماده میکرد و میرفت پشت پرده که تزریق کنه . بعدم فرد مورد تزریق لنگان میومد بیرون و میرفت. دیدن این صحنه ها برام حال بهم زن بود, تصمیم گرفتم تو گوشیم کتاب بخونم که حداقل انقدر به فضای اطرافم توجه نکنم و از اضطرابم کم شه. ولی نمیشد .....
یه بچهه رو مادرش برد اول تست پنی سلین, همش گریه میکرد بعدم نشستن کنار من. نوبت آمپولش شد, مامان باباش بزور بردنش تو اون اتاق کذایی و و اونم هی صدای گریه و فریاداش بلند تر میشد. تا این که تمامانش در رو بست که فرار نکنه, بعدم یا فاصله ۳_۴ دقیقه یه جیغ بنفش کشید که نشان از آمپول خوردن و دردش بود..... چند دقیقه بعدم اومدن بیرون.
 صدای گریش رو اعصابم بود, مخصوصا اون جیغ بنفشه, نمیدونم چرا من اضطراب داشتم درحالیه دیگران داشتن آمپول میزدن.
 خلاصه این که من مریض یکی مونده به آخر بودم, و بالاخره ملت رفتن و دکتره منو صدا کرد.
رفتم تو. سلام کردم, دکتره اصن سرشو بلند نکرد, خیلی بی حوصله بنظر می رسید, چشمش به دستاش بود که داشت زیر میز یه کاری میکرد, نشستم رو صندلی که دیدم داره پول می شمره. در حال پول شمردن بود که پرسید: مشکلتون چیه؟
گفتم:پنج شنبه دستم سوخت.
 دستم هنوز باند پیچی بود. پیش خودم گفتم: الان حتما میگه بازش کن.
ولی دیدم اصلا انگار نه انگار.....
یکمی تامل کرد و بالاخره پول شمردنش تموم شد. ظاهرا مقدار پولی داشت از بقیه پول ها جدا میکرد به مبلغ دلخواهش رسیده بود. پرستاره با خوشحالی اومد تو ,لباس پوشیده و آماده رفتن بود. دکتره حقوق اون روزش رو شمرد و داد بهش و پرستاره هم چشماش برق زد و بعد خداحافظی رفت.
تازه دکتره نیم نگاهی بهم انداخت و مشغول دارو نوشتن شد.
من کفم برید, یعنی اصلا یه نگاهم نمیخواست به جای سوختگی بندازه؟ حداقل محض رضای خدا ببینه سوختگیش درجه چنده؟ چجوریه؟ درسته تو توضیحاتم گفتم تاول زده و الانم باند یه خورده بهش چسبیده, ولی آخه دیگه علم غیب نداره که همین جوری بدون معاینه داره دارو میده......
حداقل یه نگاهی به دستم مینداخت که حس نکنم پول ویزیتم حروم شده آدم چیزی ام بگه به قشر محترم و زحمت کش پزشک بر میخوره, خب ببینید یه کاری می کنید که آدم......
اصلا بگذریم.
 بعدم گفت: که هر روز دستتو با سرم شستشو میدی و پماد میزنی و با باند و گاز میبندیش. باند و گازم خودت به مقدار لازم (عین برنامه آشپزی) از داروخونه بگیر. تا ده روز الی دو هفته همین روند رو تکرار کن.
 آقای دکتر عزیز, درسته که آخر وقته و سرت شلوغ بوده و حوصله ام نداری, ولی آخه من چه گناهی کردم!؟
 تموم شد و اومدم بیرون. همچنان از این حرکتش کف بر بودم. فک کنم دیگه ساعت ۹_۹/۵ بود. به سمت داروخونه میرفتم. تو این فکر بودم که دو روز پیشش تو دانشگاه اون پرستار مهربونه بهم گفت:سوختگی رو نباید بست, بذارش باز بمونه. حالا این دکتره میگه ببندش. رسیدم داروخونه و داروهامو گرفتم.فعلا مصرف می کنم تا ببینم چی.میشه. برام دعا کنید که جای سوختگیش نمونه..... الهی آمین




نوع مطلب : روز نوشت ها و دل نوشته ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 25 مهر 1396
دختر کاغذی
دیروز که پنج شنبه باشه, دو تا کلاس داشتم, کلاس اولی رو رفتم, بعد از این که تموم شد داشتم از اون دانشکده میومدم بیرون که یهویی دوتا از بچه ها رو دیدم و رفتم جلو و سلام علیک کردیم. گفتیم باهم بریم بوفه یه چیزی بخوریم, بعد بریم کلاس بعدی. منم صبحانه نخورده بودم. از ساعت ۷/۵ هم کلاس اولیم شروع شده بود. حدودای ۶ راه افتاده بودم به سمت دانشگاه ,بدون اینکه چیزی بخورم. خیلی گشنه بودم. خلاصه این که رفتیم بوفه و من و یکی از دوستام رفتیم چای بگیریم,اون یکی ام گفت من چیزی نمیخورم. اون دوستیم که باهاش رفتیم چای بگیریم به طور مادرزادی از مچ به پایین دست راست نداره. تو دانشگاه مام اگه بخوای چایی بخوری ,لیوان و لیپون میخری بعد خودت میری از یه سماور خییییلی بزرگ که گوشه بوفه است آب جوش میریزی. اون دوستم که دست نداره لیوانشو داد به من و گفت که برای اونم آب جوش بیارم. منم رفتم سمت سماور. دستکش دستم بود. لیوان دوستمو پر آب جوش کردم و خواستم بذارمش کنار که یهو آب جوش ریخت رو دستم.....
آب قشنگ جوش جوش بود, با دمای خیلی بالا.
منم دست کش دستم بود......
دستم زیر دستکش قشنگ سوخت......
چشمتون روز بد نبینه, ولی دستکش رو در آوردم و لیوانای چایی رو گذاشتم پیش دوستام و خودم عین جت رفتم بیرون که برم دستشویی و دستمو بگیرم زیر آب سرد. رفتم دم سرویس بهداشتی دیدم درش بسته است.....
 حالا منم داشتم از شدت سوزشش جزغاله می شدم.
دوییدم به سمت دانشکده بعدی, اونجام تا دستشوییشو پیدا کنم و بهش برسم حدود چنج تا ده دقیقه طول کشید,وقتی رسیدم دستشویی قشنگ دستم قرمز شده بود.گرفتمش زیر آب که آبشم سرد نبود, دو تا دختر دیگم اونجا بودن که دیدن دستم بدجور سوخته توجهشون بهم جلب شد, ازم پرسیدن و منم گفتم که سوختم و اینا, این آبم که اصن سرد نیس. سوزشش هر لحظه بیشتر می شد.
یکیشون شیر آب جلو دستشو باز کرد و گف: بیا این سرده.
 بعدم یکی دیگه شون گفت: که اگه تونستی یخ یا ماست بگیر بذار روش.
 منم بعد چند دقیقه که دستمو زیر شیر آب و شیر آب سرد کن گرفتم, برگشتم بوفه ,
دوستام گفتن چی شده!؟
 گفتم: سوختم.
 بچه ها اون دوستم که دست نداشت خیلی ناراحت شد,
 میگفت: اگر من نمی گفتم برام آب جوش بیاری, اینجوری نمی شدی, تقصیر من بود.
خیلی غمگین شد, قشنگ معلوم بود ازش که عذاب وجدان گرفته.
بهش گفتم: بابا چه ربطی به تو داشت آخه ؟ من خودم آب ریختم رو دستم و.....
رفتم سریع از دختری که فروشنده بود, یخ خواستم, اونم با تعجب گفت: نداریم  ( تعجب کرده بود که این موقع صبح یخ میخوام چیکار؟!!!!
گفتم : سوختم.
اونم گفت: برو نمک بریز روش باعث میشه جاش نمونه.
 یه بطری آب سرد خریدم و دستمو باز خیس کردم و نمک پاشیدم روش . کم کم داشت تاول میزد. اون دوستمم اومده بود کمکم , که آب و نمک بریزم رو دستم. برگشتیم سر میز که اون چایی کذایی رو بخوریم. اون یکی دوستم که از اول هیچی نمی خواست بخوره سرچ کرده بود تو نت و دیده بود نوشته که سفیده تخم مرغ خوبه برا سوختگی. اون یکی دوستم که عذاب وجدان داشت رفت تخم مرغ خرید و آورد, داشتیم فکر میکردیم که حالا چجوری تو این وضعیت سفیدشو جدا کنیم و اینا که یهو یکی از آقایون حراستی اومد تو بوفه.
ازش پرسیدم: آقا الان مرکز سلامت دانشگاه باز؟
اونم گفت :آره.
 آخه روزای پنج شنبه کلا سیستم اداری همه دانشگاه بسته است.احتمال می دادیم که مرکز سلامتم بسته باشه. خلاصه این که با بچه ها اتوبوسای دانشگاهو سوار شدیم و تا مرکز سلامت رفتیم. اونجام از دم در که وارد شدم , پذیرشش همونجا بود, یه پسره نشسته بود برا پذیرش.
 گفتم: سوختم.
 دستمو که دید گفت : اوه اوه اوه.....
 قشنگ معلوم بود چندشش شده آخه دیگه تقریبا تاول زده بود. .خیلی ام میسوخت. کم کم دردش داشت غیر قابل تحمل میشد.پرستاره رو صدا کرد, پرستارم منو برد پیش دکتر. باهم رفتیم اتاق دکتر.
دستمو نشونش دادمو گفتم : سوختم
 پرسید:کی ؟
 _ نیم ساعت پیش
_با چی؟
_آب جوش
_آقای دکتر, جاش میمونه؟
_نه
بعد رو کرد به خانم پرستار و پرسید: پماد سوختگی چی داریم؟
اونم اسم یه پمادو گفت .
دکتره ام گفت:خب همونو براش بزنید بعدم با گاز و پانسمان ببندید براش.
رفتیم یه اتاق دیگه که همه وسایل اونجابود. یه روشویی اونجا بود. تو همون روشویی دستمو که هنوزنمک روش بود با سرم شست,
بعدم گفت: برو بشین رو صندلی.
نشستم و اومد برام پماد مالید و بعدم با گاز و پانسمان بست.
گفت که اصولا سوختگی رو نمی بندن ولی الان چون دستت میکشه به این ور اون ور برات می بندمش.
دوباره پرسیدم جاش میمونه؟
 _نه سوختگی با آب جوش ,جاش نمی مونه .
خیلی پرستار دلسوز و مهربون و با حوصله ای بود.ای کاش همه پرستارا این جوری باشن....
همه سوالامو با حوصله جواب میداد. دستمم با دقت پاسمان کرد.
 میگفت: چقدر دستت سرده خانم....
_آخه زیر آب سرد شستمش.
 _حتما ترسیدی, فشارت افتاده که انقدر سرده.
کارش تموم شد. اومدم بیرون و رفتم سر کلاس. همچنان درد داشتم. دوستم سر کلاس بود. همون که ناراحت شده بود برام. میپرسید: درد داری؟
 _ نه خیلی, چیز خاصی نشده آخه.
میترسیدم اگه بهش بگم درد دارم,عذاب وجدانش بیشتر شه و بدتر ناراحت شه. کلاس گذشت و تموم شد . خونه خالم دعوت بودم. رفتم اونجا همه اونجا بودن . مامانم که دید دستم پانسمان پیچیده است, داشت دور از جونش سکته می کرد, که چی شده؟....
گفتم: بابا چیزی نیس, فقط سوختم و این حرفا....
 ولی از دیروز تاحالا با دستم مشغولم, مخصوصا که امروز موقع شستنش ناخنم گرفت بهش و دوتا از تاولاش ترکید، خیلی در گرفت
 برام دعا کنید که جاش نمونه!




نوع مطلب : روز نوشت ها و دل نوشته ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 22 مهر 1396
دختر کاغذی


( کل صفحات : 4 )    1   2   3   4