زندگی کاغذی
یادداشت های یک دانشجوی مهندسی
درباره وبلاگ


سلام
دختری هستم که تو دبیرستان رشتم انسانی بود ولی سال پیش دانشگاهی تغییر رشته دادم و با این که فوق العاده سخت بود و نشدنی به نظر میرسید، اومد م رشته ریاضی تا به آرزوهام برسم.
الان دانشجوی مهندسی ام و اینجاهم جاییه برای نوشتن احوالات، روزمرگی ها و تراوشات ذهنیم.
ممنون میشم ازتون اگر برام نظر بنویسید چون من نظراتتون رو خیلی دوست دارم.
امیدوارم از اومدن به این وبلاگ احساس خوبی داشته باشید و حتی شده برای چند لحظه از دنیای پرهیاهوی اطرافتون فاصله بگیرید.

مدیر وبلاگ : دختر کاغذی
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

سر راهم یه دکه ی روزنامه فروشی بود.بعد سال ها یه ماهنامه ی داستان همشهری خریدم.بعد راه افتادم به سمت حوزه ی اخذ رای.

فکر میکردم چون دم سرظهر و موقع ناهار رفتم رای بدم ، خلوته . ولی ظاهرا دیگران هم مثل من فکر کرده بودن و بسیار شلوغ بود. اولش رفتم یکی از مدارس محله ، سرباز دم در گفت برید کتابخونه ی محله رای بدید ، اونجا خلوت تره. رفتم اونجا. با اینکه خیلی خلوت تر از مدرسهه بود ولی بازم کلی تو صف بودم.....

این کتابخونه همون کتابخونه ای بود که عضوش بودم و همیشه میرفتم اونجا.7_8 سالی میشه که توش عضوم .دقیقا از دوم راهنمایی.خاطرات زیادی دارم ازش.  اون موقع ها اصلا فکر نمیکردم اولین رای ریاست جمهوریمو اونجا بندازم تو صندوق.......

واقعا ملت باحالی داریم ، خیلی مشارکت خوب بود.دم همه گرم.

این عکسم خودم گرفتم. لطفا کپی نکنید.









نوع مطلب : روز نوشت ها و دل نوشته ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 30 اردیبهشت 1396
دختر کاغذی

به نام او

چند روز بود هی میخواستم بیام درمورد بازدیدم از نمایشگاه کتاب بنویسم ولی شارژ نتم تموم شده بود و هی نمیشد. الانم که انقدر جو انتخابات داغه که اصن حسش نیس درباره ی چیزی جز انتخابات  بنویسم.

این چند هفته ی اخیر تلگراممو که باز میکردم انگار منفجر میشد انقدر که پیامای انتخاباتی میومد برام. تو بعضی از گروهام دعوا بود درحد تیم ملی .خوبه فضا مجازیه وگرنه دست به یقه میشدن ملت. از دیروز تلگراممو بستم .گفتم بعد انتخابات بازش میکنم.ولی امشب لب تابو روشن کردم یهویی کرمم گرفت که با لب تاب برم تلگرام. تلگرام رفتن همان و حدود 2_3 ساعت آنلاین بودن هم همان.از اینا بگذریم .دیشب یه اتفاقی افتاد.

داشتیم از خونه بابا بزرگم بر میگشتیم خونه. آخر شب بود حدودای ساعت 12. رسیدیم به نزدیکی خیابون اصلی نزدیک خونشون.از دور یه صدای وحشتناکی میومد که فکر کردیم شاید اتفاقی تو مایه های پلاسکو افتاده. به مامانم گفتم فک کنم واسه انتخاباته.طرفدارای روحانی شبا میریزن بیرون. رفتیم جلوتر دیدم بععععععععله ، حدسم درست بوده .طرفداری آقای بنفش تمام خیابون به اون مهمی و شلوغی که سر چهار راه هست رو بند آوردن.یه سور و ساتی راه انداخته بودن درحد عروسی. همگی با روبان های بنفش و عکس های روحانی تمام چهار راهو بند آورده بودن. از همون جا یه ماشین با ما هم مسیر شد.که تمام روی بدنه و شیشه هاش عکس روحانی بود. سر نشین هاش هم دونفر بودن که جیغ میزدن و دست هاشون رو که روبان بنفش داشت با نشانه ی پیروزی بیرون گرفته بودن وبوق میزدن. یه دختر و پسر تو ماشین سوار بودن.دختره کم سن و سال بود. به زور 17-18 سالش بود. شاید هم کمتر.





ادامه مطلب


نوع مطلب : روز نوشت ها و دل نوشته ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 29 اردیبهشت 1396
دختر کاغذی

به نام خدا


سلاااااااااام ،چه طورین ؟ چه خبرا؟ خیییییییلی و قت بود که نیومده بودم. دلم برای نوشتن تنگ شده بود. تو این یه عالمه اتفاقای مختلف افتاد . وبلاگم یکساله شد.دوتا از دوستام قبل عید ازدواج کردن ، رفتم سفر فوق العاده ی راهیان نور و برگشتم ، عید شد، بعدم دید و بازدید و سفر عیدانه به مشهد و برگشتمون. باز شدن دانشگاه و درس و بحث .و الانم که انتخابات.....

اول از همه این که یکساله شدن وبلاگمو بهش تبریک میگم. اون موقعی که اولین پست رو مینوشتم شاید فکرشم نمیکردم که سال بعد این موقع تولدش رو تبریک بگم بهش .چون تجربه ثابت کرده که من وبلاگ نگه نمیدارم و معمولا عمر وبلاگ هام کوتاهن چون عمر گل.

دوم اینکه صمیمی ترین دوستم که از اول دبیرستان باهم بودیم به طرز ناباورانه ای ازدواج کرد. نه من باورم میشد نه خودش. یکی از دوستای دبستانمم که شهرستان زندگی میکنه هم ازدواج کرد.

سوم اینکه بابام بعد چند سال تهران نشینی و بیکاری ، دوباره مثل سابق برگشت به شهرستان برای کار. چون اینجا موندنش بی فایده بود. خلاصه اینکه مثل قبل تنها شدیم.

چهارم اینکه با تاخیر خیلی زیاد سال نوتون مبارک و همچنین بدون تاخیر عید نیمه ی شعبان مبارک بر همگی. ان شاالله که امسال سال ظهور باشه. اللهم عجل لولیک الفرج......




پ.ن : قبل این متن ، یه متن دیگه تایپ کردم که مفصل تر و طولانی تر از این بود ، ولی آخرش که خواستم تاییدش کنم یهو سیستم ارور داد و کل نوشتم پرید





نوع مطلب : روز نوشت ها و دل نوشته ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 23 اردیبهشت 1396
دختر کاغذی