زندگی کاغذی
یادداشت های یک دانشجوی مهندسی
درباره وبلاگ


سلام
این وبلاگ روزنوشت های یک دانشجوی مهندسی هستش.هرچی که خوشم بیاد و دوست داشته باشم اینجا میذارم. شماهم برام نظر بگذارید.ممنون ازتون.
وبلاگ هایی که تبلیغاتی باشند لینک نمیشن ، نظرات تبلیغاتی هم تایید نمی شن.
امیدوارم دیدن این وبلاگ بهتون احساس خوبی بده.

مدیر وبلاگ : دختر کاغذی
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
سلام
امروز تولدم بود, دقیقا مصادف با اربعین. ای کاش من هم توواولین روز ۲۱سالگیم مسافر کربلا بودم و با بقیه ی زایرا تو بین الحرمین هم قدم میشدم. 
بخاطر عذاداری تولد نگرفتیم. یعنی چندسالیه که تولدم تو محرم صفره, واسه همینم تولد نمیگیریم. امسال خیلیا هم بهم تبریک نگفتن. یا یادشون نبود,یا حرمت عذاداریو نگه داشتن. 
اصلا باورم نمیشه به همین زودی,۲۱سالم شد.واقعا زمان عین برق و باد داره میگذره.....
برام دعا کنید که عاقبت بخیر بشم.
یا امام حسین ,خودت دستمو بگیر.منم بطلب





نوع مطلب : روز نوشت ها و دل نوشته ها، 
برچسب ها : اربعین، تولد، ۲۱سالگی،
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 30 آبان 1395
دختر کاغذی

ای کاش میشد آدم بعضی خاطراتشو بلاک کنه.
مثلا به گذشته که  فکر میکنی, اون خاطره یادت نیاد....



نوع مطلب : روز نوشت ها و دل نوشته ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 28 آبان 1395
دختر کاغذی

به نام خدا

امروز ساعت 9/5 از خواب بلند شدم. بعد صبحانه اومدم نشستم تو اتاقم و یه بسته ی اینترتی ایرانسل خریدم تا اینترنت با سرعت خوب داشته باشم و بتونم مقاله دانلود کنم .ولی هرکاری کردم با لپ تاب وصل شم به اینترنت گوشی ، نشد که نشد.  مامانم رفته بود مدرسه ی داداشم با معلم شون صحبت کنه. خودم تو خونه تنها بودم.هی با تنظیممات گوشی و کامپیوتر ور رفتم ولی نشد. در همون حین که با گوشی ور میرفتم،یهو گوشی زنگ خورد.دیدم عمم زنگ زده . تعجب کردم،آخه اون هیچ وقت به من زنگ نمیزنه.گوشی رو برداشتم ، دیدم داره رسمی صحبت میکنه و یه سلام و احوال پرسی رسمی کرد و بعدم گفت من از مشتری های قدیمیتون هستم. از وقتی محل آرایشگاه تون رو عوض کردید نیومدم. یه وقت از ندا جون میخواستم. کی بیام؟

گفتم:خوبید؟

گفت :ممنون خوبم

منم فهمیدم اشتباه زنگیده و گفتم سرکارش بذارم و بخندم. خخخخخ

حالا در حالی که به شدت میخندیدم و داشتم میترکیدم ، مکالمه ی زیر رو داشتم باهاش:

گفتم: دیر زنگ زدی باید 6 صبح میومدی.

با تعجب پرسید 6 صبح؟

-آره دیگه . مگه نمیدونی ؟ ساعت کاریم عوض شده ، الان دیگه از 12 شب تا 6 صبح هستم .

- (اصلا مونده بود تو کف. ) با تعجب خیلی زیاد گفت : نه بابا، شوخی نکن.

- باور کن . حالا ساعت 2 نصف شب خوبه برات وقت بذارم؟

نمیدونست چی بگه.هاج و واج مونده بود.

ازش پرسیدم: پسرت خوبه؟

- آره خوبه خداروشکر. خوب یادت مونده ها.

درحالی که قهقه میزدم پرسیدم: برات حواس گذاشته؟

- با یه حالت اکراه ( انگار انتظار نداشت آرایشگرش همچین سوالی بپرسه) گفت: نه نذاشته.

دیگه فقط میخندیدم.اونم فقط تعجب کرده بود.

یهو انگار تازه دوزاریش افتاد.

گفت : فلانی(اسممو گفت) تویی؟

من از شدت خنده نمیتونستم حرف بزنم.خخخخ

حرصش گرفت. گفت :خییییییلی بیشعوری.

همچنان میخندیدم و اونم تاکید زیادی داشت که من بیشعورم.

بعدم گفت به کسی نگیا.فردام که اومدی خونه ی آقاجون به هیچ کی هیچی نگو. کسی بفهمه کشتمت.

همچنان که میخندیدم گفتم : وای خیلی باحال بود. خییییییلی خندیدم . عالی بود یعنی. حالا 2 نصفه شب رات وقت بذارم؟

گفت : خیلی مسخره ای.برا مامانت اینا تعریف نکنیا.

حرصش گرفته بود.از طرفی ام آتو داشتم ازش.

گفتم : حالا چقدر میدی که برا کسی تعریف نکنم؟

- فعلا باشه، بعدا حساب میکنیم.

بعدم خداحافظی کردیم و قطع کردیم.

من همچنان تا چند دقیقه بعدش میخندیدم. خیلی حال کردم. عالی سر کار رفت.خیلی سوژه خنده بود.

بعدش مامانم اومد خونه. دیگه جلو خندمو گرفتم. چون گفته بود به کسی نگم.ترسیدم ناراحت شه.

رفتم حمام و اومدم ناهار خوردم و نماز خوندم و حدود نیم ساعتم خوابیدم. و بعدش رفتم باشگاه.(چند وقته میرم تکواندو). از کلاس اومدم تو راه خونه دیدم مامانم زنگیده. باهاش تماس گرفتم .دیدم تو راه خونه ی باب بزرگمه(بابای مامانم).

گفتم: عه ممان خب به من میگفتی. من الان وسط خیابونم نه کلید دارم نه پول. ( فقط لباس تکواندومو با گوشی انداخته بودم تو کولم و رفته بودم).

اونم از دستم عصبانی شده بود و بهم می توبید که چرا کلید نبردی و اینا. بعدم گوشی رو داد دست خواهرم و اونم گفت به ماها ربطی نداره و قطع کرد.

زنگیدم به بابام . سر کار بود.محل کارش نزدیک خونست. قرار شد بیاد دنبالمو باهم با brtبریم. خلاصه اینکه رفتم سر خیابون و بابامم اومد و رفتیم خونه ی بابابزرگم . اونجام با خاله هام کلی چرت و پرت گفتیم و خندیدیم. شام خوردیم.

بعد داشتیم برمیگشیم ، تو راه برگشت به عمم اس ام اس  دادم:

سلام تا الان به کسی نگفتم سوتی دادی. فردا با یه بوگاتی بیا خونه ی آقاجون.کلیدم تحویلم بده.

اونم فقط اموجی فرستاد که رو دهن شکلکش چسب خورده بود.

دیگه برم بخوابم. فردا از 7/5 صبح تا 6/5 غروب کلاس دارم .بعدشم باید برم خونه ی آقاجون .چون به صرف کله پاچه دعوتیم.



Image result for ‫عمه‬‎




Image result for ‫عمه‬‎







نوع مطلب : روز نوشت ها و دل نوشته ها، 
برچسب ها : عمه، سوتی، دانشگاه، گوشی، خاله، تکواندو،
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 5 آبان 1395
دختر کاغذی
چرا تاحالا نفهمیده بودم که اتاق پرسکوتم,یه گوشه ی دنج برای فکر کردن و خلوت کردنه؟
واقعا چرا نفهمیده بودم؟
حالا که فکر میکنم میبینم اینجا, همونجاییه که دنبالش بودم تا تنها باشم.ولی تا همین چند,دقیقه پیش متوجهش نبودم.:-!

چرا تاحالا درباره ی خیلی چیزا خوب و عمقی فکر نکرده بودم؟ 
واقعا چرا؟
چرا درباره ی خیلی از مشکلات و تصمیمات مهم , تکلیفمو با خودم روشن نکردم؟
خب این گوشه ی دنجم که هست,پس چرا فکر نکردم؟




نوع مطلب : روز نوشت ها و دل نوشته ها، 
برچسب ها : فکر، اتاق، دنج، خلوت،
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 4 آبان 1395
دختر کاغذی

به نام خدا

آخییییییییییییییشششششش ،فکر نمیکردم اگر عینک بگیرم انقدر راحت شم. اگر میدونستم زود تر از اینا اقدام به گرفتن عینک میکردم.

من چند سالی بودکه مشکل بینایی داشتم ولی بهش خیلی اهمیت نمیدادم. مامانم میگفت خودش خوب میشهو خودمم همین فکرو میکردم. ولی هرچی گذشته بدتر شد. تا اینکه تابستون امسال واقعا حس کردم دیدم خیلی افت کرده.  ولی خب کار خاصی انجام نمیدادم که دید کم بخواد خیلی اذیتم کنه . تا اینکه رسیدیم به سال تحصیلی جدید.تو این دو سه  هفته ای که از شروع سال تحصیل میگذشت دیگه به حدی رسیده بودم که نصف جزوه ای که استاد نوشته بود رو تخته رو نمی تونستم بخونم و در نتیجه نمی تونستم بنویسمش.همه ی جزوه هام نصفه بود. هفته ی آخری که بدون عینک بودم که کلا قید جزوه نوشتن رو زده بودم و از رو جزوه ی بچه ها عکس میگرفتم.

مدت مدیدی به طور دایمی سردردی داشتم که علتش رو نمیفهمیدم. البته استرس بی تاثیر نبود ولی دیگه انقدرم سردرد هم طبیعی نبود.

دیگه تو تابستون تصمیم خودم رو گرفتم که اگر پول دستم اومد، تو اولین فرصت برم چشم پزشکی و اگر لازم داشتم حتما عینک بگیرم.دیگه بعد از اینکه یه هفته ای از نوشتن جزوه عاجز بودم ، خدارو شکر شرایط مهیا شد ومراجعه کردم به اپتومتری دانشگاه.(دانشگاه ما یه مرکز سلامت داره که خدماتش رایگانه). خلاصه این که یه دختر اپتومتر اونجا بودکه شماره چشمم رو تعیین کرد . چشم راست 1/25 و چشم چپ 0/75 با 0.25 آستیگمات بود. همون جا هم عینک فروشی داشت یه عینک اول دیدم که خیلی خوشم اومد ولی گرون بود.کلاسمم داشت شروع میشد.در نتیجه بیخیال شدم و رفتم سرکلاس. همون روز وقتی اومدم خونه به مامانم گفتم بیا باهم بریم عینک بگیرم. آخه دوست داشتم یکی باهام باشه که بهم بگه کدوم بهم میاد . مامانم حوصله نداشت.به خواهرم گفتم اونم درس داشت. زنگ زدم به خالم که خونش نزدیک ماست. خالم قبول کرد بیاد. حدود یه ساعت بعدش باهم رفتیم و عینک پسندیدم.فرداش حاضر شد و رفتم گرفتم. یه عینکی که فرمش بسیار سبک و راحته و شیشه ی خوبی هم داره.چون آنتی رفلکسه موقع کار با گوشی و لب تاپ باهاش راحتم. قبلا وقتی به صفحه ی گوشی نگاه میکردم چشمام میسوخت. ولی الان این حالت کمتر پیش میاد.

همونجا تو مغازه  زدم به چشمم. و اومدم بیرون.

وااااای ، دنیا چقدر فرق کرده بود. تمام نوشته های مبهم گذشته که رو در و دیوار مغازه ها و تابلو های راهنمایی رانندگی بود حالا راحت خونده میشد. همه جا پر رنگ تر بود. تو راه همش هی  از بالای عینک این ور اون ورو نگاه میکردم و بعد از پشت عینک نگاه میکردم . مقایسه میکردم ببینم چقدر تفاوت دارند. تفاوت فاحش دنیا با عینک و بدون عینک برام جالب بود و عجیب.

خدایا شکرت که این مشکلم حل شد. و راحت شدم.دیگه مثل قبل بهم فشار نمیاد و همش سردرد ندارم.البته واکنش اطرافیان هم به عینکی شدنم جالب بود. چون خسته شدم دیگه الان نمی نویسمش. بعدا میام مینویسم.فعلا خدا نگهدار.


Image result for ‫عکس های فانتزی عینک‬‎






نوع مطلب : روز نوشت ها و دل نوشته ها، 
برچسب ها : عینک،
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 3 آبان 1395
دختر کاغذی