زندگی کاغذی
یادداشت های یک دانشجوی مهندسی
درباره وبلاگ


سلام
این وبلاگ روزنوشت های یک دانشجوی مهندسی هستش.هرچی که خوشم بیاد و دوست داشته باشم اینجا میذارم. شماهم برام نظر بگذارید.ممنون ازتون.
وبلاگ هایی که تبلیغاتی باشند لینک نمیشن ، نظرات تبلیغاتی هم تایید نمی شن.
امیدوارم دیدن این وبلاگ بهتون احساس خوبی بده.

مدیر وبلاگ : دختر کاغذی
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
به نام خدا
)این خاطره ادانه ی مسافرت مشهد ۱بود, که همون موقع که تو سفر بودیم نوشته بودم ولی منتشر نشده بودالبته نصفست)
وای خدا شکرت
امروز از اون جهنمی که دیشب توش بودیم ،نجات پیدا کردیم و اومدیم یه جای خوب. خدایا شکرت. یا امام رضا ممنونم ازت.خیلی دوست دارم
حالا بذارید بگم چجوری نجات پیدا کردیم. 
دیشب تا ساعتای سه و خورده ای خوابم نبرد،از شدت اعصاب خوردی و کثیفی هتل. با خودم گفتم من از کله ی صبح از این لونه مرغ نفرت انگیز  میزنم بیرون و میرم حرم تا آخر شب که با مامانم برگردم تو این هتل خراب شده .حدودای سه و نیم بود که خوابم برد(البته به زور،کلا هم خوابای پریشون دیدم ) . برای نماز بلند شدم ،نماز خوندم بعدشرفتم تو اتاقی که بابام دیشب خوابیدهبود. رو تخت دراز کشیده بودوچشماشبسته بود . به بابام گفتم میشه من خودم‌برم حرم؟ گفت  اگر یکی از از این دوتا (خواهر یا برادرم ) روهم باخودت ببری میتوتی بری.گفتم نه بابا میخوام تنها برم.چیزی نگفت ولی معلوم لود راضی نیست. ازاتاق اومدم بیرون.دیدم خستم و نا ندارم،کم خوابیده بودم و هنوز نیاز به خواب داشتم. دوباره سر جام دراز کشیدم و خوابیدم.تا حدودای ساعت ۱۱ که بیدار شدم و صبحانه خوردیم.سر سفره هم کلی غرغر کردم که این چه جایی مااومدیم و من دیگه نمیام مشهد و غلط کردن اون آخوندایی ک گفتن پول بده و مال دنیا اَخه و......
خلاصه صبحانه تموم شد. من حاضر شدم در حین حاضر شدنم، با یکی از دوستامم تو تلگرام چتیدم. براش یه خاستگار خوب اومده ولی میگفت خیلی تردید دارم و دارم دیونه میشم میگفت برام خیییییییلی زیاد دعا کن. منم دلداریش دادم. حاضر که شدم خواستم بیام بیرون بابام به داداشم گفت :حاضر شو میخوایم بریم حرم.(نزدیکای اذان بود).
گفتم:عه ،بابا شمام میخوای بیای حرم؟
گفت :بله
گفتم :پس منم با شما میام. فقط زود حاضر شید. 
گفت :باشه.
بعدم باهم رفتیم حرم. خیابون نزدیک حرم  از تاکسی پیاده شدیم. اذان همون موقع تموم شد. گفتم بابا من میخوام تسبیح صلوات شمار و زیارت عاشورا بگیرم. 
گفت :خودت بگیر، من میرم نماز . بعدم از هم جدا شدیم.رفتم صلوات شمار گرفتم ،دنبال زیارت عاشورای کارتی میگشتم. مغازه ها نداشتن. بعدش رفتم حرم.اول رفتم دستشویی . دستشویی حرم خیلی تمیزه‌.هرچی حالم از دستشویی اون هتله چرک بهم میخورد، مال حرم تمیز و عالی بود. حتی مسواکمم بردم و اونجا مسواک زدم. چون تو اون لونه مرغ کثیف حتی رغبت مسواک زدن هم نداشتم. همینجور که داشتم مسواک میزدم ،یه بچه همین جور نگام میکرد. انگار مریخی دیده .بعدم دست و صورتم رو شستم و وضو گرفتم. از تو کیفم اون صلوات شمارو در آوردم و همچنین ک از بسته بندیش باز کردم افتاد رو زمین دستشوییوای خیلی ناراحت شدم، از طرفی چندشم میشد برش دارم،از طرفی هم تازه خریده بودمش. هیچی دیگه برش داشتم گرفتم زیر شیر آب و با صابون شستمش. ولی همون موقع سوخت. منم انداختمش دور. 
رفتم بیرون و یک صلوات شمار دیگه خریدم‌. اینجا بهم ارزون تر فروخت .یه کیسه هم از صاحب مغازه گرفتم که چادر نمازمو بذارم توش. چون تو هتل کیسه پیدا نکردم و چادرم همین جوری دست بود. نزدیک ناهاربود،گشنم بود‌. یه دوناتم گرفتم. دیگه رفتم حرم. 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 11 شهریور 1395
دختر کاغذی
به نام خدا

الان چند روزی هست که مسافرت اومدیم. اون هم بعد یه مدت طولانی. فکر کنم یه سالی میشه که کلا مسافرت نرفتیم با خانواده. البته پارسال من و مامانم باهم رفتیم راهیان نور. ولی خب بقیه که نبودن.
اولش که راه افتادیم سر راهمون رفتیم یه شهری تو استان سمنان به اسم بسطام. که مقبره ی بایزید بسطامی هم اونجا بود.خیلی شهر قشنگ و آبادی بود. تمام شهر مثل باغ بود. سراسر خیابوناش دوطرف پر درخت بود و آثار باستانی زیبایی هم داشت. 
بعدش رسیدیم سبزوار.اولش قرار بود یه شب اونجا بمونیم. چون یکی از آشناهامون قول خونش رو تو مشهد بهمون داده بود. قبل ما فامیلاش بودن .قراربود تا موقعی ک ما میریم خونه رو خالی کنن. 
خلاصه این که شب اول موندیم سبزوار .تو کارگاه بابام اینا خوابیدیم.جایی که اتاق زندگی مهندسا بود. تو یه استادیومی که بخاطر نرسیدن بودجه ی دولت بهش، نصفه مونده. و کار خوابیده. کلا استادیوم خالی از کارگر و مهندس و.... بود. فقط دوتا نگهبان دم درش بودن.جاش خوب بود.تمیز بود. هم رختخواباش هم ظرفاش و....  . کلا محیط اداری بود دیگه.خرید هم رفتیم. سبزوار هم شهر جالبیه. قرار بود که فردا صبحش حرکت کنیم بریم مشهد. ولی صاحب خونه بهمون زنگید و گفت که هنوز فامیلاش تو اون خونه هستن و تخلیه نکردن. هیچی دیگه مجبور شدیم یه شب دیگه هم بمونیم. گفتن دیگه نا صبح خالی میکنن.
فرداش که امروز باشه خواستیم بیاییم مشهد.صبحش بابام زنگید به اون آشنامون گفت که اینا کم کم دارن میرن. ماهم حدودای ساعت ۱۱ ظهر راه افتادیم ،ساعت حدودای ۳ بود که رسیدیم در اون خونه. در زدیم دیدم اونا هنوز تو اون خونه هستن و تخلیه نکردن 
اولش گفت ماداریم خالی میکنیم. بابام رفت تو باهاشون صحبت کنه ، خیلی بودن. یه لشکر ادم. یه سریشون داشتن میرفتن . الباه تریپ رفت داشتن میگرفتن. یکی شونم گفت ما فردا میریم یعنی اصلا داغون شدیم. حالا ما مونده بودیم آواره
هیچی راه افتادیم دنبال جا بگردیم. بابام یه جا پیدا کرد.رفتیم توش. یه سوسییت بود از یه عتل. افتضاح بود.کلا یه اتاق بود قد لونه مرغ ،کثیف درحد تیم ملی. اصلا داغون. من مونده بودم چرا مامانم همچین جایی رو پسند کرده و قبول کرده بود. همیشه ندونم کاره.  یه خورده گذشت ، خواستیم نماز بخونیم ولی هتلش خیلی کثیف بود ،حال آدم بهم میخورد از سرویس بهداشتیش. یکم که گذشت بابام هی میگف میخوایید برم دنبال جا بگردم یه جای بهتر بگیرم؟ ماها میگفتیم اره، برو . بعد مامانم میگفت نه نمیخواد همین جا خوبه. ولی قیافش داغون بود. بعد از ده دقیقه مهربون بازیاش تموم شد و افتاد به جون بابام که تو بی عرضه ای و نمیتونی یه جای درست و حسابی بگیری. کلا یه دعوای مفصل گرفت باهاش. بعدم بابام رفت دنبال جا . ،ننم رو تخت دراز کشید . چند دقیقه بعد بابام زنگید و گفت یه جا دیگه پیدا کردم . مامانم پشت تلفن تا تونست فحشش داد که تو همش مارو عین گوشت قربونی از اینجا ب اونجا میکشونی و از دستت آسایش نداریم و از این حرف ها. بعدم ک گوشی رو گذاشت تا تونست فحش کشش کرد و نفرینش کرد تا بابام اومد. بازم یه دور جلو خودشفحشش داد.(همیشه همینجور خوش سفره بعد انتظار مسافرتم داره . بابام عصبانی شد گفت اصلا همینجا بمونید. من یهو عین برق گرفته ها گفتم :نههههههه، چی چیو بمونید؟ ما الان جمع می کنیم بریم. بعد سریع پاشدیم و حاضر شدیم و با خواهرم وسایلو جمع کردیم و هممون رفتیم تو  ماشین.
چندتا کوچه اونورتر یه هتل دیگه جا گرفته بود. پیاده شدیم و اومدیم تو سوییت. دوباره پهن شدیم. چند دقیقه بعد بابام اومد گفت : اینجارو اشتباه دادن بهمون ،ما جامون طبقه پایینه. خندم گرفت،ب خواهرم گفتم الان جاداره مامان یه بار دیگه جرش بده رفتیم پایین. واحدش عین بالا بود. هنوز کامل نظافت نشده بود. یه مستخدم خانوم اومد با یه طی که عین لجن بود کف اتاقو طی کشید و دستشویی رو هم تمیز کرد و رفت.  داشت میرفت بابام گفت تلویزیونش کار می کنه؟ 
خانومه جواب داد: فکر کنم دوتا کانالو بگیره.بابام گفت دوتا کانال به چه دردی میخوره؟ اصلا اگر کار نمی کنه برش دار ببر.(بابام عصبانی بود)
زنه گفت: از اون اتاقای گرون تر میگرفتید که تلویزیونش کانالای بیشتر میگیره. (زنیکه ی بیشعور)
بابام گفت: الان اتاق ما ،جزء اتاقای گرون اینجاست . زنه از اتاق رفت بیرون. بعدم افتادم رو تخت و بیهوش شدم از خستگی. حس میکردم مهره های کمرم تاب برداشته بود،انقدر ک تو ماشین نشسته بودم. 
اینجا جاش بهتر از قبلیه. درسته اینجام کوچیکه ولی دوتا اتاق داره و یه حال کوچیک که شاید بزور ،شیش متر باشه. چهارتا تخت داره و دوتا مبل تختخواب شو که الان من و داداشم روش خوابیدیم.داداشم خواب ولی من خوابم نمیبره.
برام دعا کنید . من که امشب تو حرم اصلا حال دعا کردن نداشتم. خسته ام دیگه. ما هروقت میاییم مشهد وضعمون همینه. غیر از دو سه بار،بقیه ی اوقات جای کثیف و حال آشفته داشتیم.بقول مامانم عین یه چریک همش باید تو‌سختی باشیم. رختخواب کثیف، حمل و نقل سخت و نفس گیر. همش دعوا و درگیری و اعصاب خوردی. آخه این چه وضع زیارته؟ واسه من که همیشه عذاب سفر به لذت زیارت و عبادت غالب بوده. اگر اینجوری باشه، دیگه نمیام مشهد .مگر این که یه گای خوب بریم. همه چی تمیز باشه. رختخوابش بو نده،کف زمینش لجن نباشه.این همه دعوا و اعصاب خوردی نباشه. یه شب رو تو‌مسافرت با راحتی و عین آدم بخوابم. 
خدایا آخه کی گفته پول بده؟ کی گفته پول خوشبختی نمیاره؟ شاید پول خوشبختی نیاره ولی قطعا بی پولی بدبختی میاره،جنگ و دعوا و سختی میاره. منم خسته شدم ،بابا منم ادمم دیگه اهن که نیستم. اگر مام پول داشتیم عین ادمدمیرفتیم یه جای خوب و تر تمیز ،راحت این چند روز رو میگذروندیم.
یا امام رضا خودت که وضعو‌میبینی،ناشکری نمیکنم .خدایا همینم از سرم زیاده ولی خب سخته دیگه




نوع مطلب : روز نوشت ها و دل نوشته ها، 
برچسب ها : مشهد، مسافرت،
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 10 شهریور 1395
دختر کاغذی

به نام خدا


بچه ها من الان کلی تایپ کردم ، رفتم عکس کپی کنم همش پرید.اشکال نداره دوباره مینویسم.

هی این چند روزه میخواستم بیام اینجا ولی نمیشد. نمیدونم حالا بخاطر مشغله ی ذهنمیمه یا از سر تنبلی.

تو تایپ قبلیم یه خاطره ای که چند روز پیش اتفاق افتاد رو هم گفتم.ولی الان چون حال ندارم بیخیالش میشم.

فقط خواستم راجع به المپیک بگم که نامردی در حق بهداد سلیمیی واقعا ناراحتم کرد.خیلی داوراش نامرد بودن. دلم برای بهداد سوخت با اون پای عمل کرده بعد این همه تلاش حالا این جوری با ناداوری گذاشتنش کنار.

قبل مسابقش یه مستند پخش کردن یه اسم کوه آهن.واقعا دم دکتر سهراب کیهانی گرم که به این خوبی زانوی بهداد رو عمل کردن که تونست به مسابقات برسه.واقعا جای تشکر دارن .


از بهداد گذشته ،برنده شدن کیمیا علیزاده من رو خیلی خوشحال کرد.خیلی باهاش حال کردم.

امیدوارم ایرانی ها باز هم موفق بشن.


یا علی












نوع مطلب : روز نوشت ها و دل نوشته ها، 
برچسب ها : المپیگ، بهداد سلیمی، کیمیا علیزاده، دکتر سهراب کیهانی،
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 3 شهریور 1395
دختر کاغذی