زندگی کاغذی
یادداشت های یک دانشجوی مهندسی
درباره وبلاگ


سلام
دختری هستم که تو دبیرستان رشتم انسانی بود ولی سال پیش دانشگاهی تغییر رشته دادم و با این که فوق العاده سخت بود و نشدنی به نظر میرسید، اومد م رشته ریاضی تا به آرزوهام برسم.
الان دانشجوی مهندسی ام و اینجاهم جاییه برای نوشتن احوالات، روزمرگی ها و تراوشات ذهنیم.
ممنون میشم ازتون اگر برام نظر بنویسید چون من نظراتتون رو خیلی دوست دارم.
امیدوارم از اومدن به این وبلاگ احساس خوبی داشته باشید و حتی شده برای چند لحظه از دنیای پرهیاهوی اطرافتون فاصله بگیرید.

مدیر وبلاگ : دختر کاغذی
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
بسم الله الرحمن الرحیم
پلان۱:در کمد رو باز می کنم، از طبقه ی پایینش چند تا کتاب رو بر میدارم.بعد میرم سمت قفسه ی کتاب هام،چند تا کتاب هم از اونجا بر میدارم. همشون رو تو یک کیسه قرار میدم.این ها همشون کتاب های پسرخالمن.مال دو سال پیش بود که کنکور داشتیم دوتامون.حالا باید پسش بدم.
پلان۲:چند تا کیسه تو طبقه ی بالاتر کتابا هست.دوتاشو برمیدارم اولی رو روی زمین خالی می کنم.همش بروشور انتشاراتای مختلفن.اینا هم مال ناشران کتابای کنکورین.از نمایشگاه کتاب آوردمشون.تقریبا مال ۱۰ ماه پیشن.همشون رودسته می کنم که بریزم دور.
پلان۳:کیسه ی بعدی رو خالی می کنم،توش پره سی دیه.اوناهم مال کنکور.اینارو نگه میدارم.چند تاشو واسه ی دخترخالم جدا می کنم. بقیه اش رو نگه میدارم.شاید بدردم خورد.اگرم نخواستم میدم به یکی دیگه.
پلان ۴: کمد خیلی گوده.به کتاب هایی که اون پشت قایم شدن نگاه می کنم. اونا مال زمانیه که داشتم تغییر رشته میدادم(تو دبیرستان). اون کیسه مال دوستمه.بعد از ناهار بهش زنگ زدم ولی جواب خاموش بود گوشیش.یک کیسه کتاب زبان هم هست.اون هم مال دوست دیگمه.
پلان ۵:از لای کتاب هایی که دارم جابه جا می کنم یک بروشور درمیاد.مال جشنیه که انجمن علمی دانشکده مون به مناسبت ۲۱فروردین (روز ملی فناوری هسته ای)برگزار کرده بود.تقریبا مال یک سال پیشه.بازش می کنم،یک طرفش عکس شهید شهریاری و شهیدعلیمحمدیه.طرف دیگرش درباره ی راکتور آب سنگین اراک توضیح داده.راکتوری که به لطف مسئولین با فکرمون  دیگه کار نمی کنه.چون توش سیمان پرشده.
بروشور رو بر میگردونم.درباره ی دستاورد های هسته ای کشور نوشته.دستاوردهایی که معلوم نیست دارن ویکارشون می کنن.
به فکر فرو‌میرم.دلم میسوزه برای کشورم.یک‌روزی تو‌صنعت هسته ای جزء کشورهای مطرح بودیم.اما حالا.....
یادحرف استادم میفتم که میگفت:خیلی از مهندسا و اساتید رو از نیروگاه بیرون کردن،چون دیگه نیازی بهشون ندارن.
پشت بندش یاد سخنرانی پدرشهیداحمدی روشن میفتم که میگفت:خیلی از دانشمندان و متخصصان این مملکت که تو نیروگاه های هسته ای کار میکردن رو بیرون کردند.یاد صحبتاش میفتم که از خوابیدن صنعت هسته ای و هدر رفتن خون پسرش ناراضی و اندوهگین بود.
چرا به خودمون دروغ بگیم؟واقعیت اینه که بخش عظیمی از این همه پیشرفت و دستاورد هسته ای مختل شده و داره از بین‌میره.
داداشم یهویی در اتاقو باز میکنه.میگه :مگه نمیشنوی مامان انقدر صدات می کنه؟بیا ناهار.رشته ی افکارم پاره میشه.هنوز بروشور تو دستمه.خیره یه عکس شهریاری.و تو این فکر که حالا چی میشه؟
بااین اوصاف واسه وی خیلیا از توافق هسته ای خوشحال بودن و جشن میگرفتن؟چرا  درس برجام جزء برنامه ی درسی مدارس قرار گرفت؟
خدایا خودت آخر عاقبتمون رو بخیر کن.نذار دشمن به همین راحتی همه چیو ازمون بگیره.....




نوع مطلب : روز نوشت ها و دل نوشته ها، 
برچسب ها : هسته ای، برجام، دانشجو، خونه تکونی، کنکور، کتاب،
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 26 اسفند 1394
دختر کاغذی
به نام او
امروز از صبح ساعت شیش و نیم بیدارم.ساعت ۷کلاس رانندگیم شروع شد. تا حدودای ساعت نه پشت فرمون بودم و بعدم برگشتم خونه.
یهویی زنگ خونه رو زدن، از پشت آیفون صدای خالم رو شنیدم.از ساختمون اومد بالا و نزدیک دو ساعت مهمونمون بود.اومده بود عیادت مامانم.چون مامانم به شدت مریض سرما خورده و برونشیت گرفته.حالا همه کارای خونه افتاده گردن من و بابام.غذا رو یکی درمیون من و بابام میپزیم. نظافت و شست و شو و..‌....هم بینمون تقسیم میشه.هر کسی زودتر انجام داد دستش درد نکنه.
خلاصه اینکه مشغول گرم کردن غذا بودم که کم کم خالم خداحافظی کرد و رفت.همچنین برادرم از مدرسه اومد.از دوشب قبلش ماکارونی مونده بود.البته ماکارونی که چه عرض کنم.یک سری رشته ی بهم چسبیده ی شفته که به کفگیر هم نمیتونست از قابلمه درش بیاره(دستپخت خودم بود )آش نذری هم از خونه ی مادربزرگم آورده بودیم ،خوب شد آش رو داشتیم.وگرنه اون ماکارونی که افتضاح شده بود.حالا مونده بود یک مزه ی گندی گرفته بود که نگو.خلاصه با رب گوجه و سیب زمینی و سوسیس یه جورایی اصلاحات روش انجام دادم که قابل خوردن شه.البته بازم تعریفی نبود چندان.ولی خواهر و برادرم خوردنش خوششونم اومد تازه. 
حالا غذا خوردن تموم شد ،شروع کردم به جمع و جور کردن آشپزخونه.روی گاز که اصلا قابل وصف نبود.(لجن مال یک دقیقشه). روی گازو شستم و تمیز کردم. بعد رسید به ظرفا که یکسری تو ماشین ظرفشویی گذاشتم ،بقشیم باید خودم میشستم‌. حالا مگه تموم میشد؟
خلاصه بعد کلی شستن یهو داداشم ظرف کثیف غذاشو آورد. گفتم :تحفه آوردی واسه من؟خب خودت بذارش تو ماشین ظرفشویی دیگه.همه کارا تموم شد دیدم یک ظرف پر گل و خاک ،پیچیده شده  تو پلاستیک ،کنار ظرفشوییه.کار آقا داداشم بود.خیلی حرصم گرفت از دستش د
دیگه فقط سرش داد میزدم و میگفتم که اینو از اینجا بردار و تمیزش کن‌.چقدر بشورم وبسابم؟افتادی جلوی تلویزیون حالا من باس اینجا جون بکنم؟یک قاشق غذاخوری از تو اون کیسه در آورد که روش پر گل بوذ
د.بعد میخواست با اسکاچ ظرفشویی بشوردش .که دعواش کردم ،گفتم یعنی تو حالیت نیس این گلو تو ظرفی گذامونو میذاریم توش و قاشقی که باهاش غذا میخوریم نباید برداری!؟؟(اصلا حالیش نبود،راحته راحت).فقط یه لیوان آب برداشت و رفت. یک دقیقه رفتم تو اتاقم ،داشتم پ
میومدم بیرون که دیدم تو اون آبه گل رس ریخته ،دوباره لیوان آب خوریمونو گند شده. دیگه کفرم در اومده بود.کلا داداشم از نطر بهداشت خلاصهخلتونوو.هیچی دیگه، هرچی تونستم بارش کردم. در همین حینم داشتم خونه رو جمع و جور میکردم. خلاصه این که از نفس افتادم‌ و بعد خونذن نماز حدودای سه ساعت خوابیدم. بیدار مه شدم دیدم بابام اومدخونه و شام پخته . خلاصه این که شامو خوردیم و جمع کردیم وبعد هم ازیاد رفته رو دیدیم با خواهرم و مامانم(بابا ‌و داداشم رفتن اون یکی اتاق خوابیدن).بعد از اون اومدم و یه دستی به سر و گوش اتاق خودم کشیدم. (بازم نظافت. خدارو شکر که هنوز تن به ازدواج ندادم وگرنه باید درس و زندگی رو ول می کردم فقط از صبح تا شب آشپزی و خونه داری می کردم.(تصورشم برام وحشتناکه).
یکی از کتابای دانشگاه دستمه که فردا مهلتش تموم میشه.باید یه راه خیلی دور رو برم فقط برای اینکه این یه دونه کتابو پس بدم و بیام،تازه فردا هم که چهارشنبه سوریه . منم از ترقه بازیاش میترسم. فقط دعا کنید زنده و سالم بر گردم خونه.
راستی چهار شنبه سوریتونم مبارک.




نوع مطلب : روز نوشت ها و دل نوشته ها، 
برچسب ها : چهارشنبه سوری، عید، مامان، مریض، نظافت، دختر، آشپزی،
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 25 اسفند 1394
دختر کاغذی
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام به همگی
من قبلا تو لاین بلاگ وبلاگ داشتم .(البته هنوزم حذفش نکردم).
ولی بخاطر امنیت خیلی کم لاین بلاگ و مشکلات سرویس دهی که داشت،امشب یهویی تصمیم گرفتم بیام اینجا و  وبلاگ نویسی رو ادامه بدم.
 باشد که رستگار شوم.
فقط الان نمیدونم اون همه مطلبو چطوری انتقال بدم به اینجا 
حالا توکل به خدا.ان شاالله که خودش همه چیو درست می کنه.

راستی شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها و ایام فاطمیه رو به همگی تسلیت میگم.ان شاالله که مادرپهلوشکسته خودشون دست مارو بگیرن.




نوع مطلب : روز نوشت ها و دل نوشته ها، 
برچسب ها : فاطمیه، سلام، ورودم به میهن بلاگ، وبلاگ، بلاگر، زندگی کاغذی،
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 23 اسفند 1394
دختر کاغذی