زندگی کاغذی
یادداشت های یک دانشجوی مهندسی
جمعه 29 اردیبهشت 1396 :: نویسنده : دختر کاغذی

به نام او

چند روز بود هی میخواستم بیام درمورد بازدیدم از نمایشگاه کتاب بنویسم ولی شارژ نتم تموم شده بود و هی نمیشد. الانم که انقدر جو انتخابات داغه که اصن حسش نیس درباره ی چیزی جز انتخابات  بنویسم.

این چند هفته ی اخیر تلگراممو که باز میکردم انگار منفجر میشد انقدر که پیامای انتخاباتی میومد برام. تو بعضی از گروهام دعوا بود درحد تیم ملی .خوبه فضا مجازیه وگرنه دست به یقه میشدن ملت. از دیروز تلگراممو بستم .گفتم بعد انتخابات بازش میکنم.ولی امشب لب تابو روشن کردم یهویی کرمم گرفت که با لب تاب برم تلگرام. تلگرام رفتن همان و حدود 2_3 ساعت آنلاین بودن هم همان.از اینا بگذریم .دیشب یه اتفاقی افتاد.

داشتیم از خونه بابا بزرگم بر میگشتیم خونه. آخر شب بود حدودای ساعت 12. رسیدیم به نزدیکی خیابون اصلی نزدیک خونشون.از دور یه صدای وحشتناکی میومد که فکر کردیم شاید اتفاقی تو مایه های پلاسکو افتاده. به مامانم گفتم فک کنم واسه انتخاباته.طرفدارای روحانی شبا میریزن بیرون. رفتیم جلوتر دیدم بععععععععله ، حدسم درست بوده .طرفداری آقای بنفش تمام خیابون به اون مهمی و شلوغی که سر چهار راه هست رو بند آوردن.یه سور و ساتی راه انداخته بودن درحد عروسی. همگی با روبان های بنفش و عکس های روحانی تمام چهار راهو بند آورده بودن. از همون جا یه ماشین با ما هم مسیر شد.که تمام روی بدنه و شیشه هاش عکس روحانی بود. سر نشین هاش هم دونفر بودن که جیغ میزدن و دست هاشون رو که روبان بنفش داشت با نشانه ی پیروزی بیرون گرفته بودن وبوق میزدن. یه دختر و پسر تو ماشین سوار بودن.دختره کم سن و سال بود. به زور 17-18 سالش بود. شاید هم کمتر.



.پسره هم جوون بود. ولی از دختره خیلی بزرگتر بود. خلاصه اینکه باهاشون افتادیم تو یکی از بزرگراه های اصلی شهر. دختره جیغاش که تموم شد شروع کرد به سیگار کشیدن. ماشینشون سرعت داشت و لایی میکشید که یهو لایی کشان پیچید جلوی ماشین ما. مامانم راننده بود. بزرگراه هم وحشتناک شلوغ بود . این که پیچید جلومون مامانم فرصت ترمز پیدا نکرد و از پشت کوبیده شدیم به ماشینشون. دوتاشون اومدن پایین و هرچی از دهنشون در اومد بارمون کردن. خیلی پر رو و بی ادب بودن. پسره میگفت این دختره زنمه. ولی قشنگ تابلو بود زنش نیست. بعد اینکه فحشاشونو دادن تا فهمیدن که زنگ زدم به پلیس ، سریع فلنگو بستن و رفتن. حتی صبر نکردن پلیس بیاد و خسارتارو مشخص کنه.فقط اون دم آخر از شماره پلاکش سریع یه عکس گرفتم.

 طرفدارای روحانی به احمقانه ترین روشی که میتونستن با وقاحت و بی فرهنگی تمام داشتن تبلیغ میکردن که نتیجش شد این. لطفا انقدر بی شعورانه تبلیغ نکید.اینجوری رای جمع نمیکنن. خدا هم عقلتون بده هم شفا.





نوع مطلب : روز نوشت ها و دل نوشته ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


سلام
این وبلاگ روزنوشت های یک دانشجوی مهندسی هستش.هرچی که خوشم بیاد و دوست داشته باشم اینجا میذارم. شماهم برام نظر بگذارید.ممنون ازتون.
وبلاگ هایی که تبلیغاتی باشند لینک نمیشن ، نظرات تبلیغاتی هم تایید نمی شن.
امیدوارم دیدن این وبلاگ بهتون احساس خوبی بده.

مدیر وبلاگ : دختر کاغذی
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :