تبلیغات
 زندگی کاغذی - سوتی عمه

به نام خدا

امروز ساعت 9/5 از خواب بلند شدم. بعد صبحانه اومدم نشستم تو اتاقم و یه بسته ی اینترتی ایرانسل خریدم تا اینترنت با سرعت خوب داشته باشم و بتونم مقاله دانلود کنم .ولی هرکاری کردم با لپ تاب وصل شم به اینترنت گوشی ، نشد که نشد.  مامانم رفته بود مدرسه ی داداشم با معلم شون صحبت کنه. خودم تو خونه تنها بودم.هی با تنظیممات گوشی و کامپیوتر ور رفتم ولی نشد. در همون حین که با گوشی ور میرفتم،یهو گوشی زنگ خورد.دیدم عمم زنگ زده . تعجب کردم،آخه اون هیچ وقت به من زنگ نمیزنه.گوشی رو برداشتم ، دیدم داره رسمی صحبت میکنه و یه سلام و احوال پرسی رسمی کرد و بعدم گفت من از مشتری های قدیمیتون هستم. از وقتی محل آرایشگاه تون رو عوض کردید نیومدم. یه وقت از ندا جون میخواستم. کی بیام؟

گفتم:خوبید؟

گفت :ممنون خوبم

منم فهمیدم اشتباه زنگیده و گفتم سرکارش بذارم و بخندم. خخخخخ

حالا در حالی که به شدت میخندیدم و داشتم میترکیدم ، مکالمه ی زیر رو داشتم باهاش:

گفتم: دیر زنگ زدی باید 6 صبح میومدی.

با تعجب پرسید 6 صبح؟

-آره دیگه . مگه نمیدونی ؟ ساعت کاریم عوض شده ، الان دیگه از 12 شب تا 6 صبح هستم .

- (اصلا مونده بود تو کف. ) با تعجب خیلی زیاد گفت : نه بابا، شوخی نکن.

- باور کن . حالا ساعت 2 نصف شب خوبه برات وقت بذارم؟

نمیدونست چی بگه.هاج و واج مونده بود.

ازش پرسیدم: پسرت خوبه؟

- آره خوبه خداروشکر. خوب یادت مونده ها.

درحالی که قهقه میزدم پرسیدم: برات حواس گذاشته؟

- با یه حالت اکراه ( انگار انتظار نداشت آرایشگرش همچین سوالی بپرسه) گفت: نه نذاشته.

دیگه فقط میخندیدم.اونم فقط تعجب کرده بود.

یهو انگار تازه دوزاریش افتاد.

گفت : فلانی(اسممو گفت) تویی؟

من از شدت خنده نمیتونستم حرف بزنم.خخخخ

حرصش گرفت. گفت :خییییییلی بیشعوری.

همچنان میخندیدم و اونم تاکید زیادی داشت که من بیشعورم.

بعدم گفت به کسی نگیا.فردام که اومدی خونه ی آقاجون به هیچ کی هیچی نگو. کسی بفهمه کشتمت.

همچنان که میخندیدم گفتم : وای خیلی باحال بود. خییییییلی خندیدم . عالی بود یعنی. حالا 2 نصفه شب رات وقت بذارم؟

گفت : خیلی مسخره ای.برا مامانت اینا تعریف نکنیا.

حرصش گرفته بود.از طرفی ام آتو داشتم ازش.

گفتم : حالا چقدر میدی که برا کسی تعریف نکنم؟

- فعلا باشه، بعدا حساب میکنیم.

بعدم خداحافظی کردیم و قطع کردیم.

من همچنان تا چند دقیقه بعدش میخندیدم. خیلی حال کردم. عالی سر کار رفت.خیلی سوژه خنده بود.

بعدش مامانم اومد خونه. دیگه جلو خندمو گرفتم. چون گفته بود به کسی نگم.ترسیدم ناراحت شه.

رفتم حمام و اومدم ناهار خوردم و نماز خوندم و حدود نیم ساعتم خوابیدم. و بعدش رفتم باشگاه.(چند وقته میرم تکواندو). از کلاس اومدم تو راه خونه دیدم مامانم زنگیده. باهاش تماس گرفتم .دیدم تو راه خونه ی باب بزرگمه(بابای مامانم).

گفتم: عه ممان خب به من میگفتی. من الان وسط خیابونم نه کلید دارم نه پول. ( فقط لباس تکواندومو با گوشی انداخته بودم تو کولم و رفته بودم).

اونم از دستم عصبانی شده بود و بهم می توبید که چرا کلید نبردی و اینا. بعدم گوشی رو داد دست خواهرم و اونم گفت به ماها ربطی نداره و قطع کرد.

زنگیدم به بابام . سر کار بود.محل کارش نزدیک خونست. قرار شد بیاد دنبالمو باهم با brtبریم. خلاصه اینکه رفتم سر خیابون و بابامم اومد و رفتیم خونه ی بابابزرگم . اونجام با خاله هام کلی چرت و پرت گفتیم و خندیدیم. شام خوردیم.

بعد داشتیم برمیگشیم ، تو راه برگشت به عمم اس ام اس  دادم:

سلام تا الان به کسی نگفتم سوتی دادی. فردا با یه بوگاتی بیا خونه ی آقاجون.کلیدم تحویلم بده.

اونم فقط اموجی فرستاد که رو دهن شکلکش چسب خورده بود.

دیگه برم بخوابم. فردا از 7/5 صبح تا 6/5 غروب کلاس دارم .بعدشم باید برم خونه ی آقاجون .چون به صرف کله پاچه دعوتیم.



Image result for ‫عمه‬‎




Image result for ‫عمه‬‎






طبقه بندی: روز نوشت ها و دل نوشته ها،
برچسب ها: عمه، سوتی، دانشگاه، گوشی، خاله، تکواندو،
تاریخ : چهارشنبه 5 آبان 1395 | 11:40 ب.ظ | نویسنده : دختر کاغذی | نظرات


  • paper | sales رپورتاژ | قیمت رپورتاژ آگهی
  • خرید رپرتاژ آگهی | sales رپورتاژ آگهی