زندگی کاغذی
یادداشت های یک دانشجوی مهندسی
درباره وبلاگ


سلام
دختر کاغذی هستم
الان دانشجوی مهندسی ام و اینجاهم جاییه برای نوشتن احوالات، روزمرگی ها و تراوشات ذهنیم.
ممنون میشم ازتون اگر برام نظر بنویسید چون من نظراتتون رو خیلی دوست دارم.
امیدوارم از اومدن به این وبلاگ احساس خوبی داشته باشید و حتی شده برای چند لحظه از دنیای پرهیاهوی اطرافتون فاصله بگیرید.

مدیر وبلاگ : دختر کاغذی
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امروز بعد مدتها با لبتاب اومدم وبلاگم. به منظور غبار روبی و راه اندازی مجدد وبلاگ.
خیلی وقته که دیگه جدی نمی نویسم.اما میخوام دوباره مثل سابق شروع به نوشتن کنم ان شاالله.
از بس که قبلا حرف های نگفته ی زیادی داشتم. میخواستم همه رو بیام بنویسم اما یا حالش نبود یا وقتش. هی نانوشته ها روی هم تلنبار شد تا این که سررشته ی کار و نوشتن توی وبم از دستم در رفت. از پارسال تابحال کلی اتفاقی مهم و غیر مهم و جور واجور برام افتاده که من درباره هیچ کدومش هیچی ننوشتم. قبلا یک جورایی معتاد بودم به نوشتن روزانه. تمام احساسات و اتفاقات رو ریز به ریز مینوشتم . این کار اوایلش برام مسخره بود و حکم وقت تلف کردن رو داشت اما کم کم دیدم داره شکل جدی به خودش میگیره و وبلاگم تبدیل شده به یک بیوگرافی و سرگذشت نامه ای که رازهای مگوی زیادی توش دارم. خیلی چیزهایی رو اینجا نوشتم که نتونستم به کسی بگم. جالبه که حرفام رو مینویسم و هزاران غریبه میخوننش ولی هین حرف هارو به هیچ آشنایی نمیشه گفت...
کی فکرشو میکرد یک روزی حرفامونو برای کلی آدم غریبه که نمیشناسیم شون بگیم؟
همچنان و روز به روز هم بیشتر ایمان میارم که وبلاگ از اینستاگرام و خیلی شبکه های مجازی دیگه بهتره. آرامشی که وبلاگ داره رو اینستاگرام و توییتر و غیره و ذلک ندارن...
اینجا خبری از عکس های پر زرق و برق نیست. همه چیز مکتوبه و کسایی که نوشته هات رو میخونن انگار برات بیشتر ارزش قایلند چون خوندن یک نوشته که به صورت خشک و بی هیچ عکسی به اشتراک  گذاشته شده جذابیت بصری کمی داره. 
همواره به این فکر میکنم که توی وبلاگم چقدر به خود واقعیم نزدیک ترم تا توی پیج اینستاگرامم. توی پیجم دوست و آَشنا و فامیل فالوم کردن و پیجی که همه آشناهات فالوت میکنن یک جورایی شبیه مجلس مهمونی میشه که باید به سبک خاصی رفتار کنی و جامعه پسند باشی...چون دیگران میبینندت و قضاوتت میکنند. اما وبلاگم رو هیچ آشنایی نداره. توش راحتم و بی دغدغه مینویسم و میگم و مردم هم برام کامنت میگذارند.
اینجا سانسور چندانی روی شخصیت و واقعیت های زندگیم اعمال نمیکنم...


امروز انتخاب واحدمون بود. امتحانات رو به سختی پشت سر گذاشتم . به خاطر شهادت حاج قاسم خیلی روحیه ام خراب بود. بزور امتحان میدادم. اصلا فکرشم نمیکردم دم امتحانام همچین اتفاقایی بیفته. ولی اون اتفاق وحشتناک افتاد... اصلا انگار از اون روز تابحال زندگیم وارد فاز جدیدی شده... بگذریم ، بریم سر امتحانام.
حالا سه تا درس سه واحدی رو با ده پاس شدم. یک درس سه واحدی رو هم افتادم و نمره درس عمومیم نیومده. به شدت اضطراب دارم که مشروط نشم. همش دارم به خداو معصومین ابراز عجز و لابه میکنم که یک رحمی بکنن و ترتیبی بدن که مشروط نشم...
متاسفانه امتحان عمومیم رو هم خوب ندادم و الان یه جورایی مشروط شدن یا نشدنم در گرو همون نمره عمومیه که امیدوارم لطف خدا شامل حالم شه و استادش خوب نمره بده و از مشروطی نجات پیدا کنم...
امروز انتخاب واحد بود. دیگه خدا بخواد ترم آخرم(البته اگه مشروط نشم)
صبح به صورت اینترنتی انتخاب واحد کردیم. چون 24 واحد میخواستم رفتم دانشگاه تا مشکلم رو برطرف کنن. اتاق آموزش شلوغ بود. مملو از دانشجوهای ترم آخری که هرکدوم یک مشکلی داشتند و درسی رو میخواستند که ظرفیتش پر شده بود. بعد از این که مسئول آموزش برام مشکلم رو حل کرد و و واحدهای مد نظر رو برداشت، گفتش که برای درس ورزش باید بری اداره تربیت بدنی دانشگاه تا اونجا بهت این واحد رو بدن. رفتم اونجا دیدم اووووووووووووه چهههه صفی برای برداشتن درس ورزش هست. همه ام ترم آخر بودن و اومده بودن که ورزش بردارن که درس شون تموم شه... خلاصه این که دانشگاه عرضه نداره عین آدم برای درسای مختلف ظرفیت ارائه بده تا بچه ها انقدر بدبختی نکشن.
 حالا شما فکرشو بکنید تو اون اوضاع و اون صف، یک سری از بچه ها بدون صف وایستادن جلو میزدن و میرفتن جلو تر از جایی که بودن یعنی چقدر یک آدم میتونه بیشعور باشه...
از جمله کسایی که این کارو کرد یکی از بچه های هم رشته ای خودم بود که روابط دوستانه ای هم باهم داشتیم. یهو دیدم تو صف جلوتر از من و دوستم وایستاده. بهش گفتم تو جات اینجا نبود. خیلی عقب تر بودی، بیا برو سرجات. ناراحت شد، بد نگاهم کرد. یکی دیگه از بچه هاهم معترض شد بهش. بعد با حالت طلبکارانه گفت بیا اصلا ، بیا سرجای من وایستا.من جلو تر ازش بودم و رفت پشت سرم وایستاد ولی باهام سرسنگین شد. 
بعدم گفت تو تقلب میکنی حق بقیه رو نمیخوری؟ اون وقت من اینجا وایستادم حق بقیه اس؟ 
گفتم نمیبینی هزار نفر با چه وضعی تو صف وایستادن؟ تو صف وایستادن آسونه؟ پدر همه داره در میاد اینجا....
(منم تقلب کردنمو توجیه نمیکنم ولی واقعا کارش بد بود دیگه)
بالاخره باکلی بدبختی درس ورزش رو گرفتم و بعد رفتم کتابخونه دانشگاه که یک مقدار مطالعه کنم تا یک ذره ترافیک شهر کمتر شه و راه بیفتم. 
حالا دانشگاه احمق این ترم به این نتیجه رسیده که درس دفاع مقدس رو یهو اجباری کنه برای همه. اگر این کارو بکنه این ترم درسم تموم نمیشه و عملا باید تابستون دوتا درس رو به صورت معرفی به استاد بردارم. الان منتظریم تا حذف و اضافه بشه و ببینیم این نفهم ها چه غلطی میکنن. امیدوارم این درس رو برامون اجباری نکنن که تموم کنیم و راحت شیم ان شاالله.
خلاصه که ساعت یک ربع به شش بود که از کتابخونه ی لاکچری دانشگاه اومدم بیرون . داشت برف کم رمقی میبارید. طبق معمول احساس خوبی نداشتم. این شعر توی ذهنم همش زمزمه و تکرار میشد: خانه ام ابریست ، در خیال روزهای روشنم...
راه افتادم. گرسنه بودم. من همیشه موقع برگشت گشنه ام. کلا اکثر وقت ها تو دانشگاه گشنه ام...
با خودم گفتم مثل همیشه تحمل میکنم تا برسم خونه. از در دانشگاه تا مترو ، با brt حدود یک ساعت راهه. رسیدم دم مترو دیدم گشنگی داره خیلی فشار میاره. اون اطراف مغازه نبود. یک کبابی کثیف بود. گفتم بیخیال، صبر میکنم تا برسم خونه. سوار مترو شدم. چندتا ایستگاه گذشت، دیدم انقدر گشنه ام که حالم داره بدمیشه کم کم. تا حالا تو عمرم اینجور گشنگی رو ندیده بودم. سردرد گرفته بودم از شدت گشنگی...
تا مقصد هم خیلی فاصله داشتم. آخر سر دل رو زدم به دریا و ایستگاه منیریه پیاده شدم. با خودم گفتم به اولین غذا فروشی که رسیدم میرم میشینم غذا میخورم ، بدون توجه به قیمتش. از طرفی هم دیروقت بود و من عجله داشتم. خلاصه یک سمبوسه فروشی پیدا کردم که داشت مغازشو میبست. کلا سه تا سمبوسه تو یخچالش بود که یکیش رو خریدم. برگشتم به ایستگاه مترو و با ولع خوردمش که نمیرم از گشنگی...
بعد هم که رسیدم خونه. الان ساعت حدود 4/5 صبحه. برام تعجبه که چجوری با اون حجم از خستگی هنوز بیدارم... البته از خستگی قلبم درد میکنه.






نوع مطلب : روز نوشت ها و دل نوشته ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 6 بهمن 1398
دختر کاغذی


 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic