زندگی کاغذی
یادداشت های یک دانشجوی مهندسی
درباره وبلاگ


سلام
دختری هستم که تو دبیرستان رشتم انسانی بود ولی سال پیش دانشگاهی تغییر رشته دادم و با این که فوق العاده سخت بود و نشدنی به نظر میرسید، اومد م رشته ریاضی تا به آرزوهام برسم.
الان دانشجوی مهندسی ام و اینجاهم جاییه برای نوشتن احوالات، روزمرگی ها و تراوشات ذهنیم.
ممنون میشم ازتون اگر برام نظر بنویسید چون من نظراتتون رو خیلی دوست دارم.
امیدوارم از اومدن به این وبلاگ احساس خوبی داشته باشید و حتی شده برای چند لحظه از دنیای پرهیاهوی اطرافتون فاصله بگیرید.

مدیر وبلاگ : دختر کاغذی
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

این چند وقتی که نبودم و ننوشتم، داشتم از یک بحران عجیب عبور میکردم و سعی میکردم با واقعیت ها مواجه شم...

در رابطه با صمیمی ترین دوستم که بی نهایت دوستش داشتم، چیزهای جدیدی فهمیدم که هر دو مون رو به چالش کشید...

 

جایی خونده بودم که خیلی طول میکشه تا قلبت اون چیزی رو بفهمه که مغزت حیلی وقته فهمیده...

راست هم میگفت. این حرف رو در چند مدت گذشته کاملا درک کردم...

 

عشق اتفاق عجیبیه

انقدر آروم و خزنده میاد سراغت که متوجهش نمیشی...

یهویی به خودت میای و میبینی کورت کرده و دیگه عیب های معشوقه ات رو نمیبینی...

امتحانات این ترم هم گذشت...

در طول امتحانات این ترم، دائما یاد ترم پیش می افتادم...

احتمالا یادتون باشه که زمستان ۹۷ یک اتوبوس در دانشگاه علوم تحقیقات چپ کرد و تعدادی دانشجو کشته و زخمی شدند...

خب، داستانی که میخوام براتون بگم دقیقا روز قبل از چپ شدن اتوبوس اتفاق افتاد...

عجیب بود، خیلی عجیب بود، اما شد

داستان طولانی و مفصلی داره. شاید همین طولانی و پرحادثه بودنش باعث شد که حوصله ی نوشتن اتفاقات روزانه رو نداشته باشم...

 

اما الان که دیگه از چالش ها گڋشتم و به آرامش نسبی رسیدم، فرصت خوبی برای نوشتن پیدا کردم

 

وقتی تو رابطه با کسی هستی رابطه تو رو پیش میبره و برات تصمیم میگیره‌ ولی از یه جایی به بعد میفهمی، این تویی که باید رابطه رو پیش ببری و براش تصمیم بگیری...

و این مرحله دقیقا وقتی به وجود میاد که کم کم احساسات کنار میرن و واقعیت ها تو رو به چالش میکشن....

 

داستان از این قرار بود که من وارد دانشگاه که شدم، از سال اول دانشجوییم (ترم دوم بودم فکر میکنم)، با دختری آشنا شدم که ظاهرش کاملا موجه، خوب ، مهربون، دلسوز و با حوصله بود. چون خیلی مودب بود،احساس میکردم یه خورده خشکه و نمیشه زیاد بهش نزدیک شد. اون اوایل زیاد باهاش نمیتونستم رابطه برقرار کنم. ولی خودش تو تلگرام خیلی بهم پیام میداد. البته پیام ها همش حاوی مطالب سیاسی و مذهبی متناسب با اخبار و موضوعات روز بود. به ندرت پیش میومد که حال خودم رو بپرسه و باهام چت های متفرقه داشته باشه.

درسش خوب بود.با اعتماد بنفس و بدون سستی در تفکرات و باورها و شخصیتش. این استحکامش من رو متعجب میکرد. تو یکی از کلاس ها باهم بودیم.

کلا در طول تحصیلم فقط یک کلاس رو باهم بودیم. چون از من بزرگتر بود و سال بالایی من بود.

رفته رفته روابط مون با سرعت کندی، گرم تر میشد و من روز به روز بیشتر بهش عادت میکردم. البته این صمیمی شدن و عادت کردن حدود دوسال طول کشید. گفتم که چون نمیتونستم زیاد بهش نزدیک شم برا همین اون دو سال اول زیاد روابط مون عمیق نشده بود. ولی بعد از دوسال بخاطر صفات خاصی که داشت کم کم باورم میشد که این دختر خیلی پاک و سالمه و با بقیه فرق داره...

همیشه آرزوی داشتن چنین دوستی رو داشتم.


از شهدا خیلی میگفت و بنظرم می اومد که  روح زلالی داشت.

کم کم نظرم جلب شده به همه ی این صفات و روح به ظاهر زلالش .حس می کردم این همون آدمیه که من سالها دنبالش بودم و الان پیداش کردم...

من، خودم علاقه ام به شهدا زیاد بود(یه جورایی جمع اضدادم)، و اون هم همش از شهدا میگفت و اعتقاد داشت به این مسائل، شیفته اش شدم. چون شبیه خودم بود.

حدودا آخرای شهریور یا اوایل مهر 96 بود (تاریخش رو دقیق یادم نیست)، که من بهش گفتم حاج احمد و حاج قاسم (منظور شهید احمد کاظمی و سردار قاسم سلیمانی بود)، باهم خیلی خیلی دوست صمیمی بودن و همو خیلی دوست داشتند و دوتا رفیقی بودند که رفاقتشون خدایی بود و باعث پیشرفت معنویشون شده بود. بیا ماهم مثل اونها باشیم و مثل اون دوتا رفاقت کنیم و همیشه در راه ولایت بمونیم....

اون هم این نظر رو پذیرفت و قرار شد که اون مثل حاج احمد باشه برای من و من مثل حاج قاسم باشم برای اون...

حتی اسمامونم دیگه به احمد و قاسم صدا میزدیم....

شاید این حرفا بنظر شما عجیب و دور از ذهن بیاد ولی آدمی مثل من که همش دوست داره خلا های معنوی و درونیش رو پر کنه، به این چیزها خیلی اهمیت میده و این فرصت رو مغتنم میدونه...

خلاصه این که من خییییییلی خییییلی به احمد چِفت شده بودم و مهر و محبت بهش روز به روز بیشتر در دل و قلبم ریشه میدواند.من کتاب های جبهه ای زیاد خونده بودم. با جنس رفاقت رزمنده ها و شهدا در جنگ آشنا بودم و همیشه آرزوی یک رفاقت اون مدلی رو داشتم. رفاقت هایی خالی از هر دوز و کلک، آدم هایی با اخلاص غیر قابل وصف و روحی لطیف، محبت هایی که ریشه در عرفان و عشق به خدا داشت...

فکر میکردم جنس رفاقت ما هم همونجوریه و میتونیم باهم تا آخرش بمونیم و به خدا برسیم...

من انقدری به احمد انس و عُلقه پیدا کرده بودم که داشتم به کلی یک آدم دیگه ای میشدم و البته این اتفاق هم افتاد...

قبلا آدمی بودم که نه زیاد لطیف بود نه زیاد زمخت.نه زیادی زود رنج و نه زیادی بی احساس. یک آدم با احساسات طبیعی و نرمال. به این راحتیا گریه ام نمیگرفت. تو مشکلات معمولا گریه نمیکردم. خیلی شبیه دخترای دیگه نبودم. سرم به کار خودم گرم بود.

عشق به احمد من رو به کلی تبدیل کرد به یک آدم فوق العاده لطیف و با احساس. این تغییرات جوری داشت در درونم رخ میداد که به کلی متعجبم کرده بود. باورم نمشد که این منم که انقدر دارم عوض میشم و عاطفی میشم...

شروع چنین رفاقتی با احمد بهم طراوتی داده بود که تابحال تجربه اش نکرده بودم. حس میکردم شیرینی این عشق بی نهایته و تا ابد میمونه...

کارایی براش میکردم که برای دیگران نمیکردم. هرجوری بود میخواستم محبتم رو بهش ثابت کنم. اگر چیزی میخواست حاضر بودم شهر رو زیر پا بگذارم و براش تهیه کنم. اگر درد میکشید منم باهاش درد میکشیدم. تو همه چیز اون رو به خودم ارجحیت میدادم. براش یک کانال شعر زده بودم تو تلگرام و خیلی لطیف و با احساس شعرهای مختلف رو با وسواس انتخاب میکردم و میفرستادم تو کانال تا دوست داشته باشه و خوشش بیاد.دائم بهش میگفتم دوستش دارم و تو قلبم جا داره...

به چت کردن باهاش معتاد شده بودم. دائما دلم براش تنگ بود. بعضی شب ها حتی دو سه ساعت قبل خواب باهاش چت میکردم. دوری ازش واقعا اذیتم میکرد. مخصوصا که درسش هم تموم شده بود و نمی اومد دانشگاه. برای قرار گذاشتن و بیرون رفتن هم زیاد پایه نبود. برای همین خیلی احساس دلتنگی آزارمیداد...

گوشیش خراب شده بود و با لپ تاپ میومد ایتا یا بله که چت کنیم. کلا هم روزی یکی دوبار آنلاین میشد.و من دائممممااااا داشتم چک میکردم ببینم آنلاین شده یا نه....

بچه ها تو یک کلمه بگم، واقعا واقعا عاشقش شده بودم و از این عشق داشتم میسوختم و آب میشدم...

 

همین الان که اینها رو مینویسم و یاد اون روزهام میفتم، اشکام داره روی صورتم میغلته...

این نازک طبیعی منم نتیجه ی همون روزهای عاشقیه...

حالا این که واکنش های اون چی بوده باشه برای بعد





نوع مطلب : شعر ها و عاشقانه ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 1 مرداد 1398
دختر کاغذی
دوشنبه 14 مرداد 1398 08:37 ب.ظ
صداقت نخستین بخش كتاب عشق است . توماس جفرسون
دختر کاغذیچقدر خوب که برام کامنت گذاشتید...
و صداقت...
چهارشنبه 9 مرداد 1398 02:07 ب.ظ
هیچ عشق واقعی از اول دروغ نبوده و نیست ولی گاهی آدم انقدر اونو دوست داره ک میدونه با نبودنش اون کنار خونوادش و کسایی ک از گوشت و پوست و خونش هستند خوشبخت تر میشه و انسانی ک همه بهش بیشتر افتخار خواهند کرد.
دختر کاغذیبله ،عشقای واقعی دروغ نبودن...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر