تبلیغات
زندگی کاغذی - حاج احمدو خواب دیدم
 
زندگی کاغذی
یادداشت های یک دانشجوی مهندسی
درباره وبلاگ


سلام
دختری هستم که تو دبیرستان رشتم انسانی بود ولی سال پیش دانشگاهی تغییر رشته دادم و با این که فوق العاده سخت بود و نشدنی به نظر میرسید، اومد م رشته ریاضی تا به آرزوهام برسم.
الان دانشجوی مهندسی ام و اینجاهم جاییه برای نوشتن احوالات، روزمرگی ها و تراوشات ذهنیم.
ممنون میشم ازتون اگر برام نظر بنویسید چون من نظراتتون رو خیلی دوست دارم.
امیدوارم از اومدن به این وبلاگ احساس خوبی داشته باشید و حتی شده برای چند لحظه از دنیای پرهیاهوی اطرافتون فاصله بگیرید.

مدیر وبلاگ : دختر کاغذی
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

به نام خدا

سلام به همگی.

بچه ها یادتونه تو پست قبلی درباره شهدای گمنام دانشگاه مون نوشته بودم و گفتم که رفتم مزارشون؟

اون روز سر مزارشون که نشسته بودم باهاشون درد و دل کردم، بهشون گفتم که دلم برای حاج احمد تنگ شده و خیلی دوست دارم ببینمش و بغلش کنم.

منظورم از حاج احمد ، شهید احمد کاظمی بود. من بعد یه اتفاقی خیلی حاج احمد رو دوست دارم و بهش علاقه پیدا کردم و باهاش صمیمی شدم. واقعا دوست داشتم ببینمش. حاج احمد هم دوست صمیمی سردار سلیمانی بود و هم شهید حججی خیلی دوستش داشت و ازش الگو میگرفت. همسر شهید حججی میگفت ما حضور حاج احمد رو تو زندگی مون حس میکردیم. شهید حججی عااااشق حاج احمد بود...

خوش به سعادتشون...

از این درد و دلم با شهدا هنوز 24 ساعت هم نگذشته بود که صبح روز بعدش، خواب حاج احمد رو دیدم...

چقدر خوب بود. اولین بار بود که خوابشو دیدم.

خواب نسبتا مفصلی بود ولی نکته جالبش اینه که دیدم رفتم گلزار شهدای بهشت زهرا (واقع در بهشت زهرای تهران)، و دارم قبر یک شهدی رو میشورم.

حاج احمدم نشسته بود سر یک قبری که روش نوشته بود شهید گمنام....

حاج احمد نگاهمم نمی کرد چون من نامحرم بودم. مراعات میکرد. منم دنبال بهونه بودم که بمونم کنارش و باهاش صحبت کنم ولی خجالت کشیدم. چون اونم مرد نامحرم بود...

البته خوابم شرح مفصلی داشت و فقط همین قدر نبود.

ولی از خواب که بیدار شدم خیلی پشیمون بودم از این که چرا نفهمیدم اون فقط یک خوابه و تو خواب نرفتم حاج احمدو بغلش کنم...

فکر نمی کردم شهدای دانشگاه مون به این سرعت بهم حاجت بدن و به این سرعت خواب حاج احمدو ببینم.

واقعا شهدا زنده اند...

واقعا مارو میفهمند و به احوال ما آگاهند...

من از شهدای گمنام ، حاج احمد رو خواستم و تو خوابم حاج احمد رو سر مزار شهدای گمنام دیدم....

فهمیدید چی شد؟ منظورو گرفتید؟؟؟

ای کاش مارو بیش از این دریابند، ای کاش من رو هم اربعین راهی کربلا کنند...

تابحال کربلا نرفتم، خیلی دلم میخواست امسال رو برم راهپیمایی اربعین...

خدایا خودت منو ببر کربلا

یا امام حسین، بطلب...

عزیران برام دعا کنید...

دوست دارم کربلایی شم و زیارت با معرفت داشته باشم

الهی آمین

حاج احمد، دوستت دارم. هم به خوابم بیا هم به بیداریم




عزیزان اگر کسی رو میشناسید که خواب تعبیر میکنه، تو کامنتام شماره یا طریق دسترسی بهش رو بگید. ممنون ازتون





نوع مطلب : روز نوشت ها و دل نوشته ها، شعر ها و عاشقانه ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 6 آبان 1397
دختر کاغذی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر