زندگی کاغذی
یادداشت های یک دانشجوی مهندسی
درباره وبلاگ


سلام
این وبلاگ روزنوشت های یک دانشجوی مهندسی هستش.هرچی که خوشم بیاد و دوست داشته باشم اینجا میذارم. شماهم برام نظر بگذارید.ممنون ازتون.
وبلاگ هایی که تبلیغاتی باشند لینک نمیشن ، نظرات تبلیغاتی هم تایید نمی شن.
امیدوارم دیدن این وبلاگ بهتون احساس خوبی بده.

مدیر وبلاگ : دختر کاغذی
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

الان نشستم تو کتابخونه که درس بخونم، فردا امتحان دارم. این چند وقته آنقدر گوشیمو چک کردم و از این پیام‌رسان رفتم به اون پیام‌رسان که هم دارم روانی میشم هم دارم کور میشم. دائما هم سعی می کنم خودمو قانع کنم که بابا جان کسی به تو پیام نداده، به پیر به پیغمبر کسی بهت پیام نداده. ولی هنوزم طبق عادت قدیمیم، منتظر پیام احمدم....

همون احمدی که دیگه از یه جایی به بعد برام شد همون فاطمه ی سابق، نه احمد خودم....

همون فاطمه ی بی احساسی که در عوض همه ی عشق و محبت که بهش داشتم، ازش بدجور تو دهنی خوردم. همون آدمی که باعث شد من دیگه محبتم نسبت به دیگران با حساب و کتاب باشه نه بی دریغ و بی چشم داشت. همون آدمی که تا حد زیادی وابستگیم رو بهش کم کردم و مثل قبل عطش عشقشو تو وجودم ندارم....

همون آدمی که به من فهموند، به آدما در حد ظرفیتشون اهمیت بدم نه در حد مرام خودم.


اشکال نداره، بعضی وقتا تو دهنی خوردن هم خوب و لازمه، تا بیشتر قدر آدمای با وفا و با مرام زندگیمونو بدونیم و یه بازنگری نسبت به آدمای دور و برمون دا داشته باشیم تا کلاه سرمون نگذارند.

اون احمدی که عاشقش بودم دیگه برام شد فاطمه، تو گوشیم و تمام پیام‌رسان هام اسمش رو احمد سیو کرده بودم. ولی چند روز پیش همه رو عوض کردم و بجاش اسم و فامیل خودشو نوشتم. و چقدر این رسیدن به این مرحله سخت بود برام...

بعضیا یه کاری با آدم می کنن، که وجودشون میشه یک بغض سنگین تو گلو، بعد آدم شر شر اشک میریزه که اون بغض خفش نکنه، این اشک ها در حقیقت محبت و وجود اون آدمه که داره این شکلی دفع میشه. من هم بعد اون مشاجره ای که باهم داشتیم و بعد اون حرفایی که بهم زد، خیلی اشک ریختم، این اشک ها همون اشک هایی بودند که احمد رو دفعش کردند...

چند روز همش گاه و بی گاه گریه ام می‌گرفت. این گریه هام برای خودم خیییلی عجیب بود. آخه من هیچ وقت آدم نازک نارنجی نبودم. هیچ وقت نمی نشستم الکی برای چیزی گریه کنم. پیش نمی اومد که مشکلات، اشک منو در بیارن. اصولاً قوی تر و محکم تر از این حرفا بودم. حالا چِم شده بود؟؟؟؟ چرا آنقدر عاشقانه ،احمد رو دوست داشتم؟

چرا یهویی دوست داشتن احمد، آنقدر من رو لطیف و حساس کرده بود که به همین راحتی گریه میکردم؟ ضعیف شده بودم یا لطیف؟ دوستم می‌گفت داری حساسیت های زنانه پیدا می کنی...

عجیب بود، خیلی عجیب بود، من که به هیچ کس نمی‌گفتم دوستت دارم، چپ و راست به احمد می گفتم دوستت دارم و عاشقتم. تا این که تو همون مشاجره، احمد بهم گفت تو من رو دوست نداشتی، بلکه فقط جذبم شدی... دوست داشتن اگر بخاطر خدا باشه، آدم بعدش احساس پشیمونی نمی کنه و سر طرفش منت نمی‌ذاره...

این حرفش و چندتا حرف دیگه اش خیلی منو سوزوند، از ته قلب سوختم و خیلی ام حرصم گرفت. اصلا حرفاش رو یه جوری تنظیم میکرد که با تمام توانش دلم رو بشکنه و حرصم رو دربیاره...

خیلی نامرد بود، من کی سرش منت گذاشتم؟ آخه بی انصاف، اون همه محبت و علاقه ی من به تو، نتیجش این بود که بگی دوستم نداشتی و جذبم شدی؟؟ مگه تو آدم نیستی؟ چرا اینجور میکنی؟ چرا تمام توانت رو گذاشتی که خوردم کنی؟؟

بعدشم خودش اومد پیش قدم شد که آشتی کنیم، گفت بخاطر خدا و دل امام زمان علیه السلام، نمی‌خوام باهم قهر باشیم...

احساس می کردم که یک معذرت خواهی بزرگ به خودم بدهکارم بخاطر احساساتی که صرف آدمای اشتباهی کردم...

حس میکردم آشتی کردنش هم بویی از دوستی و محبت نداره، صرفا فرمالیته است برای رسیدن به منافعش، احتمالا منافعش معنوی بودند.

من هم فرمالیته باهاش آشتی کردم. ولی به طور واقعی و قلبی دوست داشتم من رو ببخشه و ازش عذر خواهی کردم. هر چند اون باید عذر خواهی میکرد . ولی مهم نیست. من دوست ندارم کسی ازم دلخور باشه.

بعد اون قضیه، هرچند بازهم دوستش داشتم ولی دیگه بهش نگفتم دوستت دارم.

تو همون چند روزی که در حال دعوا بودیم، خودش می‌گفت خواب دیدم بهم اس ام اس دادی که دیگه بهت نمی‌گم دوستت دارم، بجاش برات صلوات می‌فرستم. می‌گفت تو خواب خیلی ذوق کرده از این بابت و خوشحال شده.

منم تصمیم داشتم دیگه بهش نگم دوستت دارم، هرچند با وجود زخم هایی که ازش خورده بودم باز هم دوستش داشتم. من آدم متنفر بودن نیستم... اینم یکی از اشکالات منه شاید.

داشتم میگفتم. دیگه بهش نگفتم دوستت دارم، بجاش براش صلوات می‌فرستادم.

ضربه ای که ازش خوردم خیلی برام سخت بود. مخصوصا که اصلا اولش از یه مسئله ی مسخره دعوامون شروع شد. روزهای اول هضم جدایی ازش، برام خیلی دردناک و مشکل بود. ولی به خودم میگفتم تو باید همون دختر مغرور و محکم سابق بشی، نباید کم بیاری. نباید بذاری احساست به عقلت غلبه کنه. باید عاقل تر باشی.

دیگه باهاش سرسنگینی تر و معمولی تر از قبل رفتار میکنم. مثل خودش که آدم رو خیلی تحویل نمیگیره منم دیگه الکی قربون صدقش نمی‌رم. قدر احساس و عاطفه ی آدمو نمی فهمه...

به تدریج چت هام باهاش کمتر و کمتر شد. تا الان که دو روزه، جز چندتا جمله که انگشت شمارن، براش پیام دیگه ای نفرستادم. باورم نمیشه، چجور شد که من دیگه باهاش چت نمی کنم؟؟؟ این همون آدمی بود که من خیلی اوقات حتی ۲ساعت، بی وقفه باهاش چت میکردم؟ اره ، همون آدمه. الان دیگه جواب سوالایی که ازم پرسید رو هم نمی‌دم... چه اهمیتی داره درباره ی من بدونه؟ من که براش مهم نیستم...


قضیه اش خیلی طولانی و مفصله، خیلی حرف برای گفتن دارم. ولی دیگه نه شماها حال خواندنش رو دارید و نه من فرصت نوشتن.


برای امتحاناتم دعا کنید . ببخشید اگر اوقاتتون رو تلخ کردم. معذرت می‌خوام.

یاعلی






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 29 خرداد 1397
دختر کاغذی
سه شنبه 29 خرداد 1397 05:01 ب.ظ
موجودات عجیبی هستید شما دخترها
دختر کاغذیخخخخخ، چی بگم والا
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر