تبلیغات
زندگی کاغذی - به دلدار من بگو...
 
زندگی کاغذی
یادداشت های یک دانشجوی مهندسی
درباره وبلاگ


سلام
دختری هستم که تو دبیرستان رشتم انسانی بود ولی سال پیش دانشگاهی تغییر رشته دادم و با این که فوق العاده سخت بود و نشدنی به نظر میرسید، اومد م رشته ریاضی تا به آرزوهام برسم.
الان دانشجوی مهندسی ام و اینجاهم جاییه برای نوشتن احوالات، روزمرگی ها و تراوشات ذهنیم.
ممنون میشم ازتون اگر برام نظر بنویسید چون من نظراتتون رو خیلی دوست دارم.
امیدوارم از اومدن به این وبلاگ احساس خوبی داشته باشید و حتی شده برای چند لحظه از دنیای پرهیاهوی اطرافتون فاصله بگیرید.

مدیر وبلاگ : دختر کاغذی
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

این پست طولانیه یکم. ولی ارزش خوندن داره.


تاریخ بیشترین بازدید وبلاگم مربوط میشه به 8 اسفند که پست (آدمک آخر دنیاست) رو گذاشته بودم.
اون روز، تاریخ شهادت شهید حسین خرازی هست. اون موقع ها حتی فکرشم نمی کردم که تا کمتر از دوماه دیگه یه جوری تشنه ی دیدنش میشم که روز و شبم قاطی میشه.
همه چیز از اون وقتی شروع شد که احمد خواب شهید خرازی رو دید. احمد دوست خیلی صمیمی دوران دانشجوییمه. اسم واقعیش فاطمه است ولی به یه دلیل خاصی من بهش میگم احمد.کسی بود که واقعا عاشقش بودم. خیلی احمدو دوست داشتم و دارم. میتونم بگم تو کل عمرم اون بهترین دوستمه. و همچنین معنوی ترین دوستم. کسی که وقتی میبینمش یاد شهدا میافتم. خیلی دوستش دارم.خییییلی.
 از اسفند ماه96  ثبت نام سفر راهیان نور شروع شده بود. احمد دو ترم بود که فارغ التحصیل شده بود. دانشگاه هم فقط دانشجوهای خودش رو میبرد راهیان. بخاطر همین هم احمد علی رغم تقلای خیلی زیادش نتونست بیاد. طفلک خیلی از این بابت سوخت و ناراحت شد. مخصوصا که پدر بزرگش هم تازه فوت کرده بود و اون موقع واقعا از نظر روحی به این سفر احتیاج داشت. ولی هرکاری کردیم و هرچی پرسیدیم و اصرار کردیم نشد که نشد...
 تا این که من رفتم ولی اون موند. تو سفرم همش یادش بودم. هرجا میرسیدم براش دعا می کردم. تا این که رسیدیم شلمچه. من اونجا شروع کردم به صحبت کردن با شهدا علی الخصوص شهید خرازی و شهید یونس زنگی آبادی. بهشون گفتم که: من راه و رسم زندگی  وبندگی رو بلد نیستم ولی شماها تو بندگی کردن اوستا بودید. اصولا وقتی کسی چیزیو بلد نیست میره پیش یه اوستا و شاگردی میکنه و یاد میگیره.شماهاام برای من اوستا باشید و راه زندگی کردن و بندگی کردن رو یادم بدید...
نمیدونستم این حرفم انقدر زود جواب میگیره و چه اتفاقی تا چند روز آینده می افته...
اتفاقی که من رو عاشق یکی کرد...
خلاصه این که سفر تموم شد و من برگشتم. تو ایام عید بود که یه شب تو تلگرام احمد اومد و برام تعریف کرد که آخرای اسفند یک خوابی دیده. خوابشو که تعریف کرد خیلی تعجب کردم چون اتفاقاتی که تو خوابش افتاده بود شبیه همون اتفاقاتی بود که تو راهیان برای من افتاده بود. خوابشو تعریف نمی کنم چون طولانی میشه. ولی گفت که خود شهید خرازی بهم گفت که خوابمو بهت بگم...
من اولش فکر کردم که تو خواب بهش گفت که برام تعریف کنه. ولی بعدش که اصرار کردمَ، فهمیدم که  نه، تو خواب نبود. تو همین بیداری بود.... خیلی شوکه شدم ولی از همونجا بود که شروع شد...












نوع مطلب : روز نوشت ها و دل نوشته ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 12 اردیبهشت 1397
دختر کاغذی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر