یادداشت های یک دانشجوی مهندسی

یک فروردین 97

نوشته شده توسط:دختر کاغذی
پنجشنبه 2 فروردین 1397-06:44 ق.ظ

دیروز اول فروردین 97 بود. اولین روز از بهار، و اولین روز از سال جدید، برای من چندان جالب نبود. چون تو مریضی و خواب گذشت.

روز قبل ترش، یعنی 29 اسفند 96، مامانم مهمون دعوت کرد برای شام. خاله هام و شوهرا و بچه هاشون و بابابزرگم خونمون بودن. چند روز قبلش که می خواست مهمون دعوت کنه، هرچی بهش میگفتم مادر من آخه کی دم سال تحویل مهمون دعوت می کنه؟ وجدانا بیخیال شو اون یه روزو. میخواییم بریم بعد سال تحویل دونفر بزرگترو ببینیم. فایده نداشت که نداشت.

می گفت: عه، اصن به تو چه ربطی داره؟ تو که کار نمی کنی. بده اول سالی برکت بیاد تو خونه و زندگی آدم؟ من پارسالم همین کارو کردم بابات بعدش کار پیدا کرد و بعد از چند سال از بیکاری در اومد.

خلاصه این که مهمونا اومدن و شام خوردن و رفتن. مهم که عاشششقققق مهمووونم (!)

ولی خوبیش این بود که دیگه اومدن و رفتن و خلاص شدیم. حالا مونده فامیلای بابام.

بخاطر این که اون شب مهمون داشتیم ، صبح فرداش خیلی خسته بودیم. برای همین هممون دیر بیدار شدیم. من یکی که تا حدودای ساعت 1و نیم ظهر خواب بودم. بعدم احساس سردرد و دل پیچه داشتم. حاضر شدیم و رفتیم خونه بابابزرگم. خونشون نزدیک خودمونه. یه نیم ساتی نشستیم و اومدیم بیرون. وقتی اومدیم بیرون ببخشیدا احساس تهوع داشتم. با این که مامانم شدیدا اصرار داشت حتما باید امروز رو همراهشون برم ولی وقتی دید اوضاع بحرانی شده گفت: بیا تورو میذاریمت خونه. گفتم: نمی خواد، خودم میرم. هیچی دیگه دم در کوچه ارشون خداحافظی کردم و کلید خونه رو گرفتمو برگشتم. اونام برنامشون این بود که برن به بزرگ ترای فامیل سر بزنن برا همین مامانم می گفت چون امروز میریم خونه بزرگا تو ام حتما باید باشی ، ولی من نتونستم برم دیگه. بعد این که برگشتم خونه چون حالم خوب نبود قشنگ گرفتم  چند ساعت خوابیدم. از حدودای ساعت 3و نیم یا 4 تا 7 خواب بودم. بیدار که شدم حالم بهتر بود. خیلی ام گشنم بود. غذای دیروزو گرم کردم و خوردم. بعدم کلاه قرمزی نگاه کردم و یه کم ام کتاب خوندم تا این که بقیه اومدن.

دوباره اوضاعم ریخته بود بهم. دل درد داشتم. از راهیان که اومده بودم سرماخوردگی داشتم. حالا اینم بهش اضافه شده بود. شام نخوردم دیگه. همین جوری تو رختخوابم بودم که حدودای ساعت 11-12 بود که دیگه گلاب به روی همگی  دو بار با قاصله حدود نیم ساعت حالم بهم خورد.

نمیدونم چرا مدتیه معدم اینجوری شده. همش حالت تهوع دارم. اَه....

خلاصه این که اینم از احوالالت ما تو شروع سال جدید...

امیدوارم بقیه سال خوب پیش بره.

عیدتون مبارک




 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

:درباره وبلاگ


:آرشیو


:پیوندهای روزانه


:نویسندگان


:ابر برچسبها






The theme being used is MihanBlog created by ThemeBox