تبلیغات
زندگی کاغذی - به شرط این که بخوابی
یادداشت های یک دانشجوی مهندسی

به شرط این که بخوابی

نوشته شده توسط:دختر کاغذی
چهارشنبه 2 اسفند 1396-01:39 ق.ظ

وقتی بچه بودم کنار مادرم می‌خوابیدم و هر شب یه آرزو می‌کردم. مثلاً آرزو می‌کردم برام اسباب بازی بخره؛ می‌گفت «می‌خرم به شرط اینکه بخوابی» یا آرزو می‌کردم برم بزرگترین شهربازیِ دنیا؛ می‌گفت «می‌برمت به شرط اینکه بخوابی». یه شب پرسیدم: اگه بزرگ بشم به آرزوهام می‌رسم؟ گفت «می‌رسی به شرط اینکه بخوابی». هر شب با خوشحالی می‌خوابیدم. انقدر خوابیدم که بزرگ شدم و آرزوهام کوچیک شدن. یه شب مادرمو خواب دیدم؛ پرسید «هنوزم شبا قبل از خواب به آرزوهات فکر می‌کنی؟» گفتم: شبا نمی‌خوابم. گفت «مگه چه آرزویی داری؟» گفتم: تو اینجا باشی و هیچ آرزویی نداشته باشم. گفت «سعی خودم رو می‌کنم به خوابت بیایم، به شرطی که بخوابی». چارلی_چاپلین


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

:درباره وبلاگ


:آرشیو


:پیوندهای روزانه


:نویسندگان


:ابر برچسبها






The theme being used is MihanBlog created by ThemeBox