زندگی کاغذی
یادداشت های یک دانشجوی مهندسی
پنجشنبه 19 بهمن 1396 :: نویسنده : دختر کاغذی
امروز چهارشنبه ۹۶/۱۱/۱۸ دو روز پیش یعنی دوشنبه, ختم پدر بزرگ دوستم بود. تو مسجدی که از خونمون دور بود و نزدیک دانشگاه بود. باخودم هی دو دوتا چهارتا میکردم و میگفتم بیخیالش، نمیخواد برم.چون اونم برای ختم مادر بزرگ من نیومد. ولی آخرش رفتم. رسیدم تو مسجد، دوستم منو پیدا کرد یهو بغلم کرد و های های شروع کرد گریه کردن. دلم براش می سوخت. من رو برد و پیش خواهراش نشستیم. آخرای مجلس بود دیگه. یه خورده صحبت کردیم. بعدم گفتم که قراره از این جا برم بیمارستان و جواب اکومری مامانم رو بگیرم‌. گفتم فقط تا ساعت ۶بازه . ساعت نزدیک ۵ عصر بود. بهم گفت خب اگه میخوای بری زود برو. دیر میشه ها. منم راه افتادم و اول با بی ارتی تا یه جایی از مسیر رو رفتم بعدم دربست گرفتم تا جلوی بیمارستان. دقیقه نودی رسیدم دیگه. جواب رو گرفتم و اومدم.خیلی راه رفته بودم. انقدر از پله های بیمارستان بالا و پایین رفته بودم که عضلات پشت ساق پام درد میکنه. جواب رو آوردم خونه و مامانم امروز بردش به دکتر نشون داد. از چیزی که میترسیدم، سرمون اومد. نتیجش برام قابل باور نبود. دکتر گفته که باید عمل کنی قلبت رو، اوضاعت بحرانیه...



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 19 بهمن 1396 09:10 ب.ظ
سلام.
ان شاءالله هر چه زودتر مامانتون خوب بشند.
دختر کاغذیخیلی ممنون
پنجشنبه 19 بهمن 1396 06:25 ب.ظ
با سلام و درود بر شما ، وبلاگی خوبی دارید

اگر می توانید به سایت من نیز سر بزنید

با تشکر از شما
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


سلام
این وبلاگ روزنوشت های یک دانشجوی مهندسی هستش.هرچی که خوشم بیاد و دوست داشته باشم اینجا میذارم. شماهم برام نظر بگذارید.ممنون ازتون.
وبلاگ هایی که تبلیغاتی باشند لینک نمیشن ، نظرات تبلیغاتی هم تایید نمی شن.
امیدوارم دیدن این وبلاگ بهتون احساس خوبی بده.

مدیر وبلاگ : دختر کاغذی
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :