تبلیغات
زندگی کاغذی - باید تا تهش رفت...
 
زندگی کاغذی
یادداشت های یک دانشجوی مهندسی
درباره وبلاگ


سلام
دختری هستم که تو دبیرستان رشتم انسانی بود ولی سال پیش دانشگاهی تغییر رشته دادم و با این که فوق العاده سخت بود و نشدنی به نظر میرسید، اومد م رشته ریاضی تا به آرزوهام برسم.
الان دانشجوی مهندسی ام و اینجاهم جاییه برای نوشتن احوالات، روزمرگی ها و تراوشات ذهنیم.
ممنون میشم ازتون اگر برام نظر بنویسید چون من نظراتتون رو خیلی دوست دارم.
امیدوارم از اومدن به این وبلاگ احساس خوبی داشته باشید و حتی شده برای چند لحظه از دنیای پرهیاهوی اطرافتون فاصله بگیرید.

مدیر وبلاگ : دختر کاغذی
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
منم دوست داشتم یك وبلاگ داشته باشم؛ مثل بقیه خاطراتم رو بنویسم توش. ولی روزگار داره به سمتی میبردم كه مجبورم لال شم. البته نقش تصمیمات خودمم كمرنگ نیست.... خیلیاش كار خودم بوده. بعضی وقتا با خودم میگم تو كه میدونستی این راهی كه میری ممكنه به كجاها ختم شه؛ پس چرا ترسیدی؟ بعد به خودم جواب میدم كه سنم كم بود؛ عمق مطلبو نمیفهمیدم. از بیرون به قضیه نگاه میكردم.... متوجه خیلی چیزا نبودم. نه این كه پشیمون باشما؛ نه. ولی یه جوری ام. مثل آدمی كه لب استخر ایستاده و شوق شیرجه زدن و پریدن تو آب رو داره ولی از طرفی هم وقتی عمق زیاد آبو میبینه تو دلش خالی میشه.... خیلی حالت عجیبیه این مرز باریك بین رسیدن و نرسیدن به هدف..... و این جورمواقعه كه از خودم عمیقا میپرسم من كی ام؟ چی میخوام؟ آیا واقعا همونی رو میخوام كه فكر میكنم میخوام؟ راهو درست اومدم؟ از كجا معلوم بقیه شو درست برم؟ و چندین سوال دیگه كه هجمه شون به مغزم باعث میشه مشتاق شم كه با شلیك یك تیر تو مخم خودم رو خلاص كنم.... حیف كه تابحال اسلحه دست نگرفتم.... عموم میگفت سربازیش رو كه سالهای اولیه ی بعد از جنگ بود؛ تو یكی از مناطق دور افتاده ی مرزی كه قبلا خط مقدم بوده میگذرونده میگفت خدا آدمارو امتحان میكنه. بعضیا تو این امتحانا میبازن. یكی از هم دوره ای هاشون یه پسر روستایی لاغر بود كه اصلا چهره ی خوبی نداشت. یه كم كه میگذره میفهمه كه پدر مادرش باهم اختلاف داشتن و جدا شدن. وضعیت مالیشون هم خیلی بد بوده. و این پسر برای گذران زندگیش آخر هفته ها میرفته كارگری میكرده و از درآمدش برای هزینه های یك هفتش استفاده میكرده. یك شب این پسر نگهبان شب بوده. نصف شب تو تاریكی و ظلمات بیابون یهو میبینن یه صدای تیر اومد.... میرن میبینن یه تیر زده تو قلبش.... سریع اورژانس بهداری میاد بالاسرش ولی اون اصلا به بیمارستان نمیرسه و تموم می كنه.... دوست دارم بدونم آدم هایی كه خودكشی می كنن اون دنیاشون چی میشه. دوست دارم بدونم آخر عاقبت خودم چی میشه؛ ولی این راهیه كه برای دونستنش باید تا تهش رفت....



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 6 بهمن 1396
دختر کاغذی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر