تبلیغات
زندگی کاغذی - آخه چرا؟ مگه تو دکتر نیستی؟
یادداشت های یک دانشجوی مهندسی

آخه چرا؟ مگه تو دکتر نیستی؟

نوشته شده توسط:دختر کاغذی
چهارشنبه 26 مهر 1396-12:40 ق.ظ

دو روز پیش از دانشگاه که برگشتم سر راهم رفتم دکتر , برا سوختگی دستم, دستم باند پیچی بود و کمی تا قسمتی باند چسبیده بود به محل سوختگی. آخه وقتی تو بی ار تی بودم و خواستم بازش کنم دیدم که یکمیش چسبیده به سوختگی دستم. آخر وقت بود, حدودای ساعت ۸/۵ شب, مطبش هم شلوغ بود.
 من از دکتر رفتن متنفرم کلا.
یعنی اگه سرما بخورم در حال مرگم باشم خودم حاضر نیستم برم دکتر, مگه این که مامانم بزور بفرستتم. مخصوصا از نشستن تو مطب و انتظار کشیدن واقعا بدم میاد. اونم مطب دکتر عمومی که همه سرماخورده و داغونن. ولی این دفعه با پای خودم اومده بودم چون میترسیدم که جای سوختگی بمونه و زشت بشه. بگذریم ....
اتاق تزریقات روبه روم بود. پرستار چاق و قد کوتاهی تند تند آمپول مردمو آماده میکرد و میرفت پشت پرده که تزریق کنه . بعدم فرد مورد تزریق لنگان میومد بیرون و میرفت. دیدن این صحنه ها برام حال بهم زن بود, تصمیم گرفتم تو گوشیم کتاب بخونم که حداقل انقدر به فضای اطرافم توجه نکنم و از اضطرابم کم شه. ولی نمیشد .....
یه بچهه رو مادرش برد اول تست پنی سلین, همش گریه میکرد بعدم نشستن کنار من. نوبت آمپولش شد, مامان باباش بزور بردنش تو اون اتاق کذایی و و اونم هی صدای گریه و فریاداش بلند تر میشد. تا این که تمامانش در رو بست که فرار نکنه, بعدم یا فاصله ۳_۴ دقیقه یه جیغ بنفش کشید که نشان از آمپول خوردن و دردش بود..... چند دقیقه بعدم اومدن بیرون.
 صدای گریش رو اعصابم بود, مخصوصا اون جیغ بنفشه, نمیدونم چرا من اضطراب داشتم درحالیه دیگران داشتن آمپول میزدن.
 خلاصه این که من مریض یکی مونده به آخر بودم, و بالاخره ملت رفتن و دکتره منو صدا کرد.
رفتم تو. سلام کردم, دکتره اصن سرشو بلند نکرد, خیلی بی حوصله بنظر می رسید, چشمش به دستاش بود که داشت زیر میز یه کاری میکرد, نشستم رو صندلی که دیدم داره پول می شمره. در حال پول شمردن بود که پرسید: مشکلتون چیه؟
گفتم:پنج شنبه دستم سوخت.
 دستم هنوز باند پیچی بود. پیش خودم گفتم: الان حتما میگه بازش کن.
ولی دیدم اصلا انگار نه انگار.....
یکمی تامل کرد و بالاخره پول شمردنش تموم شد. ظاهرا مقدار پولی داشت از بقیه پول ها جدا میکرد به مبلغ دلخواهش رسیده بود. پرستاره با خوشحالی اومد تو ,لباس پوشیده و آماده رفتن بود. دکتره حقوق اون روزش رو شمرد و داد بهش و پرستاره هم چشماش برق زد و بعد خداحافظی رفت.
تازه دکتره نیم نگاهی بهم انداخت و مشغول دارو نوشتن شد.
من کفم برید, یعنی اصلا یه نگاهم نمیخواست به جای سوختگی بندازه؟ حداقل محض رضای خدا ببینه سوختگیش درجه چنده؟ چجوریه؟ درسته تو توضیحاتم گفتم تاول زده و الانم باند یه خورده بهش چسبیده, ولی آخه دیگه علم غیب نداره که همین جوری بدون معاینه داره دارو میده......
حداقل یه نگاهی به دستم مینداخت که حس نکنم پول ویزیتم حروم شده آدم چیزی ام بگه به قشر محترم و زحمت کش پزشک بر میخوره, خب ببینید یه کاری می کنید که آدم......
اصلا بگذریم.
 بعدم گفت: که هر روز دستتو با سرم شستشو میدی و پماد میزنی و با باند و گاز میبندیش. باند و گازم خودت به مقدار لازم (عین برنامه آشپزی) از داروخونه بگیر. تا ده روز الی دو هفته همین روند رو تکرار کن.
 آقای دکتر عزیز, درسته که آخر وقته و سرت شلوغ بوده و حوصله ام نداری, ولی آخه من چه گناهی کردم!؟
 تموم شد و اومدم بیرون. همچنان از این حرکتش کف بر بودم. فک کنم دیگه ساعت ۹_۹/۵ بود. به سمت داروخونه میرفتم. تو این فکر بودم که دو روز پیشش تو دانشگاه اون پرستار مهربونه بهم گفت:سوختگی رو نباید بست, بذارش باز بمونه. حالا این دکتره میگه ببندش. رسیدم داروخونه و داروهامو گرفتم.فعلا مصرف می کنم تا ببینم چی.میشه. برام دعا کنید که جای سوختگیش نمونه..... الهی آمین



سید
چهارشنبه 26 مهر 1396 07:36 ب.ظ
سلام روح لطیف واحساس پاکتان ستودنی است الهی تاقیامت زنده باشید
R
چهارشنبه 26 مهر 1396 01:16 ب.ظ
سلام دوست عزیز امیدوارم ک دستتون خوب شده باشه خوشحال میشم ب وب من هم سربزنید
پاسخ دختر کاغذی : ممنون عزیزم
ملایر081
چهارشنبه 26 مهر 1396 01:05 ق.ظ
درود برادر گرامی
ابتدا باید بگم خوشحالم که وبلاگنویسای واقعی نابود نشدن.
اما در مورد ستتون بله من هم باور دارم که در شرایط کنونی مر م از نظر انصاف دچار کاستی و اعت شدند اما پزشکای خوبی هم داریم که در نقاط دور دست و شهرستان های محروم با کمترین پشم داشتی خدمت می کنند.
متاسفانه شانس شما بد بود و گرفتار پزشک کم وجدان و غیر حرفه ای شدید.
پاسخ دختر کاغذی : ممنون که وبلاگم رو دیدید, بله حرف شما درسته, بالاخره تو هر صنف و شغلی همه جور آدمی پیدا می شه دیگه.... نمیدوتن شاید به ظاهر بد شانسی بوده ولی در نهایت اتفاق خوبی بیفته
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

:درباره وبلاگ


:آرشیو


:پیوندهای روزانه


:نویسندگان


:ابر برچسبها



The theme being used is MihanBlog created by ThemeBox