تبلیغات
 زندگی کاغذی - بازگشت قهرمان

بسم الله الرحمن الرحیم

ببخشید این پست طولانیه آخه خواستم با جزییات تعریف کنم.

البته کلی ام از جزییاتش فاکتور گرفتم ولی بازم این قدر طول کشید دیگه. دیشب نصف شب خالم تو تلگرام پیام داد که فردا میری تشعیع شهید حججی؟ منم گفتم:ان شاالله. خلاصه بعد از چت کردن قرار شد که شوهر خالم, کلهی صبح که داره میره سرکار دخترخالمو بیاره خونه ما که با من بیاد. بعد از التهاب و جوشش درونی از این که قراره برم تشعیع حججی, خوابم برد, اونم دیر وقت. برای نماز صبح مامانم بیدارم کرد, نماز خوندم و دوباره خوابیدم, به این انتظار که دخترخالمم بیاد. دیشب با یکی از دوستای دبیرستانم قرار گذاشتم که اگر شرایطش جور شد و اومد ,قرار بذاریم و تو مراسم همو ببینیم. دیشب یه ویس گوش داده بودم از حاج حسین یکتا که میگفت با غسل زیارت بیاید تشعیع این شهید, چون امام زمان علیه السلام هم میان تو این مراسم...... برنامم این بود که غسل کنم و بعد برم. ساعت ۹:۱۰ بود که دوستم (ملیحه)زنگ زد و گفت:کجایی؟ گفتم:خونه گفت:بابا زودتر پاشو بیا,خیلی جمعیت داره میاد , اگه دیر کنی خیلی شلوغ میشه. بعدش سریع لباسامو برداشتم و خواستم برم حموم که بابامو دیدم. بعد حدود بیست روز برگشته بود خونه. باهاش سلام علیک کردم .بابام شهرستان کار می کنه و هر بیست روز یک بار میاد خونه و چند روز میمونه و میره. رفتم حمام و غسل زیارت کردم. حدود ۴۰ دقیقه طول کشید, اومدم بیرون و خواستم یه صبحانه سریع و مختصر بخورم که دوستم دوباره زنگ زد و گفت که یکی دیگه از بچه های دبیرستانمونم اومده و منتظر منن و دیر شده. گفت حاج صادق آهنگران خوند و تموم شد و صدای شهیدم پخش کردن,مراسمش تموم شده و تشعیعش مونده. منم بیشتر دوست داشتم به تشعیعش برسم. همون جا سریع لباسلباس پوشیدم و رفتم چاییمو با یه لقمه نون پنیر سر کشیدم و راه افتادم. با مترو رفتم . یه خانم نسبتا میان سال , با آرایش وحشتناک سوار شد و پرسید چرا انقدر شلوغه امروز؟ اون خانمایی که جلوش ایستاده بودن بهش گفتن :امروز تشعیع شهید حججیه. اصن زنه تو باغ نبود,نمیدونست جریان چیه و حججی کیه. :-\ که او ن خانما بهش گفتن :حججی مدافع حرم بود و چند وقت پیش شهید شد و خیلی معروفه..... اصن اون زنه نمیشناخت,عوضش شروع کرد به چرت و پرت گفتن و بی ارزش جلوه دادن کار مدافعای حرم..... خانمه که جلوش بود گفت: اون رفته جونشو داده..... این اصن گوش نمی کرد ,همین جور داشت حرف مفت میزد . اون حظه یاد این جمله افتادم: در نظر کسی که درکی از پرواز ندارد, هرچه اوج بگیری کوچک تر میشوی.... واقعا همین جوریه, یه عده بزرگی کار مدافعان رو نمی فهمن, متاسفانه این رو هم نمی فهمن که حداقل سنگ جلو راهشون نباشن یا اظهار نظرهای الکی نکنن..... رسیدم ایستگاه امام حسین علیه السلام. خواستم پیداه شم که یهو یه جمعیت وحشتناکی هجوم آورن داخل و ماهایی که میخواستیم پیاده شیم رو هم هل دادن تو. خلاصه هممون موندیم داخل. مترو پره پر شد , و دوباره راه افتاد. ماهم نتونستیم پیاده شیم. یه خانم مسن نزدیکم وایستاده بود تو جمعیت و گفت که میخواست پیاده شه و نتونسته, یک خانم جوون که تازه اومده بود تو, گفت: میخوای برای تشعیع شهید بری؟ اونم گفت :اره خانم جوونه گفت: نرو قربونت برم. بالا خیییییییلی شلوغه. اصن منا رو جواب کرده. انقدر شلوغه که داشتم خفه میشدم. فقط میگفتم یا مهدی نجاتم بده. شما همین قدر که تا اینجا اومدی و قدم برداشتی خودش برات ثواب نوشته شده. با این سن و قلب مریضت میری یه بلایی سرت میاد. تو گیر و دار این حرف ها بودیم که رسیدیم ایستگاه بعد و با بدبختی پیاده شدم. اونجاهم خیلی شلوغ بود, جمعیت داشت هجوم میاورد داخل قطار. همین جور که داشتم از پله های مترومیومدم بالا جمعیت مشکی پوش عزادار داشتن میومدن تو دهنه مترو. به ملیحه زنگ زدم و گفتم: امام حسین نتونستم پیاده,شم,دروازه شمرون پیاده شدم. اونم گفت منم تو جمعیت گیر افتادم و سعی میکنم برگردم. دوتامون میدونستیم که نمی تونیم همو ببینیم. داشتم تو خیابون میرفتم, خلاف جهت حرکت جمعیت بودم. اونا داشتن از امام حسین میرفتن به سمت میدون شهدا, ولی من میرفتم سمت امام حسین شاید ملیحه رو پیدا کنم. همین طور که داشتم تو خیابون میرفتم یهو یکی از دوستای صمیمی دانشگاهمو دیدم. اسمش فاطمه است ولی من صداش می کنم احمد :-), اونم به من میگه قاسم :-), حالا فلسفه شو تو پستای بعدی میگم. البته بهتره بگم اون منو دید و شناخت, چون خیلی وقت بود ندیده بودمش و یه عینک آفتابی گنده هم زده بود, برای من قابل شناختن نبود. اومد جلو و عینکشو برداشت تازه شناختمش, از دیدنش خییییییلی خوشحال شدم. چون واقعا دلم براش تنگ شده بود. خیلی دوسش دارم. دختر خیلی خوبیه. بهم گفت: بابا چرا داری این وری میری, باید بریم سمت شهدا, شهید رو میبرن اونجا برای تشعیع. تغییر مسیر دادم و باهاش رفتم. گفت خوارش اینا رفتن تو یه پاساژ نشستن که یه خورده خلوت شه و بتونن برگردن. خواهرش با دوتا بچه اومده بود. اونم میگفت در حد وحشتناک شلوغ بود. خلاصه باهم رفتیم و صحبت می کردیم. تا رسیدیم به شهدا. از بلندگوها هی میگفتن تجمع نکنید, حرکت کنید, تریلی حامل تابوت شهید ,تو جمعیت گیر کرده و نمیتونه بیاد, لطفا راه رو باز کنید,این شهیدو تا میدون خراسون میبریم, شمام میتونید تا اونجا برید. اینجا واینستید. ملیحه زنگ زد و گفت :منم دارم میام سمت شهدا, از بین.جمعیت در اومده بود بالاخره. منتظر موندیم همونجا. تا اینه گفتن تریلی داره میاد نزدیک. یهو دیدیم بطرز وحشتناکی ملت دارن همو هل میدن و جمعیت داره میاد,سمت عقب, اصلا زن و مرد باهم قاطی,شده بود. فقط,فشار جمعیت بود که همه رو به سمت عقب پرت میکرد. اومدیم عقب تو و ننتظر بودیم که دیدیم تریلی پیچید تو یه خیابون دیگه. خیلی ناراحت شدیم و تعجب کردیم. مردم میگفتن این طرف انقدر آدم زیاد بود نتونست بیاد ,واس همین رفت اون یکی خیابود. اه چقدر دپرس و ضایع شدیم :-\ نمید وایستاد, یعنی انقدر جمعیت زیاد بود که داشت مارو با خودش میبرد. تصمیم گرفتیم بریم تا به مترویی جایی برسیم و برگردیم. ولی دیدیم با این جمعیت وحشتناک اصلا تو مترو جا نیست, باید صبر میکردیم که یه مقدار از حجم جمعیت کم شه و بعد بریم. دوستم گفت:بریم یه جایی پیدا کنیم و نماز بخونیم. سر راه دیدیم یه تابلو زده که به طرف مسجد. رفتیم مسجد. اونجام انقدر شلوغ بودنمی شد رفت تو و نماز خوند. داشتن نماز جماعت میخوندن, تازه اذان گفته بود. بیرون منتظر موندیم که نمازشون تموم شه. خواستم تو این فاصله برم وضو خونه وضو بگیرم. برای رفتن به سرویس بهداشتی باید از سمت مردونه رد می شدیم. با احمد رفتیم سمت سرویسا دیدیم اونجام غلغله است.دوباره اومدیم تو خیابو وایستادیم. تا نماز تموم شد و جمعیت اومد بیرون و ما رفتیم طبقه بالا مسجد برای نماز. خواستم با آب معدنی تو کیفم وضو بگیرم ولی دیدم آستینای مانتوم بالا نمیاد, ناچارا مانتومو در آوردم , آب معدنی رو بر داشتم و اومدم تو پاگرد پله ها و یه وضوی سریع و کم آب گرفتم که زیر دستم خیلی خیس نشه. رفتم تو مسجد نماز خوندیم و راه افتادیم به سمت مترو. خیلی خلوت تر شده بود. تو این فاصله که حدودا نیم ساعت یا بیشتر طول کشیده بود بیشتر حجم جمعیت رفته بودن. سوار مترو شدیم و برگشتیم, وسط راه که راهمون از هم جدا شد, من و احمد از هم جدا شدیم و اومدم خونه.




طبقه بندی: روز نوشت ها و دل نوشته ها،
برچسب ها: شهید حججی، شهید، تشعیع شهید حججی،
تاریخ : پنجشنبه 6 مهر 1396 | 02:59 ق.ظ | نویسنده : دختر کاغذی | نظرات


  • paper | sales رپورتاژ | قیمت رپورتاژ آگهی
  • خرید رپرتاژ آگهی | sales رپورتاژ آگهی