تبلیغات
زندگی کاغذی - خیلی دیره....
یادداشت های یک دانشجوی مهندسی

خیلی دیره....

نوشته شده توسط:دختر کاغذی
یکشنبه 2 مهر 1396-11:26 ب.ظ

نمیدونم چرا نمیتونم با احساسات خودم کنار بیام همواره تو زندگیم با تودم مشکل داشتم, با سیاهی و سردی درونم. با این درونی که مثل فضا خالی و سیاهه و من توش معلقم. خستم از خودم. از این که نمیدونم چمه, سالهاست این جوریم. انقدر سردم که حتی نمیتونم گریه کنم. راحت گریه کردن نعمتیه واسه خودش. اونایی که نمی تونن گریه کنن خیلی بهشون سخت میگذره. عین من. سردم ,سردم, سردم. نمی دونم از این همه سردی درونی به کجا پناه ببرم و این بی عاطفگی رو چطور تمومش کنم....... خدایا کمکم کن . خودت میدونی از خودم خستم دیگه دوست دارم نباشم دوست دارم برم به لامکان به جایی که نیست از خودم بدم میاد از این همه بی احساسیم. خستم خدایا خستم.... چرا نمیتونم نزدیکانم رو از ته دل دوست داشته باشم؟ چرا؟ مگه من نفرین شدم؟ چرا نمیتونم با دنیای بیرون خودم رابطه برقرار کنم؟.... حیف از این زندگی که انقدر برای تموم شدنش لحظه شماری میکنم....




 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

:درباره وبلاگ


:آرشیو


:پیوندهای روزانه


:نویسندگان


:ابر برچسبها



The theme being used is MihanBlog created by ThemeBox