زندگی کاغذی
یادداشت های یک دانشجوی مهندسی
درباره وبلاگ


سلام
این وبلاگ روزنوشت های یک دانشجوی مهندسی هستش.هرچی که خوشم بیاد و دوست داشته باشم اینجا میذارم. شماهم برام نظر بگذارید.ممنون ازتون.
وبلاگ هایی که تبلیغاتی باشند لینک نمیشن ، نظرات تبلیغاتی هم تایید نمی شن.
امیدوارم دیدن این وبلاگ بهتون احساس خوبی بده.

مدیر وبلاگ : دختر کاغذی
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
سلام به وبلاگ من خوش آمدید
اگر نظری داشتید بزام بگذارید ولی نظرات تبلیغاتی تایید نمیشن.خودمم نمیرم لینکشونو نگاه کنم.
پس به هیچ عنوان تبلیغات فروشگاه های اینترنتی ؛سایتای تبلیغاتی و.... برام پیام نگذارند.
ولی از خوندن و لینک کردن وبلاگ های شخصی یا آموزنده استقبال میکنم. ممنون ازتون.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 27 دی 1395
دختر کاغذی

به نام خدا

من حسود نیستم، فقط بعضی وقتا خودم رو با اطرافیانم مقایسه می کنم و دلم برای خودم میسوزه...

مثلا وقتی خودمو با خواهرم مقایسه می کنم خیلی دلم میگیره... نه این که بهش حسودی کنم. بالاخره اون خواهرمه، من دوست دارم خوشبختیش رو ببینم.

خواهرم امسال میره کلاس دهم (همون دوم دبیرستان زمان ما). و انتخاب رشته داره. طبق علاقه اش رشته ی تجربی رو انتخاب کرد. خودش دوست داره ان شاالله در آینده پزشک بشه. خیلی ام خوب..

خیلی راحت و بی دردسر انتخاب رشته کرد، نه کسی بهش توهین کرد، نه تحقیرش کردند و نه سرکوبش کردند و اعتماد بنفسش رو له کردند.

خیلی راحت و بی دغدغه درباره برنامه های آیندش و تصمیماتش صحبت می کرد و بقیه ام تشویقش می کردند. پدر مادرمم خیلی پشتش هستند و باهاش موافق اند و براش کلی آرزو دارند.

هرچی که لازم داره براش فراهم می کنند. بهش امید میدن و از الان به چشم یک خانم دکتر موفق نگاهش می کنند و یک آینده ی روشن و رویایی رو براش ترسیم کردند. یک مدرسه غیر انتفاعی خیلی نزدیک به خونمون ثبت نامش کردند. 14 میلیون براش شهریه دادند. مدرسه ی خیلی خوبیه با قبولی های کنکور خیلی خوب و برنامه ریزی عالی.  اصلا هم سرش منت نمیذارن که این همه داریم خرجت می کنیم. مدرسه اش شاید300 قدم هم فاصله نداره با خونمون ولی بخاطر این که بهش فشار نیاد، مامانم بعضی روزا با ماشین میبردش. کلاس زبانش هم نزدیکه به ما، ولی اونم خودش نمیره، مامانم با ماشین می بردش.

خلاصه این که خداروشکر یک شرایط ایده آل براش فراهم شده که خوب درس بخونه و به آرزوهاش برسه.

حالا من اونو که میبینم یاد اون زمانایی میفتم که هم سن الان خواهرم بودم، یادآوری اون خاطرات چقدر برام تلخه....

من کلاس دوم دبستان بودم که بخاطر شغل پدرم (پدرم مهندس عمرانه) از تهران رفتیم یکی از شهرستانای خخخیییییلی دور افتاده و داغون شرق کشور. جایی نزدیک مرز افغانستان. من خیلی دلتنگ فامیلامون می شدم . علی الخصوص مادربزرگ خدابیامرزم و یکی از خاله هام که اون موقع ها خیلی مهربون بود.خیلی اوقات مخفیانه براشون گریه می کردم. نمیذاشتم کسی بفهمه دارم گریه می کنم. وقتایی که میومدیم تهران، و میخواستیم برگردیم، برام عین مرگ سخت بود. خییییلی گریه میکردم. با این که بچه بودم ولی واقعا بهم فشار میومد. من خیلی عاطفی بودم و دوری شون برام سخت بود. شاید کمتر کسی تو اون سن، همچین فشارهای عصبی سختی رو تحمل کرده باشه. از طرفی هم شهرستانی که ما توش بودیم، خیلی داغون وبی امکانات بود. برهوت خالی بود. شما فرض کنید تو کل اونجا اصلا پزشک متخصص وجود نداشت. اگر کسی مشکلی براش پیش میومد باید میرفت یه شهر دیگه که بزرگتر و مجهز تر باشه. همچنان دلتنگ مادر بزرگ و بقیه بودم ولی چون 6 سال اونجا بودیم و منم بخش عمده ای از کودکیم و اوایل نوجوانیم رو همونجا گذرانده بودم، دیگه به همه چی عادت کرده بودم.دوستای خیلی خوبی پیدا کرده بودم، حالا دیگه به اون شهرستان و آدماش وابسته شده بودم. مخصوصا که دوستامو خیلی دوست داشتم وبه شدت باهاشون اوکی بودم. اصلا بدون وجود اونا نمی تونستم درس بخونم. باهم رقابت خیلی شدید هم داشتیم و درس من هم عاااالی بود. یادمه کلاس اول راهنمایی معدل ترم اولم 20شد و معدل ترم بعدیم نزدیک 20. ولی همین قدر که معدلم 20 نشده بود داشتم خودمو می کشتم، چون همیشه معدلم 20 بود و همین یک بار بیست نشده بود. داشتم دق می کردم، اصلا برام قابل قبول نبود. همون سال یهویی برگشتیم تهران. یهویی من از همه دوستام جدا شدم و یهویی از یک شهر به یک شهر دیگه که خیییییییییییییییییییییییییییلی متفاوت تر بود اومدیم. مدرسه جدید که ثبت نام کردم هیچ کس رو نمیشناختم. برام وحشتناک بود. خیلی سخت بود این همه غریبی و این همه جدایی از همه دوستام. از طرفی جدا شده بودم و دور افتاده بودم،  از طرفی تهران از نظر فرهنگ و خیلی چیزای دیگه تفاوت های زیادی با جایی که ما بودیم داشت واز طرفی من خودم تو دوره نوجوانی بودم وخب طبیعتا حساس و دستخوش تغییر بودم دیگه...

می تونم به راحتی بگم هیچ وقت تو زندگیم هیچ شوکی برام مثل برگشتنمون به تهران نبود. هیچ کس حال اون روزهای من رو نمی فهمه. سعی نمی کنم خیلی دربارش توضیح بدم چون اگر کسی تجربه نداشته باشه اصلا نمی تونه درک کنه....

عملا ازاین تغییر بزرگ کپ کرده بودم، هنوزم اون آدم سابق نشدم... یه افت تحصیلی شدید کردم و این هم شد بدبختی جدید من...معدلم ترم اول سال دوم راهنمایی شد 18

هیچ کس هم نبود من رو از تنهایی دربیاره. حداقل یه ذره دلداریم بده و بعضی وقتا کمکم کنه. خانوادم اصلا براشون مهم نبود. بجای این که کمکم کنن با این همه تغییر و چالش وحشتناکی که برام پیش اومده بود کنار بیام، دائما بهم سرکوفت میزد و تحقیرم می کرد که چرا درست خوب نیست، چرا لباس پوشیدنت عین آدم نیست (انتظار داشت من تو مهمونی ها لباس های لخت یا تنگ و کوتاه بپوشم، منم اصلا زیر بار نمی رفتم، از لباس های زننده خوشم نمی اومد). به همه چیم گیر می داد. خیلی منزوی شده بودم. همشم  پدر مادرم سر موضوعات بیخودی باهام دعوا می کردن. خب منم آدم بودم. دختر بودم. نیاز به عاطفه و محبت داشتم. دلم میخواست رفتار خانواده یک جور دیگه ای باشه و من انقدر درد دوری و سختی رو تحمل نکنم. ولی انگار هیچ کس حالیش نبود. انگار خوششون میومد من رو خورد کنند و از تحقیرم لذت میبردن. یادمه یه بار مامانم اومده بود مدرسه پیش ناظممون ازمن کلی بد گفته بود که این درس نمی خونه و این حرفا ، اونم وسط کلاس منو کشیده بود تو دفتر و دعوام کرد. ناظممون خیلی لات و بد دهن بود. از فحش دادن به بچه ها هیچ ابایی نداشت....

اینا نهایت تلاش های مادرم بود برای آروم کردن من...

انقدر تو فشار بودم و سختی دیده بودم که وسواس شدید گرفته بودم. تو خونه با دمپایی راه میرفتم، به هیچ جایی دست نمی زدم دائما دست هام رو می شستم.

اطرافیان، علی الخصوص مادرم، عوض این که منطقی برخورد کنند و سعی کنند یه مقدار انیس و مونس روحم باشند، بدتر عذابم می دادند. همش مامانم بهم تیکه بار میکرد و می گفت تو دیوونه ای. هرچی دلش میخواست بهم میگفت، هرکاری دلش میخواس باهام میکرد. آخرشم همه چیو مینداختن تقصیر من و بهم میگفتن خودت ناسازگاری....



اگه شما خسته نمی شید ازنوشته ام ، بگید تا بعدا بقیه شو بذارم





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 7 مرداد 1397
دختر کاغذی

به نام خدا

من حسود نیستم، فقط بعضی وقتا خودمو با دیگران که مقایسه می کنم، دلم برای گذشته ی خودم می سوزه...

مثل همین الان که خودمو با خواهرم مقایسه می کنم و دلم به شدت برای گذشته ی خودم می سوزه...

خواهرم امسال میره کلاس دهم (همون دوم دبیرستان زمان ما). امسال انتخاب رشته داره و رشته تجربی رو انتخاب کرد، برحسب علاقه اش و این که دوست داره در آینده پزشکی بخونه.

خیییلی راحت و بی درد سر رشته اش رو انتخاب کرد. بدون حرف پس و پیش. بدون این که باهاش دعوا بگیرن. بدون این که کسی بهش توهین کنه. بدون اعصاب خوردی و اذیت. خییییلی راحت. خییلی خیلی راحت.

بعدم مامان و بابام تو یک مدرسه غیر انتفاعی نزدیک خونمون ثبت نامش کردن. یه مدرسه ی خیلی خوب و با برنامه و با قبولی های کنکور خوب.14 میلیون براش شهریه دادن. بدون این که سرش منت بذارن. بدون این که همش تو سرش بزنن.

از همین الان بهش روحیه و انگیزه میدن. به چشم یک خانم دکتر موفق نگاهش می کنن. و یک آینده ی خوب رو براش ترسیم کردند.

یاد خودم می افتم که میخواستم انخاب رشته کنم. چه جنجال وحشتناکی درست کردند برام. چقدر تحقیرم کردند.

خودم دوست داشتم برم رشته ی ریاضی. ولی مامانم معتقد بود که من بچه ی خنگ و کم استعدادی هستم، نباید برم ریاضی چون مغزم نمیکشه دروس ریاضی رو بخونم. پس باید برم انسانی. منم اصصصصصصلا انسانی دوست نداشتم. متنفر بودم از این رشته.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 7 مرداد 1397
دختر کاغذی

نشستم توی مترو، کتاب #خط_تماس تو دستمه و مشغول خوندنش هستم، چند دقیقه میخونم و چند دقیقه خونده هام رو تجسم می کنم و بهشون فکر میکنم...

یاد دیروز می افتم که همین ساعت تو مترو بودم، خسته و خواب آلود‌، روی اولین صندلی مترو نشسته بودم و سرم رو تکیه داده بودم به جداره ی صندلی و خوابم برده بود.چون شب ۲ ساعت بیشتر ،نخوابیده بودم. بیدار مونده بودم ، چون با دوستم دعوام شده بود. حرصم گرفته بود از دستش، برا همین دربارش با یکی که اون دوستمو نمیشناخت مشغول صحبت شدم. از این گفتم که این دوستم خیلی زود رنج و حساسه و دائما بهش بر میخوره.بخاطر حرکتی که امشب انجام داده از دستش به شدت حرصم گرفته و دوست دارم حالشو بگیرم. ازش خسته شدم و حتی دلم میخواد باهاش رابطه مو قطع کنم.

انقدر حرص داشتم که دوست داشتم برم هرچی تو دلم هست رو بهش بگم، بدون اهمیت به این که ناراحت میشه یا نه، بدون توجه به عواقب کارم، بدون توجه به این که دربارم چه فکری میکنه...

انقدر از دستش خونی بودم که سر درد گرفته بودم.

خلاصه این که نزدیکای ساعت چهار خوابدم و نزدیکای ۶ بیدار شدم...

هنوزم ناراحت بودم ولی نه به شدت دو ساعت پیش. هیچ کدوم از حرف هایی که میخواستم بگم رو نگفتم، فقط بلاکش کردم. تو ایتا و بله و گپ بلاکش کردم که دیگه ازش پیامی دریافت نکنم...

R: تموم شد، به همین راحتی دوستی چند ساله مون تموم شد.

حالا انگار اعصابم آروم تر بود

R: دیگه لازم نبود دائما گوشیم رو چک کنم ببینم پیام داده یا نه. به همین خاطر اعتیادم نسبت به گوشی خیلی کمتر میشه.دیگه نیست که آخر شب آنلاین شه و تا نصف شب باهاش چت کنم و بعدم بی خواب شم و از کارای فردام جا بمونم. حالا دیگه شب ها زود میخوابم. مثل دیشب که ساعت ۱۱ خوابیدم و خداروشکر امروز حالم خوبه.

امروز حالم خوبه، تو مترو نخوابیدم و ان شاالله سر کلاس هم بشینم خواب آلود نیست. : نشستم توی مترو، کتاب #خط_تماس تو دستم و مشغول خوندنش، چند دقیقه میخونم و چند دقیقه ،خونده هام رو تجسم می کنم و بهشون فکر میکنم...

یاد دیروز می افتم که همین ساعت تو مترو بودم، خسته و خواب آلود‌، روی اولین صندلی مترو نشسته بودم و سرم رو تکیه داده بودم به جداره ی صندلی و خوابم برده بود.چون شب ۲ ساعت بیشتر ،نخوابیده بودم. بیدار مونده بودم ، چون با دوستم دعوام شده بود. حرصم گرفته بود از دستش، برا همین دربارش با یکی که اون دوستمو نمیشناخت مشغول صحبت شدم. از این گفتم که این دوستم خیلی زود رنج و حساسه و دائما بهش بر میخوره.بخاطر حرکتی که امشب انجام داده از دستش به شدت حرصم گرفته و دوست دارم حالشو بگیرم. ازش خسته شدم و حتی دلم میخواد باهاش رابطه مو قطع کنم.

انقدر حرص داشتم که دوست داشتم برم هرچی تو دلم هست رو بهش بگم، بدون اهمیت به این که ناراحت میشه یا نه، بدون توجه به عواقب کارم، بدون توجه به این که دربارم چه فکری میکنه...

انقدر از دستش خونی بودم که سر درد گرفته بودم.

خلاصه این که نزدیکای ساعت چهار خوابدم و نزدیکای ۶ بیدار شدم...

هنوزم ناراحت بودم ولی نه به شدت دو ساعت پیش. هیچ کدوم از حرف هایی که میخواستم بگم رو نگفتم، فقط بلاکش کردم. تو ایتا و بله و گپ بلاکش کردم که دیگه ازش پیامی دریافت نکنم... تموم شد، به همین راحتی دوستی چند ساله مون تموم شد.

حالا انگار اعصابم آروم تر بود





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 3 مرداد 1397
دختر کاغذی
بسم الله الرحمن الرحیم

بالاخره بعد از مدت ها امام رضا علیه السلام طلبید رفتیم مشهد... البته این سفر مال حدود یک ماه پیشه ولی چون اصلا وقت و حال نداشتم پست بذارم، الان دارم می نویسمش
خداروشکر خیلی سفر خوبی بود. هم از نظر مادی و هم از نظر معنوی 
یا امام رضا ممنون که راحت اومدیم و برگشتیم. ممنون که طلبیدی...
با قطار رفتیم و با هواپیما برگشتیم. تو یک آپارتمان هم جا کرایه کردیم. سه شب موندیم. خداروشکر جامون بزرگ بود. از نظر نظافت هم بد نبود.
قبلا با ماشین خودمون می رفتیم. ولی الان من و خواهر برادرم بزرگ شدیم. دیگه تو آخرین سفرایی که با ماشین میرفتیم جامون خیلی تنگ بود. سخت بود تو ماشین اونقدر فشرده نشستن. همش چسبیده بودیم بهم دیگه چون جا نداشتیم. با یک عالمه باز و اساس. اونجوری خیلی خسته می شدیم و بهمون خوش نمی گذشت. 
این دفعه زیارت بهم چسبید. نمیدونم چرا ولی درکم بیشتر بود. شاید چون بزرگ تر شده بودم. شایدم چون قلبم آماده تر بود...
یک نامه هم تو حرم نوشتم. چهار صفحه شد. بعد انداختمش تو ضریح طبقه ی زیرزمین. تو اون نامه برای خیلی ها دعا کرده بودم. از جمله دوستم که قبلا صداش می کردم احمد ولی الان دیگه اسم خودش رو صدا می کنم. اسمش رو نوشته بودم تو نامه و دعاش کرده بودم. خودش چند روز پیش گفت که حاجتش برآورده شده و از بابت هم خوشحال بود هم عرفانی شده بود و بغض داشت. 
امیدوارم حاجتای خودمم برآورده شه. الان که نزدیک به یک ماه میگذره از زیارت مون، باز هم دلتنگ حرمم...
دوست  دارم باز هم برم مشهد...
دلم امام رضا علیه السلام میخواد
یا امام رضا باز هم بطلب لطفا...




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 1 مرداد 1397
دختر کاغذی

امروز روز دختر بود، روزی که در فضای مجازی، خیلی ها به جای تبریک گفتن به ما و یاد آوری خوشبختی ها و ظرافت ها و شیرینی هایمان، مارا تلخ کردند...

انگار خیلی ها نمی توانند خوشبختی زنان و دختران جامعه شان را تاب بیاورند

دایما به ما تلقین می کنند که شما محدودید، بدبختید، و تو ایران جایی برای پیشرفت شما نیست...

تمام خوشبختی ما را خلاصه کردند در عریان و برهنه بودن

تمام تفریح و آزادی ما را خلاصه کردند در رفتن به ورزشگاه و در دسترس مردها بودن...

چرا عده­ ای نمی توانند با حیا بودن ما را تاب بیاودند؟

چرا نمی توانند دختر بودن ما را تاب بیاورند؟

چرا نمی توانند پاکی های ما را تاب بیاودند...

تمام ذلت را منحصر به بانوانی می دانند که خانه دار هستند.

مادرانی که در خانه با بچه هایشان شاد هستند، و در کنار خانه داری، لذت بزرگ شدن فرزندشان را می چشند... اما نمی توانند این لذت را ببینند...

و بزرگ ترین پیروزی یک زن را برهنه بودن می پندارند

 سعی می کنند به همه بگویند زنان خانه دار عمرشان تباه است و استعدادهایشان در پس خانه داری و همسرداری خاموش می شود...

غافل از این که بزرگ ترین استعداد یک زن، مادر بودن است، بزرگ ترین دلخوشی اش هم پرورش فرزندانش که میوه ی عمرش هستند...

بزرگ ترین دلخوشی یک دختر، پاک بودن است...

اشک های شبانه  و بغض های کشنده ی روز، سهم دخترانی بوده که با برهنگی برای خود یک آزادی مجازی به وجود آوردند و بعد از این که برای جنس مخالفشان قابل دسترس شدند و زندگی شان را باختند، مزه ی تلخ تنهایی و رها شدگی را می چشند و تمام عمر در حسرت روزهای پاکی و نجابت شان می سوزند...

آری من به خود می بالم که مردهای زندگی ام باغیرتند، من را دوست دارند و روی من تعصب دارند و برای دفاع از من که ناموس شان هستم، جانانه می جنگند با هرکس که به من چپ نگاه کند...

من با همین چادر و همین حیا، خوشحال ترین دختر روی زمین هستم. من خیلی چیزها دارم که برهنه ها و بی حیاها ندارند، ملکه ی واقعی من هستم که هرکسی جرأت نگاه کردنش را ندارد...

آن آزادی که امثال مسیح علی نژاد و فمنیسم های دنیای غرب می خواهند به من تحمیل کنند، بوی تعفن می دهد...

می خواهند من خوشحال نباشم، برای هیچ مرد با غیرتی مهم نباشم، آزاد نباشم و به جایی برسم که احساس کنم تهی هستم و دیگر چیزی برای از دست دادن ندارم...

ولی به کوری چشم خیلی ها، من با حجابم موفق هستم، دلشاد هستم و ذوق و پاکی و لطافت دخترانه ام زندگی ام را زیبا می کند...

خدایا شکرت که من را یک دختر ایرانی آفریدی، معلوم نیست اگر در کشور دیگری بودم با آزادی پوشالی و تعفن برانگیزشان  بر سرم چه می آوردند...



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 24 تیر 1397
دختر کاغذی


( کل صفحات : 52 )    ...   5   6   7   8   9   10   11   ...