تبلیغات
زندگی کاغذی
 
زندگی کاغذی
یادداشت های یک دانشجوی مهندسی
درباره وبلاگ


سلام
دختری هستم که تو دبیرستان رشتم انسانی بود ولی سال پیش دانشگاهی تغییر رشته دادم و با این که فوق العاده سخت بود و نشدنی به نظر میرسید، اومد م رشته ریاضی تا به آرزوهام برسم.
الان دانشجوی مهندسی ام و اینجاهم جاییه برای نوشتن احوالات، روزمرگی ها و تراوشات ذهنیم.
ممنون میشم ازتون اگر برام نظر بنویسید چون من نظراتتون رو خیلی دوست دارم.
امیدوارم از اومدن به این وبلاگ احساس خوبی داشته باشید و حتی شده برای چند لحظه از دنیای پرهیاهوی اطرافتون فاصله بگیرید.

مدیر وبلاگ : دختر کاغذی
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
سلام به وبلاگ من خوش آمدید
اگر نظری داشتید بزام بگذارید ولی نظرات تبلیغاتی تایید نمیشن.خودمم نمیرم لینکشونو نگاه کنم.
پس به هیچ عنوان تبلیغات فروشگاه های اینترنتی ؛سایتای تبلیغاتی و.... برام پیام نگذارند.
ولی از خوندن و لینک کردن وبلاگ های شخصی یا آموزنده استقبال میکنم. ممنون ازتون.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 27 دی 1395
دختر کاغذی

از مظلومیت ما بچه اولا همین بس که ، داداشم وقتی فهمید تو دانشگاه ما اتوبوس چپ کرده، برگشته میگه: اگه تو ام سوار اون اتوبوس بودی، الان لپ تابت برا من بود⁦:-\⁩


یعنی میخوام بگم انقدر به ماها لطف دارند....

خدایا منو به خانواده واقعیم برسون....





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 7 دی 1397
دختر کاغذی

امروز نزدیکای ظهر از خواب بلند شدم. مردد بودم که همون موقع راه بیفتم و ناهار برسم دانشگاه یا تو خونه ناهار بخورم و بعد برم دانشگاه.

آخرای ترمه. امروزم بعد از ظهر دوتا کلاس داشتم پشت سر هم. هر دو هم آخرین جلسه شون بود.

به مامانم گفتم ناهار داریم؟ گفت آره. بعد به غذای یخ کرده ای که تازه از یخچال در آورده بود اشاره کرد که یعنی اون ناهارمونه. کلا ناهاره کم بود.

اومدم پای لب تاب که برم تو سایت کلاس زبان جهاد دانشگاهی که برم تعیین سطحش. قبلا ایرانمهر میرفتم. دوتا کتاب رو اونجا خونده بودم. منتها این ترم کلا سیستم کلاساش عوض شده. خیلی گرون شده. ماهی دویست و هشتاد تومن شده. این همه پول ندارم که بدم بهشون. تصمیم گرفتم که دیگه ایرانمهر نرم. بجاش برم جهاد دانشگاهی. امروز ظهر هرچی گشتم تو سایتش قسمت ثبت نام تعیین سطحو پیدا نکردم. تصمیم گرفتم دیگه بیخیال شم و برم دانشگاه وقتی برگشتم دوباره بگردم تو سایت و پیدا کنم.

 

رفتم و دیدم اون ناهاری که مامانم میگفت حاضره رو هنوز گرم هم نکرده و داره با تلفن حرف میزنه. خودش معتقد بود ناهار حاضره....

هیچی دیگه غرغر کنان همون غذای یخ کرده رو سریع خوردم. اصلا وقت نداشتم منتظر بمونم تا گرم شه. بعد نماز خوندم و سریع راه افتادم. نیم ساعت از رفتم گذشت. از بی ارتی پیاده شدم که برم سوار تاکسی شم. تو ایستگاه تاکسی دیدم که یه عالمه کبوتر دارند دونه میخورند و صحنه قشنگی بود.گوشیمو در آوردم که  ازشون عکس بگیرم. بعد این که عکس گرفتم دیدم دوستم چند بار زنگ زده و بعد پیام داده:

پیام اول: سلام خوبی؟ نگرانتم. کجایی؟ اتوبوس دانشگاه چی شده؟

پیامک دوم: کاغذی خوبی؟ چرا جواب نمیدی؟

پیامک سوم: کجایی؟؟؟

 

برام عجیب بود پیاماش. نمیدونستم چرا درباره اتوبوس پرسیده بود. درحالی که داشتم از وسط خیابون شریعتی رد میشدم زنگ زدم بهش. بلافاصله جواب داد. انگار منتظر بود. صحبت کردم.فهمیدم که تو دانشگاه اتوبوس چپ کرده و 7 نفر کشته و 28 نفرم مجروح شدن. تو اخبار گفته بود.

خیلی برام عجیب بود. رفتم نشستم تو تاکسی منتظر بودم تا مسافر بیاد و بریم. یه آقا هم جلو نشسته بود، راننده هم پشت فرمون بود. رگباری دوستام بهم زنگ میزدن که هم ببینم سالمم و هم بپرسن کلاسا چی میشه. همون چند دقیقه ای که تو تاکسی بودم یه عالمه با گوشی صحبت کردم.  فکر کنم اون سرنشین جلوو راننده سردرد گرفتن انقدر من حرف زدم.

خودمم نمیدونستم کلاسا تشکیل میشه یا نه.خلاصه فهمیدم کلاسا تق و لقه و از تاکسی پیاده شدم. همون موقع یه پسره اومد سوار شد. منم اصلا حواسم نبود پای اون بیچاره لای دره. درو محکم کوبیدم که بسته شه. یهو دیدم بسته نمیشه و فهمیدم پاش لای دره. خیلی خجالت کشیدم. معذرت خواهی کردم.

 

خیلی وحشتناک بود برام. هم من هم بچه های دیگه، همه ترسیده و بهت زده بودیم و دنبال اخبار. دوستام گفتن که دانشگاهو بستن و نمیذارن کسی بره تو. دانشگاه تعطیله. داشتم بر میگشتم. ولی همچنان با دوستام بهم دیگه زنگ میزدیم و پیام میدادیم و چت میکردیم که ببینیم بقیه سالمن یا نه و اینکه کلاسا تشکیل میشه یا نه.

فامیلامون شروع کردن به زنگ زدن و پیام دادن.

رسیدم خونه. زدم شبکه خبر و نگاه کردم. کانالای تلگرام اخبار و عکس های حادثه رو گذاشته بودند. خیلی وحشتناک بود. باورمون نمیشد به همین راحتی اتوبوس قراضه ی داخل دانشگاه ترمز بریده و چپ کرده و این همه آدمو به کشتن داده. چقدر برام تلخ بود. برای همه مون تلخ بود. خیلی وحشتناک بود. آخرین باری که انقدر تلخ بودم مال زمانی بود که پلاسکو آتش گرفت و آتش نشان ها زیر آوار بودن و ما منتظر خبر بودیم ازشون.

خدایی اتوبوس های دانشگاه خیلی قراضه اند. من دیروز سوار همین اتوبوسه شده بودم. انقدر قراضه بود که وقتی داشت سر پیچ از یک سربالایی بالا میرفت، احساس میکردم الانه که اتوبوس شروع کنه به عقب عقب رفتن و مضمحل شه...

نمیدونستم اون اتوبوس ارابه ی مرگه که فردا قراره سرنوشت چند نفر رو عوض کنه و یک سری هارو در ایستگاه ابدی پیاده کنه و بقیه رو هم ناقص کنه....

به این فکر میکردم که اگه من هم زود تر راه افتاده بودم و زود رسیده بودم دانشگاه، احتمال داشت که مسافر این ارابه مرگ باشم. چون امروز صبح هم مسابقه قرآن برگزار میشد و من هم از یک ماه پیش ثبت نام کرده بودم تو مسابقه. منتها این چند روزه با خودم گفتم که الان دم امتحان هاست و وقت و توان قرآن حفظ کردن ندارم. برا همینم صبح زود نرفتم و ترجیح دادم به کلاس های خودم اکتفا کنم.

چقدر برای مامانم غر زده بودم که چرا ناهارمو دیر دادی و دیرم شد، خب اگه ناهار حاضر نبود میگفتی من میرفتم همون دانشگاه و غذا میگرفتم. غافل از این که این دفعه دیر رسیدنم به نفعمه و حکمت زنده بودنم رو در پی داره.

اخبار چند بار دربارش گزارش داد. رهبر و بقیه ارگان ها هم پیام تسلیت دادند.

پیام تسلیت آقا برام عجیب بود. شاید چون خودم رو از جامعه ای حس میکردم که براشون تسلیت فرستاده. احساس میکردم این پیام متعلق به من هم هست.

خدا رحم کنه به هممون.

تقصیر این هاشمی رفسنجانی ملعون گور به گور شدست که رفته رو کوه دانشگاه ساخته. از قدیم میگن یه احمق یه سنگ میندازه تو چاه و هزارتا عاقل نمی تونند درش بیارن. حالا حکایت دانشگاه ماست که این هاشمی اسکل اونجا دانشگاه ساخته و حالا هزارتا عاقل نمیتونند گندکاری هاش رو جمع کنند.

 

ولی امروز چقدر برامون روز وحشتناک و عذاب دهنده ای بود. چقدر همه متاسف و داغون بودیم...

امیدوارم همه اونایی که فوت کردن رو خدا بیامرزه. و همه مصدومین به زودی شفا پیدا کنند. الهی آمین

 






نوع مطلب : روز نوشت ها و دل نوشته ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 5 دی 1397
دختر کاغذی

یلدا هم گذشت و تو نیامدی....

یلدای من شب سخت و تنهایی بود...

شب ها بیشتر به یادت می افتم، به یاد نبودنت...

و یلدا بلند ترین شب سال بود...

بلند ترین شبی که به یادت بودم

بلند ترین دلتنگی...

حتی حافظ هم انگار با من لج کرده بود

به نیت آمدن تو تفال میزدم

ولی فالم بی ربط می آمد

بیا و این نبودن هارا تمام کن...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 2 دی 1397
دختر کاغذی

من و این همه دلتنگی محاله محاله محاله....

لابد داری با ریتمم میخونی، خجالت نمیکشی ازسن و سالت؟ من دلم تنگه اون وقت تو با ریتم شاد میخونی؟؟





خدایا بهم رحم کن

خدایا بهم رحم کن

خدایا بهم رحم کن...

خدایا، یلدا هم داره از راه میرسه...

نزدیک ۹ ماهه به شدت منتظرشم...

خدایا، بهم رحم کن. بفرستش پیشم.

مُردم انقدر منتظرش موندم...

جگرم پاره پاره شد خب...

بمیرم برا اون مادرایی که بچشون مفقودالاثره، چقدر سختی میکشند...

چقدر انتظار سخته...





نوع مطلب : شعر ها و عاشقانه ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 28 آذر 1397
دختر کاغذی

امروز مصادف با سی آبان، تولدم بود و خدا نعمت وجود من رو در جمع شما قرار داد



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 1 آذر 1397
دختر کاغذی


( کل صفحات : 62 )    ...   2   3   4   5   6   7   8   ...