زندگی کاغذی
یادداشت های یک دانشجوی مهندسی
درباره وبلاگ


سلام
دختری هستم که تو دبیرستان رشتم انسانی بود ولی سال پیش دانشگاهی تغییر رشته دادم و با این که فوق العاده سخت بود و نشدنی به نظر میرسید، اومد م رشته ریاضی تا به آرزوهام برسم.
الان دانشجوی مهندسی ام و اینجاهم جاییه برای نوشتن احوالات، روزمرگی ها و تراوشات ذهنیم.
ممنون میشم ازتون اگر برام نظر بنویسید چون من نظراتتون رو خیلی دوست دارم.
امیدوارم از اومدن به این وبلاگ احساس خوبی داشته باشید و حتی شده برای چند لحظه از دنیای پرهیاهوی اطرافتون فاصله بگیرید.

مدیر وبلاگ : دختر کاغذی
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
سلام به وبلاگ من خوش آمدید
اگر نظری داشتید بزام بگذارید ولی نظرات تبلیغاتی تایید نمیشن.خودمم نمیرم لینکشونو نگاه کنم.
پس به هیچ عنوان تبلیغات فروشگاه های اینترنتی ؛سایتای تبلیغاتی و.... برام پیام نگذارند.
ولی از خوندن و لینک کردن وبلاگ های شخصی یا آموزنده استقبال میکنم. ممنون ازتون.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 27 دی 1395
دختر کاغذی

نمیگی اگه نباشی، دلم برات تنگ میشه؟؟

نمیگی آخه این دختر تنها ،کجا بره و سراغمو از کی بگیره؟

نمیگی من دوست دارم پیش هم باشیم؟

نمیگی من آرزومه تو رو ببینم؟؟

نمیگی من منتظرتم و منتظرم و همچنان منتظرتم؟؟؟

سه تاتون کنارم نیستید، سه تاتون مخاطب این حرف ها هستید ولی نیستید...

ای کاش آغوش سه تاتون به روم باز میشد...



بعدا نوشت: این مطلب رو وقتی نوشتم که دوستم رفته بود کربلا برا اربعین و من فوق العاده دلتنگش بودم. یکی از اون سه نفر دوستم بود. 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 9 آبان 1397
دختر کاغذی

میدونی، بعضیا وقتی از زندگیت میرن، روزهای اول جای خالی شون رو خیلی حس نمیکنی

کم کم که میگذره تازه جاهای خالی شون رو‌ تو‌زندگیت بیشتر میبینی....

بیشتر میفهمی که کجاها با تو‌بودن ولی احساسشون نکردی...

این جور دوست داشتن ها عمیق ترند...

دیشب درباره موضوعی به استادم ایمیل زدم، اون هم به صورت بک آدم ناشناس

امروز استادم جوابم رو داد، یهو هول کردم و استرس گرفتم

اولین کاری که به ذهنم رسید این بود که برم ایمیل استادو به دوستم نشون بدم و با اضطراب و هیجان ازش بپرسم که حالا چی جوابشو بدم؟؟


یهو یادم اومد دوستم نیست، رفته کربلا...

بدجوری احساس کمبود کردم...

امروز خیلی تو ذهنم بود، با این که خیلی دوستش دارم، ولی روز های اول نبودنش انقدر جای خالیش حس نمیشد، الان که چند روزه از نبودنش میگذره، بیشتر از دوریش داره دردم میاد...

عاشق این بود اربعین بره کربلا

منم همین آرزو رو داشتم

اون به آرزوش رسید ولی من نرسیدم

دارم یک کتاب میخونم، به اسم دیدم که جانم میرود

داستان دوتا دوسته به اسم مصطفی و حمید. دوتاشون کم سن و سال هستند که تو محل باهم دوست میشن و بعد مدتی میرن جبهه.

اوایلش حمید زیاد مصطفی رو تحویل نمیگرفت.

ولی مصطفی عاشق حمید بود، همش مهمونش میکرد و بهش غذا میداد، رو حرکات حمید دقیق میشد، وقتی حمید جبهه بود و مصطفی تهران، مصطفی از نبود حمید خیلی دلتنگ بود. وقتی حمید مجروح شد، مصطفی از دیدن درد کشیدن حمید، بیشتر از حمید درد می کشید....

حمید زیاد قدرشو نمیدونست

تا این که آخرش مصطفی شهید میشه و حمد سی ساله در حسرت بودن دوباره با مصطفی....

کتابشو بخونید، خیلی قشنگه...

مصطفی من رو یاد خودم میندازه، منم همونجوری عاشق دوستم هستم. هرچند دوستم اونقدرا عاشق من نیست... همونجوری رو حرکاتش دقیق میشم، همش گوشیمو چک میکنم ببینم آنلاینه یا نه، اگه مریض شه من بیشتر درد میکشم. گرون ترین هدیه ای که تابحال به دوست هام دادم رو به همین دوستم دادم. حاضرم مسیر طولانی و زیادی رو طی کنم تا به دیدنش برم.

وقتی که تهران نیست و مسافرته خیلی دلم براش تنگ میشه. دوست دارم وقتی بعد مدتها میبینمش بغلش کنم و ببوسمش ولی اون خیلی اهل این کارا نیست و بعضی وقتا پَسَم میزنه، وقتی بهش میگم دلم برات تنگ شده نمیفهمه. وقتی میگم دوستت دارم تیکه میندازه، دیگه خیلی وقته بهش نمیگم دوستت دارم، بجاش برای سلامتیش صلوات میفرستم...

مهم نیست، مهم اینه که من خیلی خیلی دوستش دارم و این محبت رو‌ خدا بهم داده. فقط ای کاش اونم یه ذره بیشتر تحویل میگرفت، یه ذره بیشتر قدر میفهمید. من مثل مصطفی پاک و عالی نیستم ولی جنس محبت و عشقی که به حمید داشت رو خوب میفهمم...

شاید یک روزی ما هم از هم دور شیم،نمیدونم دوستم حسرت دیدن من رو میخوره یا نه....

من که خیلی دلتنگش میشم و بهش فکر میکنم





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 7 آبان 1397
دختر کاغذی

سلام عزیز دلم

دیشب چهلمین نامه رو هم برات نوشتم..

باورم نمیشه، چهل تا نامه....

نامه هایی که هیچ وقت به هیچ آدرس خاصی ارسال نشد‌، فقط نوشته شد...‌

همه نامه ها بوی دلتنگی داشتند، ولی بعضیاشون سخت عاشقانه و شاعرانه بودند، انقدری که خودمم باورم نمیشد بتونم تا این حد عاشق باشم، تا این حد دلتنگ باشم و تا این حد شاعر...

از همه این ها که بگذریم، باورن نمیشه تا این حد بتونم صبور باشم که نبودنت رو تاب بیارم...

چجوری تابحال دق نکردم؟ چجوری تابحال زنده ام؟؟

به قول شاعر:

روزهاژ انتظار را گذراندیم و زنده ایم

ما را به سخت جانی خود این گمان مبود...


عزیز دلم، نور چشمم، آرام جانم

من بارها در خیالم تو در آغوش کشیده ام

بارها دست ها و پشانی ات را غرق بوسه کرده ام

و بارها آرزو کردم که ای کاش یک چای دونفره می نوشیدیم

آخر من خیلی به انتظارت نشسته ام...

بی تو نفس هام سخت و سنگینه

چقدر اشک هام رو از دیگران پنهان کنم؟؟؟

فکر میکردم اگر چهلمین نامه رو هم بنویسم و تموم شه، احتمالا بعدش تو بیای....

دیشب چهلمین نامه هم نوشته شد

ولی من امروز، روز بعد از چهلمین نامه رو هم بدون تو سپری کردم...

دلتنگی تا کی؟؟

خیلی دوستت دارم....



برای ح.ح





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 6 آبان 1397
دختر کاغذی

به نام خدا

سلام به همگی.

بچه ها یادتونه تو پست قبلی درباره شهدای گمنام دانشگاه مون نوشته بودم و گفتم که رفتم مزارشون؟

اون روز سر مزارشون که نشسته بودم باهاشون درد و دل کردم، بهشون گفتم که دلم برای حاج احمد تنگ شده و خیلی دوست دارم ببینمش و بغلش کنم.

منظورم از حاج احمد ، شهید احمد کاظمی بود. من بعد یه اتفاقی خیلی حاج احمد رو دوست دارم و بهش علاقه پیدا کردم و باهاش صمیمی شدم. واقعا دوست داشتم ببینمش. حاج احمد هم دوست صمیمی سردار سلیمانی بود و هم شهید حججی خیلی دوستش داشت و ازش الگو میگرفت. همسر شهید حججی میگفت ما حضور حاج احمد رو تو زندگی مون حس میکردیم. شهید حججی عااااشق حاج احمد بود...

خوش به سعادتشون...

از این درد و دلم با شهدا هنوز 24 ساعت هم نگذشته بود که صبح روز بعدش، خواب حاج احمد رو دیدم...

چقدر خوب بود. اولین بار بود که خوابشو دیدم.

خواب نسبتا مفصلی بود ولی نکته جالبش اینه که دیدم رفتم گلزار شهدای بهشت زهرا (واقع در بهشت زهرای تهران)، و دارم قبر یک شهدی رو میشورم.

حاج احمدم نشسته بود سر یک قبری که روش نوشته بود شهید گمنام....

حاج احمد نگاهمم نمی کرد چون من نامحرم بودم. مراعات میکرد. منم دنبال بهونه بودم که بمونم کنارش و باهاش صحبت کنم ولی خجالت کشیدم. چون اونم مرد نامحرم بود...

البته خوابم شرح مفصلی داشت و فقط همین قدر نبود.

ولی از خواب که بیدار شدم خیلی پشیمون بودم از این که چرا نفهمیدم اون فقط یک خوابه و تو خواب نرفتم حاج احمدو بغلش کنم...

فکر نمی کردم شهدای دانشگاه مون به این سرعت بهم حاجت بدن و به این سرعت خواب حاج احمدو ببینم.

واقعا شهدا زنده اند...

واقعا مارو میفهمند و به احوال ما آگاهند...

من از شهدای گمنام ، حاج احمد رو خواستم و تو خوابم حاج احمد رو سر مزار شهدای گمنام دیدم....

فهمیدید چی شد؟ منظورو گرفتید؟؟؟

ای کاش مارو بیش از این دریابند، ای کاش من رو هم اربعین راهی کربلا کنند...

تابحال کربلا نرفتم، خیلی دلم میخواست امسال رو برم راهپیمایی اربعین...

خدایا خودت منو ببر کربلا

یا امام حسین، بطلب...

عزیران برام دعا کنید...

دوست دارم کربلایی شم و زیارت با معرفت داشته باشم

الهی آمین

حاج احمد، دوستت دارم. هم به خوابم بیا هم به بیداریم




عزیزان اگر کسی رو میشناسید که خواب تعبیر میکنه، تو کامنتام شماره یا طریق دسترسی بهش رو بگید. ممنون ازتون





نوع مطلب : روز نوشت ها و دل نوشته ها، شعر ها و عاشقانه ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 6 آبان 1397
دختر کاغذی

تو تاکسی نشسته بودم، داشتم میرفتم دانشگاه، صبح زود بود، نزدیکای ساعت ۷، شایدم دقایقی بعد از ۷، نتمو روشن کردم و به بله و ایتا و تلگرام و اینستا سر زدم،


 دیدم دیشب دوستم برام یه پیام فرستاده بود تو ایتا، که من خوابم برده بود و ندیده بودمش. پیامو که خوندم اشک تو چشمام جمع شد، بغضمو‌ قورت دادم، آخه تو تاکسی نمیشد گریه کرد....


با خودم گفتم تو دانشگاه بهش فکر میکنم، و اگر شد گریه میکنم، فعلا باشه برا بعد...


رفتم دانشگاه، تا ظهر کلاس داشتم، بعدم نماز خوندم و ناهار خوردم و خواستم برم نمازخونه کتابخونه دانشگاه که بخوابم، خسته بودم، از ۴ صبح بیدار بودم، شبشم ۱۲/۵ خوابیده بودم، دوتا ام کلاس گذرونده بودم، دیگه بعد ناهار فقط دوست داشتم بخوابم تا کلاس بعدیم که ۴/۵ شروع میشد.


مقبره شهدای دانشگاهمون سر راه کتابخونس، رفتم اونجا. همیشه اون قسمت دانشگاه خلوت بود، کتابخونه و مزار شهدا همیشه خلوته، ولی نمیدونم چرا امروز اونجاها شلوغ بود. فکر کنم بخاطر جشنی بود که برای بچه های جدیدالورود گرفته بودن.جشنشون تو سالن همایش کتابخونه بوده.


مقبره دانشگاه که رفتم دیدم روی قبرهاشون گل های رز قرمز زرورق پیچ گذاشته شده. خوشحال شدم که کسایی اومدن و براشون گل گذاشتن. همون گل هایی بودند که به دانشجوهای جدیدالورود هم داده بودند. نیمدونم جدیدالورود ها خودشون گل هاشونون گذاشته بودن رو قبر شهدا یا مسئولین جشن گذاشته بودن.


دوتا دختر همون حوالی نشسته بودن روبروی هم و حرف میزدن و‌ یه پسره با صدای بلند آهنگ گوش میکرد، ظاهرا اعتقادی به استفاده از هندزفری نداشت...


ای کاش حداقل نزدیک شهدا آهنگ نمی گذاشت و حرمتشون رو حفظ میکرد...


معمولا کسی اونجا نیس ولی خب گفتم که امروز شلوغ بود و اون دور و برم آدم بود.


برای دو‌شهید گمنام دانشگاه فاتحه خوندم و داشتم باهاشون حرف میزدم که دیدم از روبرو چندتا پسر دارن میان که شهدارو زیارت کنند. از تیپ و سن و سالشون معلوم بود که تازه اومدن دانشگاه و ترم یکی هستند.


سریع خودمو جمع و جور کردم و از مزار شهدا پا شدم که تا اونا نرسیدن من برم...


رفتم کتابخونه، وارد نماز خونش شدم، اونجاهم شلوغ بود، در حالی که داشتم رو زمین دراز می کشیدم به یک دختری که نزدیکم بود گفتم چقدر امروز شلوغه, خبریه؟


اونم گفت بنظر منم امروز شروغه، نمیدونم چه خبره.


 دانشجوی ارشد حقوق‌بود، باهم یه مقدار صحبت کردیم و‌بعد هم نماز خوند و خداحافظی کرد و رفت.


منم سویشرتمو‌ بالش میکنم زیر سرم، مقنعه ام رو می کشم رو صورتم تا نوری که از پنجره های بزرگ و سرتاسری میخوره تو چشمام، اذیتم نکنه. پهلو به پهلو‌ میشم و به یاد همون متن میفتم... ولی انقدر خسته بودم که نفهمیدم چطوری خوابم برد....


آدم بعضی وقتا حتی وقت نداره که گریه کنه، حتی وقت نداره که راحت بغضشو تبدیل به اشک کنه...


خوابم برد. حدود دو ساعت خوابیدم. بعدش پا شدم رفتم به سمت دانشکده فنی یا همون دانشکده خودم.


آخرین کلاسم رو‌هم رفتم، و الان تو تاکسی ون نشستم و دارم بر میگردم خونه. دارم مطلب مینویسم که سرم رو میارم بالا و وانتی رو میبینم که پشتش نوشته: شهدا شرمنده ایم...


با حال من و متنی که دوستم برام فرستاده کاملا متناسبه...


 متنو اینجا براتون میذارم, بخونید شاید شما هم بغضتون گرفت...


امیدوارم وقت کافی برای گریه کردن داشته باشید...


این هم از متن:

تو عاشقی یا شهیدا عاشقن؟

حاج آقا ما عاشق شهیداییم ... بابا!!!



عاشق رو معشوق به خونه دعوت میکنه؟

یا معشوق عاشق رو به خونه دعوت میکنه؟ 

اصلا فهمیدی شهیدا عاشقت شدن؟



حاج آقا این حرفو نزن

این حرف خیلی گندس به دهن ما

ما، یعنی اونا مارو...

آقا از بی کسی عاشقت شدن


امام زمان به شهیدا گفت بچه ها  شما  (لتراب به مقدم ها) فدا شدید

می تونید برید چندتا جوون برا من پیدا کنید؟( لمستشهدین بین یدیه)



ما میخونیم شهیده تو بغل امام حسین جون داد

بچه ها میدونید امام زمان داره برا  بغلش آدم آماده میکنه؟

حیفه بمیری هااااا

خاک عالم بر سر بچه های این دور و زمونه که بمیرن

باید شهید بشن...

اونم مستشهدین بین یدیه بشن

بچه ها حیفه....





نوع مطلب : شعر ها و عاشقانه ها، روز نوشت ها و دل نوشته ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 16 مهر 1397
دختر کاغذی


( کل صفحات : 57 )    1   2   3   4   5   6   7   ...