زندگی کاغذی
یادداشت های یک دانشجوی مهندسی
درباره وبلاگ


سلام
دختری هستم که تو دبیرستان رشتم انسانی بود ولی سال پیش دانشگاهی تغییر رشته دادم و با این که فوق العاده سخت بود و نشدنی به نظر میرسید، اومد م رشته ریاضی تا به آرزوهام برسم.
الان دانشجوی مهندسی ام و اینجاهم جاییه برای نوشتن احوالات، روزمرگی ها و تراوشات ذهنیم.
ممنون میشم ازتون اگر برام نظر بنویسید چون من نظراتتون رو خیلی دوست دارم.
امیدوارم از اومدن به این وبلاگ احساس خوبی داشته باشید و حتی شده برای چند لحظه از دنیای پرهیاهوی اطرافتون فاصله بگیرید.

مدیر وبلاگ : دختر کاغذی
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
سلام به وبلاگ من خوش آمدید
اگر نظری داشتید بزام بگذارید ولی نظرات تبلیغاتی تایید نمیشن.خودمم نمیرم لینکشونو نگاه کنم.
پس به هیچ عنوان تبلیغات فروشگاه های اینترنتی ؛سایتای تبلیغاتی و.... برام پیام نگذارند.
ولی از خوندن و لینک کردن وبلاگ های شخصی یا آموزنده استقبال میکنم. ممنون ازتون.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 27 دی 1395
دختر کاغذی
امروز بعد مدتها با لبتاب اومدم وبلاگم. به منظور غبار روبی و راه اندازی مجدد وبلاگ.
خیلی وقته که دیگه جدی نمی نویسم.اما میخوام دوباره مثل سابق شروع به نوشتن کنم ان شاالله.
از بس که قبلا حرف های نگفته ی زیادی داشتم. میخواستم همه رو بیام بنویسم اما یا حالش نبود یا وقتش. هی نانوشته ها روی هم تلنبار شد تا این که سررشته ی کار و نوشتن توی وبم از دستم در رفت. از پارسال تابحال کلی اتفاقی مهم و غیر مهم و جور واجور برام افتاده که من درباره هیچ کدومش هیچی ننوشتم. قبلا یک جورایی معتاد بودم به نوشتن روزانه. تمام احساسات و اتفاقات رو ریز به ریز مینوشتم . این کار اوایلش برام مسخره بود و حکم وقت تلف کردن رو داشت اما کم کم دیدم داره شکل جدی به خودش میگیره و وبلاگم تبدیل شده به یک بیوگرافی و سرگذشت نامه ای که رازهای مگوی زیادی توش دارم. خیلی چیزهایی رو اینجا نوشتم که نتونستم به کسی بگم. جالبه که حرفام رو مینویسم و هزاران غریبه میخوننش ولی هین حرف هارو به هیچ آشنایی نمیشه گفت...
کی فکرشو میکرد یک روزی حرفامونو برای کلی آدم غریبه که نمیشناسیم شون بگیم؟
همچنان و روز به روز هم بیشتر ایمان میارم که وبلاگ از اینستاگرام و خیلی شبکه های مجازی دیگه بهتره. آرامشی که وبلاگ داره رو اینستاگرام و توییتر و غیره و ذلک ندارن...
اینجا خبری از عکس های پر زرق و برق نیست. همه چیز مکتوبه و کسایی که نوشته هات رو میخونن انگار برات بیشتر ارزش قایلند چون خوندن یک نوشته که به صورت خشک و بی هیچ عکسی به اشتراک  گذاشته شده جذابیت بصری کمی داره. 
همواره به این فکر میکنم که توی وبلاگم چقدر به خود واقعیم نزدیک ترم تا توی پیج اینستاگرامم. توی پیجم دوست و آَشنا و فامیل فالوم کردن و پیجی که همه آشناهات فالوت میکنن یک جورایی شبیه مجلس مهمونی میشه که باید به سبک خاصی رفتار کنی و جامعه پسند باشی...چون دیگران میبینندت و قضاوتت میکنند. اما وبلاگم رو هیچ آشنایی نداره. توش راحتم و بی دغدغه مینویسم و میگم و مردم هم برام کامنت میگذارند.
اینجا سانسور چندانی روی شخصیت و واقعیت های زندگیم اعمال نمیکنم...


امروز انتخاب واحدمون بود. امتحانات رو به سختی پشت سر گذاشتم . به خاطر شهادت حاج قاسم خیلی روحیه ام خراب بود. بزور امتحان میدادم. اصلا فکرشم نمیکردم دم امتحانام همچین اتفاقایی بیفته. ولی اون اتفاق وحشتناک افتاد... اصلا انگار از اون روز تابحال زندگیم وارد فاز جدیدی شده... بگذریم ، بریم سر امتحانام.
حالا سه تا درس سه واحدی رو با ده پاس شدم. یک درس سه واحدی رو هم افتادم و نمره درس عمومیم نیومده. به شدت اضطراب دارم که مشروط نشم. همش دارم به خداو معصومین ابراز عجز و لابه میکنم که یک رحمی بکنن و ترتیبی بدن که مشروط نشم...
متاسفانه امتحان عمومیم رو هم خوب ندادم و الان یه جورایی مشروط شدن یا نشدنم در گرو همون نمره عمومیه که امیدوارم لطف خدا شامل حالم شه و استادش خوب نمره بده و از مشروطی نجات پیدا کنم...
امروز انتخاب واحد بود. دیگه خدا بخواد ترم آخرم(البته اگه مشروط نشم)
صبح به صورت اینترنتی انتخاب واحد کردیم. چون 24 واحد میخواستم رفتم دانشگاه تا مشکلم رو برطرف کنن. اتاق آموزش شلوغ بود. مملو از دانشجوهای ترم آخری که هرکدوم یک مشکلی داشتند و درسی رو میخواستند که ظرفیتش پر شده بود. بعد از این که مسئول آموزش برام مشکلم رو حل کرد و و واحدهای مد نظر رو برداشت، گفتش که برای درس ورزش باید بری اداره تربیت بدنی دانشگاه تا اونجا بهت این واحد رو بدن. رفتم اونجا دیدم اووووووووووووه چهههه صفی برای برداشتن درس ورزش هست. همه ام ترم آخر بودن و اومده بودن که ورزش بردارن که درس شون تموم شه... خلاصه این که دانشگاه عرضه نداره عین آدم برای درسای مختلف ظرفیت ارائه بده تا بچه ها انقدر بدبختی نکشن.
 حالا شما فکرشو بکنید تو اون اوضاع و اون صف، یک سری از بچه ها بدون صف وایستادن جلو میزدن و میرفتن جلو تر از جایی که بودن یعنی چقدر یک آدم میتونه بیشعور باشه...
از جمله کسایی که این کارو کرد یکی از بچه های هم رشته ای خودم بود که روابط دوستانه ای هم باهم داشتیم. یهو دیدم تو صف جلوتر از من و دوستم وایستاده. بهش گفتم تو جات اینجا نبود. خیلی عقب تر بودی، بیا برو سرجات. ناراحت شد، بد نگاهم کرد. یکی دیگه از بچه هاهم معترض شد بهش. بعد با حالت طلبکارانه گفت بیا اصلا ، بیا سرجای من وایستا.من جلو تر ازش بودم و رفت پشت سرم وایستاد ولی باهام سرسنگین شد. 
بعدم گفت تو تقلب میکنی حق بقیه رو نمیخوری؟ اون وقت من اینجا وایستادم حق بقیه اس؟ 
گفتم نمیبینی هزار نفر با چه وضعی تو صف وایستادن؟ تو صف وایستادن آسونه؟ پدر همه داره در میاد اینجا....
(منم تقلب کردنمو توجیه نمیکنم ولی واقعا کارش بد بود دیگه)
بالاخره باکلی بدبختی درس ورزش رو گرفتم و بعد رفتم کتابخونه دانشگاه که یک مقدار مطالعه کنم تا یک ذره ترافیک شهر کمتر شه و راه بیفتم. 
حالا دانشگاه احمق این ترم به این نتیجه رسیده که درس دفاع مقدس رو یهو اجباری کنه برای همه. اگر این کارو بکنه این ترم درسم تموم نمیشه و عملا باید تابستون دوتا درس رو به صورت معرفی به استاد بردارم. الان منتظریم تا حذف و اضافه بشه و ببینیم این نفهم ها چه غلطی میکنن. امیدوارم این درس رو برامون اجباری نکنن که تموم کنیم و راحت شیم ان شاالله.
خلاصه که ساعت یک ربع به شش بود که از کتابخونه ی لاکچری دانشگاه اومدم بیرون . داشت برف کم رمقی میبارید. طبق معمول احساس خوبی نداشتم. این شعر توی ذهنم همش زمزمه و تکرار میشد: خانه ام ابریست ، در خیال روزهای روشنم...
راه افتادم. گرسنه بودم. من همیشه موقع برگشت گشنه ام. کلا اکثر وقت ها تو دانشگاه گشنه ام...
با خودم گفتم مثل همیشه تحمل میکنم تا برسم خونه. از در دانشگاه تا مترو ، با brt حدود یک ساعت راهه. رسیدم دم مترو دیدم گشنگی داره خیلی فشار میاره. اون اطراف مغازه نبود. یک کبابی کثیف بود. گفتم بیخیال، صبر میکنم تا برسم خونه. سوار مترو شدم. چندتا ایستگاه گذشت، دیدم انقدر گشنه ام که حالم داره بدمیشه کم کم. تا حالا تو عمرم اینجور گشنگی رو ندیده بودم. سردرد گرفته بودم از شدت گشنگی...
تا مقصد هم خیلی فاصله داشتم. آخر سر دل رو زدم به دریا و ایستگاه منیریه پیاده شدم. با خودم گفتم به اولین غذا فروشی که رسیدم میرم میشینم غذا میخورم ، بدون توجه به قیمتش. از طرفی هم دیروقت بود و من عجله داشتم. خلاصه یک سمبوسه فروشی پیدا کردم که داشت مغازشو میبست. کلا سه تا سمبوسه تو یخچالش بود که یکیش رو خریدم. برگشتم به ایستگاه مترو و با ولع خوردمش که نمیرم از گشنگی...
بعد هم که رسیدم خونه. الان ساعت حدود 4/5 صبحه. برام تعجبه که چجوری با اون حجم از خستگی هنوز بیدارم... البته از خستگی قلبم درد میکنه.






نوع مطلب : روز نوشت ها و دل نوشته ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 6 بهمن 1398
دختر کاغذی

اینستاگرام روانی امشب دوتا پیج از من حذف کرد بخاطر عکس سردار سلیمانی





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 26 دی 1398
دختر کاغذی

روزها میگذرد بی تو ‌

شاعری میگوید: ‌

زندگی گر هزار باره بود‌

بار دیگر تو، بار دیگر تو‌

من چه میدانستم‌

که در آن بدرقه ی سخت و عجیب ‌

پشت قدم های عجولانه ی تو ‌

دل من تسکین و تسلا نپذیرد دیگر‌‌

به وقت دهمین روز نبودنت‌

‌هنوز به واژه ی شهید پشت اسمت عادت نکرده ام‌...


#شهیدسلیمانی

#خودنوشت





نوع مطلب : روز نوشت ها و دل نوشته ها، شعر ها و عاشقانه ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 24 دی 1398
دختر کاغذی

هو المحبوب

احتمالا تو این چند روز غمگین ترین مرد دنیا اون کسی بوده که موشک هارو زده و بعد فهمیده اون هواپیما، مسافربری بوده...

همون مردی که تو آماده باش کامل بوده و داشت به وظیفه اش عمل میکرده، هواپیمایی رو زده که بعدا فهمیده خیلی از مسافراش هم وطن بودند...

خودم رو جای اون میگذارم. احساس میکنم حالش از حال کشته شدگان هواپیما هم بدتره...

چون خانواده فوت شدگان، فقط غم از دست دادن عزیز رو دارند اما اون مرد، هم غم از دست دادن هم وطن رو داره، هم عذاب وجدان داره، هم قراره احتمالا از طرف فرماندهانش به شدت توبیخ و تنبیه شه، هم احتمال داره شغلش رو از دست بده و شرمنده ی زن و بچش بشه، هم آبروی کشورش رفته، هم شیرینی انتقام سخت زهر شده...

حتی بخاطر کار اون، فرماندهش آرزوی مرگ کرده، آبروش رو با خدا معامله کرده ولی حالا آماج حمله ها و توهین های مردم قرار گرفته و هیچ کس حرفش رو باور نمیکنه و متهم به دروغگویی شده

حالا اون مرد شرمنده ی همه است، شرمنده ی فرمانده‌ش، شرمنده مردم کشورش و حتی شرمنده مردم دنیا...

هیچ کس به این فکر نمیکنه که اون در شرایط سخت جنگی چه فشارها و سختی هایی رو تحمل کرده، هیچ کس فکر نمیکنه اون مرد چه حالی شده وقتی دیده یک هواپیمای بی نام و نشون و بی اطلاع و مجوز، مثل تیر غیب داره به خانه های مردم شهر نزدیک میشه و حمله میکنه...

اون هدفش این نبود که مردم خودش رو بکشه، هدفش این بود که مردم شهر با صدای مهیب موشکباران دشمن از خواب نپرند و در گرگ و میش صبح جان ندهند...

بیایید باور کنیم که اون مرد هم مثل کشته شده های همون هواپیما، هم وطن ماست، سرباز همین وطن و جای برادر یا پدر ماست...

حالا اون مرد غمگین ترین آدم دنیاست...

چون پشیمونی براش فایده نداره

چون مردم فرق بین دوست و دشمن رو نفهمیدن

چون مردم به حال اون فکر نکردن و متوجه نیستند که اگر اون هواپیما جدی جدی یک جنگنده بود چی میشد...

چون مردم فکر میکنند اگر پای خارجی ها وسط نبود، فرمانده هاش به مردم دروغ میگفتند...

چون مردم نمیدونند اون هدفش محافظت از جون ما بوده نه صدمه بهمون...

حالا اون مرد هم عزاداره عین من و تو

اون مرد غمگین ترین آدم دنیاست...





نوع مطلب : روز نوشت ها و دل نوشته ها، شعر ها و عاشقانه ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 23 دی 1398
دختر کاغذی

خوشبحال اونایی که تو اون هواپیما مردن

من تسلیت نمیگم، تبریک میگم به خانواده هاشون، که عزیزانشون راحت شدن و به جایگاه ابدی شون رفتند

واقعا زندگی چه ارزشی داره

سالهاست دارم به معنای زندگی و انگیزه ای برای بودن فکر میکنم. اما به هیچ نتیجه ای نرسیدم.


تهش که قراره هممون بمیریم، این همه سختی بکشیم که چی

ای کاش منم تو همون پرواز بودم و الان از همه ی داد و قال های این دنیا راحت بودم

علت زنده بودنم اینه که خودکشی حرامه وگرنه سالها پیش همه چیو تموم میکردم...






نوع مطلب : روز نوشت ها و دل نوشته ها، شعر ها و عاشقانه ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 20 دی 1398
دختر کاغذی


( کل صفحات : 68 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic